ترنم سکوت و شگفتی هیچ
گفتم:
مدتی است که دیگر رغبتی به کلمات ندارم.
آنچه درونم نجوا میکند، تنها صدای سکوت است؛
آهنگِ سکوت و شبحی از دریاچهای آرام،
با خیزابهایی کوچک،
زیرِ آسمان ابری،
و پردههای غلیظِ مه
که دستانشان تا کمر درختان فرو خزیده است...
احساس نابِ پوچی، همچون چشمهای ناپیدا، از اعماق تنم میجوشد؛
گواهیدهنده بر حماقت ابدی انسان،
جدالی بیانتها از برای هیچ.[1]
هیچ معنایی در هیچچیز نیست؛
هرگز نبوده
نه در اتفاقی،
نه در جلوهای،
نه حتی در ذرات ریز آبی که گرد آبشارها
معلقاند
و بیصدا روی گونهات مینشینند.
بااینهمه _
شگفتا که این هیچ،
این تهیِ ناگزیر
برایم به ترنمی میماند
مملو از آرامشی گنگ،
التیامی ناگفته،
و ستایشی خاموش،
از برای زندگی.
من هنوز به پنجرههای پُرنور زندگی مینگرم،
شبها در خلسهای نرم فرو میروم،
و شبپرهها که بیدار میشوند
جهان معنای مرا درمییابد.
[1]. بهجای این «هیچ» شاید در این سطر بهتر بود «بیهوده» میگذاشتم (جدالی بیانتها از برای بیهوده). بماند برای بازنگری.