سیناپس

گذری بر سینما و ادبیات

گذری بر سینما و ادبیات

سیناپس

رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی است، نقد و معرفی رمان و کتاب، و نگاهی بر داستان ‌کوتاه، شعر، موسیقی و نقاشی‌.


*

من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی!...

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیلمنامه‌نویسی» ثبت شده است

نگاهی به فیلم «دختری با سوزن» (2024). دربارۀ جهانی فاقد احساسات

 

این فیلم درباره فقدان احساسات و عواطف است، درباره لحظات هولناکی که انسان‌ها هم‌دلی‌شان را نسبت به یکدیگر از دست می‌دهند یا این حس به انحراف کشیده می‌شود. در چنین جهانی، زندگی بدل به دوزخی می‌شود که فیلم، گوشه‌ای از آن را به تصویر می‌کشد.

اثری که ظرافت، دقت و نقاط قوت فراوانی دارد؛ از بازیگری تا صحنه‌پردازی و جذابیت‌های بصری، همه‌چیز در سطح یک تجربۀ ممتاز سینمایی است.

فیلم‌نامۀ آن نشان‌‌ می‌دهد که همیشه «دوختن کُت برای یک دکمه» بد نیست؛ اینجا شخصیتی به نام «داگمار» داریم، کاراکتری برگرفته از واقعیت که راز تکان‌دهنده‌اش در نقطه اوج و پایان فیلم آشکار می‌شود (دکمه)، و حالا برای رسیدن به این لحظه، قصه‌ای گیرا با محوریت «کارولین» نوشته می‌شود (کُت). موقعیت‌هایی که پیش‌تر بارها در فیلم‌های دیگر دیده‌ایم، این‌بار چنان دقیق و هنرمندانه کنار هم چیده شده‌اند که از یکدیگر آشنازدایی می‌کنند، مدام غافلگیرمان می‌کنند و ساختاری استوار می‌سازند. این فیلم بار دیگر یادآور می‌شود که چگونه یک قصۀ قوی و فیلم‌نامۀ حساب‌شده می‌تواند به گسترش و تأثیرگذاری بیشتر مضمون بینجامد و اثری چندلایه خلق کند.

برای مثال، من می‌گویم این فیلم درباره فقدان احساسات و عواطف است، اما مخاطبی دیگر لایه‌های متفاوتی از معنا را کشف و تفسیر خواهد کرد. تماشای این فیلم تجربه‌ای دشوار اما ارزشمند است که بیننده را عمیقاً تحت‌تأثیر قرار می‌دهد؛ بااین‌حال بهتر است پیش از تماشا، برای مواجهه با لحظات طاقت‌فرسا و تکان‌دهندۀ آن آماده باشید.

 

۷ از ۱۰.

 

 

نگاهی کوتاه به داگویل (2003)

1. آیا هنر برای بیان واقعیت باید شبیه به آن باشد؟ «داگویل» محکم می‌گوید: نه! این فیلم که یکی از انتزاعی‌ترین آثار تاریخ سینماست، به لحاظ ظاهری هیچ شباهتی به واقعیت ندارد، اما دلایل قاطعی در شرح و نقد واقعیت ارائه می‌دهد. داگویل با جسارت واقعیت را می‌شکافد و به چالش می‌‌کشد. بعید است مخاطبی بتواند موقعیت‌ها و شخصیت‌های این فیلم را نادیده بگیرد یا نشناسد.

2. «داگویل» فیلم موردعلاقۀ زنده‌یاد مریم میرزاخانی هم بوده است. برایم سؤال بود چه عنصری در فیلم باعث شده چنین ذهن درخشانی شیفتۀ آن باشد؟ این بار که فیلم را می‌دیدم، به نظرم رسید شاید نقطۀ اشتراک‌شان در همین فضای انتزاعی باشد. چرا که ریاضیات هم در فضایی انتزاعی، جهان را تحلیل می‌کند و ما را به درک روشن‌تر و دقیق‌تری از واقعیت می‌رساند.

3. «داگویل» تأکید می‌کند هنر فقط بازنمایی ساده واقعیت نیست؛ بلکه می‌تواند واقعیت را عریان کند، بازسازی نماید و از نو به ما بیاموزد. این همان قدرت انتزاع است؛ قدرتی که چیزهایی را به ما نشان می‌دهد که شاید در جهان عینی هرگز نمی‌دیدیم.

 

 

جوکر: جنون مشترک 2024 (نگاهی کوتاه)


  https://cdn.honaronline.ir/thumbnail/VpH08EC2Y9pD/t455U-vj7HoFiK2lSX4ww6IFYUG8sUEk5_3jCPI962iNI1x10-Kt1dgpIs3g4bUW/%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B11.jpg

 

هر داستانی، چه فیلم‌نامه، رمان یا نمایش‌نامه، اگر تغییر لحن ناگهانی داشته باشد، از هم می‌پاشد. اگر لحن فیلمی به‌طور ناگهانی تغییر کند و معلوم نباشد با چه فضایی طرف هستیم، آن فیلم نمی‌تواند تأثیرگذار باشد. در داستان‌نویسی، لحن یکی از عناصر کلیدی است که عواطف مخاطب را برمی‌انگیزد؛ این‌که مخاطب چه احساسی تجربه کند ـ مثلاً شاد یا غمگین شود ـ به لحن بستگی دارد. حال اگر ناگهان لحن کمیکِ فیلم به تراژدی، سپس به شاعرانه، بعد موزیکال و بعد به‌سرعت به فاز درام دادگاهی تغییر کند، دیگر نمی‌توان آن فیلم را جدی گرفت. مشکل اصلی «جوکر: جنون مشترک» دقیقاً همین است.

همچنین جوکر شخصیتی سرشناس و سنگین‌وزن است. شهرتش به‌اندازه‌ای است که نمی‌توان به‌سادگی او را به چالش کشید. این شخصیت ویژگی‌های منحصربه‌فردی دارد که او را به جوکر تبدیل می‌کند. دست‌کاریِ این ویژگی‌ها برای متناسب‌سازی با داستانی جدید ایرادی ندارد، اما وقتی این ویژگی‌ها کاملاً از شخصیت گرفته می‌شوند، او به کاراکتری دیگر تبدیل می‌شود که فقط نام و شمایل جوکر را قرض گرفته است. مخلوق تاد فیلیپس در این فیلم بیشتر به پارودی جوکر می‌ماند تا به شخصیت واقعی و عصیانگر او.

این بار همان عنصری که جوکرِ قبلی را درخشان کرده بود، باعث ضعف این یکی شده است؛ یعنی تلاش برای نگاهی واقع‌نگرانه به کاراکتر جوکر و قرار دادن او در بستر واقعیات زندگی. فیلیپس این بار هم قصد دارد با نگاهی واقعی به این کاراکتر بنگرد، اما آنچه به دست داده، کاراکتری منفعل، تکراری و ملال‌آور است که بارها در داستان‌های دیگر دیده‌ایم. مخاطب برای تماشای جوکر به سینما می‌آید، نه شخصیتی تکراری که شبیه به ده‌ها شخصیت بی‌روح دیگر است. با از دست رفتن شخصیت اصلی، سایر شخصیت‌ها نیز بی‌اعتبار می‌شوند‌؛ مانند هارلی کویین در این فیلم، که شخصیت‌پردازی قابل‌قبولی ندارد.

 

فیلیپس در این فیلم به جوکر چاقو نمی‌زند، بلکه گویا قصد دارد او را در دنیای واقعیت کاملاً نابود کند. این برای من خیلی عجیب است.

 

آن‌ها همه‌چیزشان شبیه به سایر آدم‌ها بود.

کمابیش بیشتر داستان‌هایی که برای نوشتن به ذهنم می‌آیند، شخصیت‌هایش ارواح و اشباح و سایه‌ها هستند. با این‌که مدام به خودم نهیب می‌زنم که شخصیت‌های داستانت می‌باید واقعی باشند اما این سایه‌ها و اشباح هستند که سروکله‌شان در روایت‌هایم پیدا می‌شود. آن‌ها برای لحظه‌ای سر می‌رسند و بعد گویی در توده‌ای از مه و غبار گم می‌شوند. تعجبی هم ندارد، چون وقتی مدت‌های مدید فقط خودت با خودت سر کنی، گذرت به مرور به راسته ارواح و اشباح و سایه‌ها هم می‌افتد. اما چند وقت پیش عاقبت داستانی می‌نوشتم که شخصیت‌هایش واقعی بودند. آن‌ها مثل آدمیزاد می‌رفتند و می‌آمدند و حرف می‌زدند و به هم نگاه می‌کردند و به آن معنا هیچ‌ رفتار عجیبی نداشتند مگر این‌که انگار یک‌جوری بودند. انگار چیزی درون‌شان یخ بسته بود. بااین‌حال من همچنان خوشحال از همنشینی با شخصیت‌های واقعی داستانم پیش می‌رفتم که یکباره به صفحۀ مانیتور ماتم برد. یک‌لحظه انگار همه‌چیز سرد و راکد شد. به یکی‌ از شخصیت‌ها خیره مانده بودم و او هم برگشته بود و به من نگاه می‌کرد. بعد به گمانم از سفتی چشمهایش یا نگاهی که با خودش هراسی باستانی داشت، تازه دریافتم این‌ شخصیت‌ها همه مرده‌اند. مرده‌های واقعی. آن‌ها همه‌چیزشان شبیه به سایر آدم‌ها بود، ولی دیری می‌شد که مرده بودند و من مدت‌ها با مردگان تنها بوده‌ام بی‌آنکه بفهمم.