سیناپس

گذری بر سینما و ادبیات

گذری بر سینما و ادبیات

سیناپس

رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی است، نقد و معرفی رمان و کتاب، و نگاهی بر داستان ‌کوتاه، شعر، موسیقی و نقاشی‌.


*

من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی!...

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرانتس کافکا» ثبت شده است

نگاهی کوتاه به فیلم «زن در ریگ روان»

                                                                               
                                                         

نما به نمای فیلم دقیق، موزون، و به‌اندازه است. جهان این اثر چه در فیلم و چه در رمان عمیقاً از جهان کافکایی تأثیر گرفته، اما این شباهت اهمیتی ندارد؛ چراکه سینمای ژاپن گاه چنان درخشان و منحصربه‌فرد است که دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد. «زن در ریگ روان» ازین دست آثار است.

*

دل را به ریگ روان سپرده‌ایم،
در قعرِ گودالِ غم فتاده‌ایم.
هر موجِ شن قصه‌ای نو کند،
در حلقۀ تکرارْ جان گداخته‌ایم.

چشمان زن، رازِ خاک و بقا،
«ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم!»
هر شب به امیدِ صبحی دگر،
آه از امیدها که باخته‌ایم.

فرجام ما در حصار بماند،
در سایۀ کابوس راه ساخته‌ایم.
آزادگی چیست؟ تقدیرمان چه بود؟
ما زندگانی به وهم باخته‌ایم.

 

داشتم به فیلم فکر می‌کردم که یکباره مبدل شد به این جملات ریتمیک و شاعرانه؛ خنده‌دار است ولی جدی گفتم. cool

 

نامه‌هایی به میلنا (نزدیک‌ترین انسان)

کافکا را چه می‌شود؟ این سؤالی است که جناب جمادی، مترجم کتاب، در مقدمه‌اش بر «نامه‌هایی بر میلنا» مطرح می‌کند و راستی که در تمام طول متن در سرم صدا می‌کرد. من هم مدام از خودم می‌پرسیدم کافکا را چه می‌شود؟ بعد از تجربه «نامه‌ به فلیسه»، کتابی که برایم تکان‌دهنده و نفس‌گیر بود و عمیقاً غمگینم کرد، خواندن این کتاب را عقب می‌انداختم. هرچند هر بار که در کتاب‌فروشی‌ها آن را می‌دیدم وسوسۀ خواندنش به‌سراغم می‌آمد. وسوسۀ خواندن نوشته‌های نزدیک‌ترین انسانی که به خود شناخته‌ام. گرچه هنوز موفق نشده‌ام تمامش کنم. راستش هر چند صفحه یک بار غرق می‌شوم در خاطرات ازدست‌رفته، نجواهای ذهنی ممتد و بی‌خوابی‌هایی که هر آن احساس می‌‌کنم می‌توانند دوباره یقه‌ام را بگیرند. هرچند حالا دیگر با کافکا هم‌سن‌وسالم. دیگر آنچه را که می‌گوید می‌توانم از این منظر هم ببینم. دیگر هیچ‌چیز آن‌قدر برایم تکان‌دهنده و عجیب نیست. اما این کافکایی که من در این نامه‌ها می‌بینم با آن کافکایی که در نامه‌هایش به فلیسه می‌شناختم فرق دارد. گویی دل‌سرد شده و دیگر خبری از آن کافکایی نیست که شور‌و‌شوق عاشقانه‌اش سر به جنون برمی‌داشت. جنونی در جستجویی خویش. شاید با خودش کنار آمده... چه می‌گویم. می‌باید ادامه کتاب را بخوانم.

 

نویسندگانی که خودشان را محکوم می‌کنند

نویسنده‌‌ها گاهی خودشان را محکوم به چیزهای عجیب‌و‌غریبی می‌کنند، مثلاً وقتی هدایت می‌گوید بعضی‌ آدم‌ها محکوم‌ به خودکشی‌اند و یا وقتی کافکا می‌گوید من محکوم به تنهایی هستم، این‌ محکومیت‌ها بار روانی بالایی دارد. اما مابین این‌ها، به باور من، ترسنا‌ک‌ترین‌‌شان مربوط به بودلر است، وقتی می‌گوید: من محکوم به خندۀ ابدی هستم درحالی‌که نمی‌توانم بخندم. این هولناک‌ترین چیزی است که دربارۀ وضعیت یک انسان شنیده‌ام و به نظرم می‌آید آنچه هدایت و کافکا می‌گویند زیرمجموعۀ این حرف بودلر است.