

خیلی سعی کردم قبل از پایان مهر، مطلبی در وبلاگ بگذارم. نمیخواستم ترتیب ماهها به هم بخورد و از شهریور یکدفعه آبان بشود. قبلاً در وبلاگنویسی به این چیزها مقید بودم، اما چه میشود کرد؟ چند کار مهم داشتم که در این چند ماه مشغولشان بودم، و البته بد هم نبود. فکر میکنم کار کردن، غذای روح است. وقتی آدم کار نمیکند، ذهنش مختل میشود. بااینحال، گاهی در دورههایی که ذهنت درگیر کار است، اتفاقات عجیبوغریبی رخ میدهد و نگهداشتن تعادل ذهن سخت میشود. خودت را درگیر کار کردهای، ذهنت در بهترین حالتش شناور است، و ناگهان یک اتفاق پیش میآید و همهچیز به هم میریزد. چه میشود کرد؟
میدانی، واقعیت این است که انسانها نمیدانند چقدر زمانشان محدود است. شاید مدام در مورد آن حرف بزنند، به این صورت میخواهند بگویند که چقدر این موضوع مهم است، ولی در عمل اغلب اینطور رفتار نمیکنند. واقعاً فرصت زیادی برای انجام بسیاری از کارها نداریم. حتی اگر میانگین عمرمان را هم حساب کنیم، میبینیم چقدر سریع میگذرد. آدمها فراموش میکنند که زمان چقدر کم است، وگرنه اینقدر به یکدیگر بدی نمیکردند و اینهمه کدورت به وجود نمیآمد. گاهی شدت این کدورتها آنقدر زیاد میشود که حتی وقتی میدانی زندگی ارزش اینهمه دلخوری را ندارد، باز هم حاضری آن کدورت را برای همیشه با خود حمل کنی، حتی در این فرصت محدود. گاهی اوقات، زندگی برخی آدمها را نفرت و کدورت پیش میبرد. بعضیها به قول خودشان از نیروی عشق و محبت برای ادامه زندگی استفاده میکنند، ولی بعضیها نفرت را دلیل ادامه میدانند؛ آنقدر متنفرند که حاضرند بهخاطر همین تنفر به زندگی ادامه دهند. اما این تنفر زاده چیست؟
شاید این عصبانیت دقیقاً ناشی از این باشد که وقت خیلی کم است. ایکاش این موضوع را جدیتر میگرفتیم. هرچه فرد کمتر این حقیقت را درک کرده باشد، ناراحتی بیشتری برایت ایجاد میکند و در نتیجه کدورت و رنجش خاطرش در ذهنت باقی میماند. گاهی میبینی همین فرصت اندکی که داشتهای، چقدر بیدلیل و در چه جاهای بیهودهای سپری شده است، و این عصبانیتت را بیشتر میکند. چرخه عجیبی است.
درنهایت، باید بداهه پیش رفت. نه اینکه آیندهنگر نباشیم، ولی بعضی وقتها فقط واقعاً باید با خودت باشی و غرق در جهان خودت و ببینی بعد چه اتفاقی میافتد. چند ماهی بود که هیچ فرصتی برای آرام کردن ذهنم پیدا نکرده بودم. باید به خودم یادآوری کنم که زمان چقدر محدود است. از جایی به بعد، نباید دیگر زیاد جدی گرفت. نیچه چه میگفت؟
«آنکه بر فرازِ بلندترین کوه رفته باشد، خنده میزند بر همۀ نمایشهای غمناک و جدیبودنهای غمناک.»