سیناپس

گذری بر سینما و ادبیات

گذری بر سینما و ادبیات

سیناپس

رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی است، نقد و معرفی رمان و کتاب، و نگاهی بر داستان ‌کوتاه، شعر، موسیقی و نقاشی‌.


*

من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی!...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرصت زندگی» ثبت شده است

آن‌سوی خاطرات: نگاهی که تاب ماندن ندارد

برخی خاطرات به گودال‌های عمیقی می‌مانند که پیش از رسیدن، باید از روی‌ آن‌ها پرید. رنج‌آورند، و شاید بتوانی برای چند لحظه به آن‌ها خیره شوی، اما تاب ماندن در برابرشان را نداری. چیزی برای دیدن هست، اما توانی برای دیدنش نیست. خاطراتی که شاید حتی در لحظۀ وقوع‌شان مصیب‌بار به نظر نمی‌آمده‌اند، اما چنان ردی بر تو گذاشته‌اند که یادآوری‌شان لرزه بر تنت می‌اندازد.

آیا می‌توانی این اتفاقات را به آنچه می‌خواستی تبدیل کنی؟ نیچه باور دارد که برای آری‌گویی به زندگی باید از همین سد سخت عبور کرد. باید آنچه رخ داده را درونی ساخت و به چیزی تبدیل کرد که گویی خود خواسته‌ایم. تنها آن‌گاه است که می‌توان بی‌‌پشیمانی، باقی زندگی را به میل خود پیش برد.

اما این‌ حرف‌ها فقط روی کاغذ شدنی به نظر می‌رسد. در واقعیت، مسئله شکل دیگری است. وقتی حتی سایه‌ای از یک خاطره قدیمی تنت را می‌لرزاند، چطور می‌توانی بگویی: «این همان چیزی بود که خودم می‌خواستم؟» چنین پذیرشی، نیرویی درونی و فوق‌العاده می‌طلبد که گویی فقط می‌تواند ذاتی باشد. نیچه می‌گوید برای این عبور باید دلیر بود، اما آیا این دلیری را می‌توان در خود پروراند، یا تنها برخی از ما با آن زاده شده‌ایم؟

 

وقت‌مان کم است

 

 

photo_2019_09_01_11_11_57

خیلی سعی کردم قبل از پایان مهر، مطلبی در وبلاگ بگذارم. نمی‌خواستم ترتیب ماه‌ها به هم بخورد و از شهریور یک‌دفعه آبان بشود. قبلاً در وبلاگ‌نویسی به این چیزها مقید بودم، اما چه می‌شود کرد؟ چند کار مهم داشتم که در این چند ماه مشغول‌شان بودم، و البته بد هم نبود. فکر می‌کنم کار کردن، غذای روح است. وقتی آدم کار نمی‌کند، ذهنش مختل می‌شود. بااین‌حال، گاهی در دوره‌هایی که ذهنت درگیر کار است، اتفاقات عجیب‌وغریبی رخ می‌دهد و نگه‌داشتن تعادل ذهن سخت می‌شود. خودت را درگیر کار کرده‌ای، ذهنت در بهترین حالتش شناور است، و ناگهان یک اتفاق پیش می‌آید و همه‌چیز به هم می‌ریزد. چه می‌شود کرد؟

می‌دانی، واقعیت این است که انسان‌ها نمی‌دانند چقدر زمان‌شان محدود است. شاید مدام در مورد آن حرف بزنند، به این صورت می‌خواهند بگویند که چقدر این موضوع مهم است، ولی در عمل اغلب این‌طور رفتار نمی‌کنند. واقعاً فرصت زیادی برای انجام بسیاری از کارها نداریم. حتی اگر میانگین عمرمان را هم حساب کنیم، می‌بینیم چقدر سریع می‌گذرد. آدم‌ها فراموش می‌کنند که زمان چقدر کم است، وگرنه این‌قدر به یکدیگر بدی نمی‌کردند و این‌همه کدورت به وجود نمی‌آمد. گاهی شدت این کدورت‌ها آن‌قدر زیاد می‌شود که حتی وقتی می‌دانی زندگی ارزش این‌همه دلخوری را ندارد، باز هم حاضری آن کدورت را برای همیشه با خود حمل کنی، حتی در این فرصت محدود. گاهی اوقات، زندگی برخی آدم‌ها را نفرت و کدورت پیش می‌برد. بعضی‌ها به قول خودشان از نیروی عشق و محبت برای ادامه زندگی استفاده می‌کنند، ولی بعضی‌ها نفرت را دلیل ادامه می‌دانند؛ آن‌قدر متنفرند که حاضرند به‌خاطر همین تنفر به زندگی ادامه دهند. اما این تنفر زاده چیست؟

شاید این عصبانیت دقیقاً ناشی از این باشد که وقت خیلی کم است. ای‌کاش این موضوع را جدی‌تر می‌گرفتیم. هرچه فرد کمتر این حقیقت را درک کرده باشد، ناراحتی بیشتری برایت ایجاد می‌کند و در نتیجه کدورت و رنجش خاطرش در ذهنت باقی می‌ماند. گاهی می‌بینی همین فرصت اندکی که داشته‌ای، چقدر بی‌دلیل و در چه جاهای بیهوده‌ای سپری شده است، و این عصبانیتت را بیشتر می‌کند. چرخه عجیبی است.

درنهایت، باید بداهه پیش رفت. نه این‌که آینده‌نگر نباشیم، ولی بعضی وقت‌ها فقط واقعاً باید با خودت باشی و غرق در جهان خودت و ببینی بعد چه اتفاقی می‌افتد. چند ماهی بود که هیچ فرصتی برای آرام کردن ذهنم پیدا نکرده بودم. باید به خودم یادآوری کنم که زمان چقدر محدود است. از جایی به بعد، نباید دیگر زیاد جدی گرفت. نیچه چه می‌گفت؟
«آن‌که بر فرازِ بلندترین کوه رفته باشد، خنده می‌زند بر همۀ نمایش‌های غمناک و جدی‌بودن‌های غمناک.»