فراسوی امید و ناامیدی
گفت: «نظرت دربارۀ امید و ناامیدی چیه؟»
گفتم: «نمیدونم!»
گفت: «بالاخره باید سمت یکیشون باشی.»
گفتم: «خیلی وقته این چیزها برام اهمیت نداره. راستش رو بخوای، اصلاً متوجه این مسائل نمیشم. نمیفهمم چطور یه آدم امیدواره و یه آدم دیگه ناامید. مگه اصلاً چیزی برای امید یا ناامیدی وجود داره؟»
اما حین گفتن این کلمات، انگار داشتم به روح خودم زخم میزدم. گویی دست میانداختم و از اعماق جانم کلمات را بیرون میکشیدم. هر واژه در گلویم به گدازهای سوزان بدل میشد. چون مدتهاست که دیگر قادر به توضیح هیچچیز نیستم. راستش را بخواهی، دیگر حتی نیازی به توضیح نمیبینم. آیا در پس این رفتار نوعی بیهودگی نهفته است؟ یک ملال عمیق از دانستن اینکه هر توضیحی چقدر میتواند بیفایده باشد؟ یا شاید هم به این خاطر که حتی حاضر نیستی برای لحظهای از جهان خودت خارج شوی، همان جایی که دیگر نیازی به هیچ توضیحی نداری.
نمیدانم. گفتم که خیلی وقت است به این موضوعات فکر نمیکنم.