آنها همهچیزشان شبیه به سایر آدمها بود.
کمابیش بیشتر داستانهایی که برای نوشتن به ذهنم میآیند، شخصیتهایش ارواح و اشباح و سایهها هستند. با اینکه مدام به خودم نهیب میزنم که شخصیتهای داستانت میباید واقعی باشند اما این سایهها و اشباح هستند که سروکلهشان در روایتهایم پیدا میشود. آنها برای لحظهای سر میرسند و بعد گویی در تودهای از مه و غبار گم میشوند. تعجبی هم ندارد، چون وقتی مدتهای مدید فقط خودت با خودت سر کنی، گذرت به مرور به راسته ارواح و اشباح و سایهها هم میافتد. اما چند وقت پیش عاقبت داستانی مینوشتم که شخصیتهایش واقعی بودند. آنها مثل آدمیزاد میرفتند و میآمدند و حرف میزدند و به هم نگاه میکردند و به آن معنا هیچ رفتار عجیبی نداشتند مگر اینکه انگار یکجوری بودند. انگار چیزی درونشان یخ بسته بود. بااینحال من همچنان خوشحال از همنشینی با شخصیتهای واقعی داستانم پیش میرفتم که یکباره به صفحۀ مانیتور ماتم برد. یکلحظه انگار همهچیز سرد و راکد شد. به یکی از شخصیتها خیره مانده بودم و او هم برگشته بود و به من نگاه میکرد. بعد به گمانم از سفتی چشمهایش یا نگاهی که با خودش هراسی باستانی داشت، تازه دریافتم این شخصیتها همه مردهاند. مردههای واقعی. آنها همهچیزشان شبیه به سایر آدمها بود، ولی دیری میشد که مرده بودند و من مدتها با مردگان تنها بودهام بیآنکه بفهمم.