یادداشتهای زیرزمینی (فئودور داستایفسکی)
نیچه که خود را روانشناسفیلسوف میخواند، بسیاری از غولهای تاریخ اندیشه را بلادرنگ و بیرحمانه از زیر تیغ نقد خود میگذرانَد اما وقتی به داستایفسکی میرسد میگوید: «تنها کسی است که در روانشناسی چیزی از او آموختهام.» «یادداشتهای زیرزمینی» همان روایتی است که میتواند این گفته را تأیید کند و جایگاه دستنیافتنی داستایفسکی را آشکار میسازد. روایتی که کالبدشکافی اعماق روان آدمی است و به باور من صادقانهترین نوشتۀ داستایفسکی و البته هولناکترینشان. خودِ داستایفسکی در این کتاب میگوید: «این دیگر ادبیات نیست، بلکه حفاری وجود خویش است، خودخوری است.» اما من میباید بازمیگشتم و دوباره این کتاب را میخواندم. چون این اولین نوشتهای است که از داستایفسکی خوانده بودم و میخواستم بدانم چه دلیلی داشتهام که سالهای بعد، او همیشه اولین نویسندۀ محبوبم بوده است. ماجرایی که تا مطالعۀ «جنایت و مکافات» پیش رفت و آنجا روابطمان به تیرگی گرایید و راستی که آغاز این جداسری از من نبود. اما «ابله» تنها ابَررمان و به گمانم تنها نوشتۀ مهم داستایفسکی باشد که هنوز آن را نخواندهام ولی بهزودی آغازش خواهم کرد، اصلاً این هم دلیل دیگری بود که دوباره بهسراغش آمدهام، اما من همین داستایفسکیِ «یادداشتهای زیرزمینی» را میشناسم؛ فقط و فقط با این نوشته به یادش خواهم آورد و تا همیشه در قلبم میماند، حتی اگر از دستش آزرده باشم...