سیناپس

گذری بر سینما و ادبیات

گذری بر سینما و ادبیات

سیناپس

رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی است، نقد و معرفی رمان و کتاب، و نگاهی بر داستان ‌کوتاه، شعر، موسیقی و نقاشی‌.


*

من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی!...

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فئودور داستایفسکی» ثبت شده است

به وقت چهل سالگی (یادداشت‌های زیرزمینی)

حالا چهل سالم است، و چهل سال یعنی یک عمر؛ یعنی عمیق‌ترین دوران پیری. زندگی بعد از چهل‌ سالگی دیگر زشت است، مبتذل است، غیراخلاقی است! کسی که بیش از چهل سال زندگی کند _ حالا صادقانه و روراست بگویید _ او کیست؟ بگذارید من جواب بدهم: فقط احمق‌ها و رذل‌ها زندگی را ادامه می‌دهند. این را توی صورت هر پیرمردی خواهم گفت، به آن پیرانِ محترم، به آن پیرمردانِ مونقره‌ای و خوشبو! توی صورت تمام دنیا خواهم گفت!

حق دارم چنین بگویم، چون خودم تا شصت سالگی زندگی خواهم کرد... تا هفتاد سالگی هم زندگی خواهم کرد! حتی تا هشتاد سالگی!...

صبر کنید! بگذارید نفسم جا بیاید...

شاید علاقه‌ای ناخودآگاه باشد و شاید هم به دنبال گمشده‌ای می‌گردی؛ مدام نشانه‌هایی را حس می‌کنی، بی‌آنکه دقیقاً بدانی آن چیست. علاقه به جهان‌های دیگر از چنین احساساتی برمی‌خیزد. ناشناخته‌ها همیشه برای آدم‌ها جذابیت و هم‌زمان هراس دارند. برای همین وقتی نویسنده‌ای از جهان‌های دیگری می‌‌گوید، توجهم به او جلب می‌شود. البته حرف هر نویسنده‌ای هم اهمیت چندانی ندارد. روی‌هم‌رفته شاید چند نفرند که بهتر است جدی‌شان گرفت؛ مثلاً وقتی کسی مثل داستایفسکی دربارۀ تجربه‌هایش از جهان‌های دیگر سخن می‌گوید، جای درنگ و تأمل است.

سؤال این است، او دقیقاً دربارۀ کدام جهان صحبت می‌کند؟

تا اینجا نزدیک به چهار صد صفحه از رمان «ابله»، نوشتۀ داستایفسکی را خوانده‌ام. مسیری طولانی هم در پیش است. اما تابه‌حال دو مورد بیش از سایر جریانات رمان حواسم را به خودش جلب کرده است.

اولین مورد، زمانی است که داستایفسکی در نقش پرنس میشکین، شخصیت اصلی رمان، از جهان‌هایی می‌گوید که هنگام حملۀ صرع تجربه می‌کند. داستایفسکی می‌گوید، در این لحظه‌ها مغزم آتش می‌گرفت و جنس دیگری از شعور و هشیاری را درک می‌کردم. بیراه نیست اگر فکر کنیم میان این حملات صرع و نبوغ او رابطه‌ای وجود دارد. این حالات در میان برخی از شاعران و عارفان ما هم دیده می‌شود، گویی فرد برای لحظه‌هایی وارد فضای دیگری می‌شود و از آنجا حرف‌هایی می‌آورد که مختص همگان نیست.

گاه این حرف‌ها کاملاً اصیل‌اند‌ و گاهی انگار تکامل یافته‌اند. رشد کرده و شکل دیگری به خود گرفته‌اند. در یک کلام کامل‌تر شده‌اند.

اما مورد بعدی، نقاشیِ «بدن مرده مسیح در گور» اثر «هانس هلباین» است؛ جایی که باز داستایفسکی می‌گوید زیاد نگاه کردن به این تابلو می‌تواند تو را به جهان‌های دیگری ببرد. اگر با ایمان باشی، ممکن است ایمانت را از دست بدهی، و اگر بی‌ایمان هستی، شاید به ایمان برسی...

این همان جهان‌هایی است که گویی ناگهان بر فرد یا نویسنده فرو می‌ریزند، نگاهش را تغییر می‌دهند و سطح دیگری از هشیاری را نمایان می‌سازند.

 

یادداشت‌های زیرزمینی (فئودور داستایفسکی)

نیچه که خود را روانشناس‌فیلسوف می‌خواند، بسیاری از غول‌های تاریخ اندیشه را بلادرنگ و بی‌رحمانه از زیر تیغ نقد خود می‌گذرانَد اما وقتی به داستایفسکی می‌رسد می‌گوید: «تنها کسی است که در روانشناسی چیزی از او آموخته‌ام‌.» «یادداشت‌های زیرزمینی» همان روایتی است که می‌تواند این گفته را تأیید کند و جایگاه دست‌نیافتنی داستایفسکی را آشکار می‌سازد. روایتی که کالبدشکافی اعماق روان آدمی است و به‌ باور من صادقانه‌ترین نوشتۀ داستایفسکی و البته هولناک‌ترین‌شان. خودِ داستایفسکی در این‌ کتاب می‌گوید: «این دیگر ادبیات نیست، بلکه حفاری وجود خویش است، خودخوری است.» اما من می‌باید بازمی‌گشتم و دوباره این کتاب را می‌خواندم. چون این اولین نوشته‌ای است که از داستایفسکی خوانده بودم و می‌خواستم بدانم چه دلیلی داشته‌ام که سال‌های بعد، او همیشه اولین نویسندۀ محبوبم بوده است. ماجرایی که تا مطالعۀ «جنایت و مکافات» پیش رفت و آنجا روابط‌مان به تیرگی گرایید و راستی که آغاز این جداسری از من نبود. اما «ابله» تنها ابَررمان و به گمانم تنها نوشتۀ مهم داستایفسکی باشد که هنوز آن را نخوانده‌ام ولی به‌زودی آغازش خواهم کرد، اصلاً این هم دلیل دیگری بود که دوباره به‌سراغش آمده‌ام، اما من همین داستایفسکیِ «یادداشت‌های زیرزمینی» را می‌شناسم؛ فقط و فقط با این نوشته به یادش خواهم آورد و تا همیشه در قلبم می‌ماند، حتی اگر از دستش آزرده باشم...