سیناپس

گذری بر سینما و ادبیات

گذری بر سینما و ادبیات

سیناپس

رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی است، نقد و معرفی رمان و کتاب، و نگاهی بر داستان ‌کوتاه، شعر، موسیقی و نقاشی‌.


*

من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی!...

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شب‌نوشت» ثبت شده است

صادق هدایت؛ نویسنده‌ای که تاریخ با او مهربان ماند

به نظر می‌رسد تنها موسیو هدایت توانسته از این قضاوت‌های سخت تاریخی جان سالم به در ببرد. این در حالی است که سایر روشنفکران و نویسندگان معاصر، این روزها حسابی در معرض قضاوت‌ها و انتقادات شدید مردم قرار گرفته‌اند _ چه از طریق دشنام و ناسزا و چه از طرق دیگر. گویا تاریخ، قضاوت بی‌رحمانه‌اش را آغاز کرده است؛ کاری عظیم و بی‌تعارف که با هیچ‌کس شوخی ندارد.

اما چه عواملی باعث شده که موسیو هدایت از این طوفان جان سالم به در ببرد؟ آن‌هم نویسنده‌ای که به‌جرئت می‌توان گفت هیچ‌کس به‌اندازۀ او در نوشته‌هایش این ملت را مورد نقد و حتی گاه سرزنش و ناسزا قرار نداده است. ولی واقعیت این است که عناصر ملی در نوشته‌های هدایت به‌قدری پُررنگ و برجسته است، و نشانه‌های علاقه عمیق او به این سرزمین به‌قدری در لابه‌لای آثارش دیده می‌شود، که کمتر نویسنده معاصری می‌تواند در این زمینه با او رقابت کند. کافی است به آن گلدان باستانی که راوی «بوف کور» از زیر خاک ری بیرون می‌آورد _ همان گلدانی که وسیله‌ای می‌شود تا شخصیت داستان هویت خود را بازشناسد _ توجه کنیم. هدایت عمیقاً به ایران و این سرزمین کهن دلبسته بود و همین عشق، عاملی شد که حداقل تا به امروز، تاریخ کشورش نیز با او مهربان باشد.

حالا دیگر بگذریم از شخصیت نجیب، شرافتمند، و مصلحت‌اندیش هدایت. او نقد می‌کرد، نه تخریب، و آنچه در سر داشت، ماندگاری ایران بود، نه قطع ریشه‌های آن یا مسموم‌کردن سرچشمه‌های چندهزارسالۀ فرهنگی‌اش. شاید همین دلبستگی عمیق و نگاه مسئولانه بود که او را در نقدها و قضاوت‌ها سربلند نگه داشته است.

 

 

 

 

ترنم سکوت و شگفتی هیچ

 

 

گفتم:

مدتی است که دیگر رغبتی به کلمات ندارم.
آنچه درونم نجوا می‌کند، تنها صدای سکوت است؛
آهنگِ سکوت و شبحی از دریاچه‌ای آرام،
با خیزاب‌هایی کوچک،
زیرِ آسمان ابری،
و پرده‌های غلیظِ مه
که دستان‌شان تا کمر درختان فرو خزیده‌‌ است...

احساس نابِ پوچی، همچون چشمه‌ای ناپیدا، از اعماق تنم می‌جوشد؛
گواهی‌دهنده بر حماقت ابدی انسان،
جدالی بی‌انتها از برای هیچ.[1]

هیچ معنایی در هیچ‌چیز نیست؛
هرگز نبوده
نه در اتفاقی،
نه در جلوه‌ای،
نه حتی در ذرات ریز آبی که گرد آبشارها
معلق‌اند
و بی‌صدا روی گونه‌ات می‌نشینند.

بااین‌همه _
شگفتا که این هیچ،
این تهیِ ناگزیر
برایم به ترنمی می‌ماند
مملو از آرامشی گنگ،
التیامی ناگفته،
و ستایشی خاموش،
از برای زندگی.

من هنوز به پنجره‌های پُرنور زندگی می‌نگرم،
شب‌ها در خلسه‌ای نرم فرو می‌روم،
و شب‌پره‌ها که بیدار می‌شوند
جهان معنای مرا درمی‌‌یابد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[1]. به‌جای این «هیچ» شاید در این سطر بهتر بود «بیهوده» می‌گذاشتم (جدالی بی‌انتها از برای بیهوده). بماند برای بازنگری.

ایمان به زندگی

چند شب پیش با دوستی قدیمی قدم می‌زدیم، مشکلی برایش پیش آمده و در موردش صحبت می‌کردیم.

یک لحظه خواستم مثالی بزنم و گفتم: من با این مسئله به‌صورت مستقیم برخورد داشته‌ام، می‌دانم چه ماجرایی است، آخر چند سال پیش یکی دیگر از رفقای نزدیکم این اتفاق برایش افتاده بود.

دوستم برگشت و گفت: «خب، چی شد؟ مُرد؟»

گفتم: «نه، خودکشی کرد... فکر می‌کنم این‌قدر ترسیده بود که خودش را کشت.»

بعد گمان می‌کنم با دستانم شکل یک مرگ فجیع را نشان دادم.

دیدم دوستم یک نگاهی به من انداخت و بعد به جایی دیگر خیره شد و من هم احساس کردم مثال جالبی نزده‌ام.

 

دیشب که دوباره باهم قدم می‌زدیم، یاد این قضیه افتادم و خواستم دلجویی کنم که خودش همان لحظه به موضوع اشاره کرد.

هر دو خنده‌مان گرفت و به شوخی برای هم دوباره تعریفش کردیم.

*

گاهی باید گذشته را احضار کرد،

تاروپودش را گشود و به‌ یاد آورد،

می‌باید به خاطر آورد که از کدامین سرزمین‌های بی‌نشان گذر کرده‌ایم،

در کدامین برزخ‌های بی‌پایان گرفتار شده‌ایم،

و چه دوزخ‌ها به چشم دیده‌ایم

باید به یاد بیاوریم که ما تاریکی را زیسته‌ایم،

اما درنهایت

به شکوه زندگی گواهی داده‌ایم

 

نمی‌خواهم شعار بدهم!

هیچ هم دلم نمی‌خواهد

ایمان خودم به زندگی محک بخورد

راستش حتی دلم نمی‌خواهد بدانم

آیا اصلاً به زندگی ایمان دارم یا نه؟

 

اما وقتی به پشت‌‌سر می‌نگرم،

می‌بینم آن‌هایی که از گردنه‌های باریک و تند عبور کرده‌اند،

هیچ راه‌توشه‌ای به‌جز ایمان به زندگی نداشته‌اند.

 

بله دوست من!

بعضی‌ها ناچارند با پای برهنه

روی خرده‌شیشه‌‌ها برقصند،

از تندباد بلایا بگذرند

و دلاورانه

راه را تا پایان طی کنند.

نه حتی برای خودِ کوفتی‌شان،

بلکه فقط برای زندگی.

 

به‌خاطر این‌که من تو را سال‌هاست باور کرده‌ام

هم تو را

هم زندگی را...

 

فراموشی و ستایش آن

انگار به یک مصالحه درونی رسیده‌ام. نوعی فراموشی. دیگر خیلی وقت‌ها هیچ چیزی به خاطرم نمی‌آید. گویی زنجیره‌ گفتگوهای ذهنی‌ام به پایان رسیده است؛ همان وراجی‌های بی‌پایانِ همیشگی. حالا، بیشتر اوقات وقتی مشغول به کاری می‌شوم، تمام حواسم معطوف به همان کار است. تمام توجهم جلب آن می‌شود. بسیاری از افکار به محض شکل‌گیری محو می‌شوند. از یک برخورد تا فراموش کردنش، می‌توانم مطمئن باشم که زمان زیادی نمی‌گذرد. گاهی دلخوری‌هایی یادم می‌آید، دلتنگی‌ها و غصه‌هایی از گذشته. از سالیان دور. شاید هنوز هم چیزی را نبخشیده باشم، ولی دیگر یادم نمی‌آید که چه چیزهایی بوده‌اند. انگار همه، لابه‌لای غباری نرم گم شده‌اند. حالا خیلی وقت‌ها فقط خودم هستم، همین کسی که در حال تایپ این کلمات است. اما درباره فراموشی جمله‌هایی در خاطرم مانده است، بعضی‌ها آن را ستایش کرده بودند و از صفت‌هایی می‌‌دانستند که خدایی‌ست، شکوه دارد. هولدرلین بود یا نیچه که این را می‌گفت...

یادم نیست و اهمیتی ندارد.

 

ردپای عطرها

 


رد عطرها را که می‌گیرم،
به دریاهای بیکران خاطرات می‌رسم.
چراغ‌هایی که در تاریکی می‌درخشند،
تصاویری که ناگهان جان می‌گیرند؛
از دلِ هزاران دور،
هزاران فاصله.

و داغ سنگین آن «خداحافظ»،
که هرگز
گفته نشد...

 

 

خواب‌ها؛ میعادگاه ارواح و رازهای ازلی

خواب‌ها دوایر باشکوه و عظیم هستی‌اند. قله‌های افسانه‌ای و میعادگاه‌های پنهان ارواح. خواب‌ها می‌توانند جایی در اعماق سرزمین‌های باستانی و ناشناخته ذهن رخ دهند؛ بااین‌حال، هر خواب دلیلی دارد. مطالعات فروید و یونگ در این‌ زمینه پاسخ بسیاری از پرسش‌های‌مان را می‌دهند؛ هرچند که تحقیقات علمی دربارۀ خواب‌ها طی این سال‌ها هم رشد و گسترش پیدا کرده است و حتماً آن‌ها هم دلایل دقیق‌تری برای برخی از خواب‌ها یافته‌اند.

با وجود این پیشرفت‌ها، خواب‌ها همچنان آن حال‌و‌هوای رازآمیز و خیال‌گون خود را حفظ کرده‌اند. معدود پدیده‌ای در زندگی بشر که همچنان دست‌پر بازمی‌گردد و می‌تواند ما را به حیرت وادارد... .

خوشا خواب‌ها و سرزمین‌های کشف‌ناشدۀ هستی.

 

 

 

سفر درونی و افسوس برای چیزهای ازدست‌رفته

سفرهای درونی خیلی بیشتر از سفرهای بیرونی زمان می‌برد. آقای «فیلیس گات» دور دنیا را در هشتاد روز گشت اما سفرهای درونی می‌تواند سال‌ها به طول انجامد و هنوز هم هیچ‌جا را ندیده باشی. از یک جایی به‌ بعد هم دیگر ارتباطت با جامعۀ بیرون قطع می‌شود. تو در جهان دیگری زندگی می‌کنی و آن‌ها در جهان دیگری و البته که تو هم صرفاً از سر سرخوشی دست به سفر درونی نزده‌ای. ضرورت موجب شده که در این مسیر وارد بشوی. جز این مگر زندگی‌ات را از سر راه پیدا کرده‌ای صرف این چرندیات بکنی؟ حداقل از جایی به‌بعد به‌راستی ضرورتِ ادامه حیاتت در گروی رسیدگی به پرسش‌ها و مشکلات درونی خودت بوده است. باید پاسخی برای‌شان پیدا می‌کرده‌ای وگرنه سرنوشت اندوهگین، دردناک و مشمئزی در انتظارت بوده. اینجاست که قهرمان داستان می‌باید رخت رزم به تن کند. می‌باید در عمیق‌ترین دهلیزهای روانش دست به اکتشاف بزند. باید ببیند در مغزش چه خبر است تا بتواند به خودش کمک کند و این آغاز سفری طولانی است. در این مسیر چه و چه‌ها که نمی‌بیند. لحظه‌های عجیب، شگفت و گاه دهشتناکی است وقتی خودت تنهایی دوره بیفتی برای سؤال‌ها و مشکلاتت پاسخ پیدا بکنی. چون از جایی به‌بعد وقتی تو می‌گویی الان شب است دیگران می‌گویند نه روز است و این آغاز جدال هولناکی است و البته بعد به مرور یاد می‌گیری که باید دوری کنی از سایر آدم‌ها تا بتوانی زنده بمانی و...

بااین‌همه قهرمان داستان از این سفر برمی‌گردد ولی دیگر هیچ‌گاه همچون گذشته نمی‌تواند به جهان پیرامونش نگاه کند. ذات این سفرها دگرگونی است. بی‌گمان او آسیب‌های فراوانی در این مسیر دیده است؛ مثلاً چون ذهن، خودش دنبال مشکل خودش می‌گردد دچار سرگیجه می‌شود و برای تفریح بخشی از حافظه‌ات را می‌بلعد، ازجمله برای شوخی زبان‌هایی که بلدی و بعد آن‌ها را به دست فراموشی می‌سپارد، جوری که به هیچ شکلی قابل بازیافت نیست. زبان خودت هم به‌مرور یادت می‌رود و زمان می‌برد تا برگردد. آن‌هم دست‌وپا شکسته، آن‌هم گنگ تا ابد برای همه...

چه می‌خواستم بگویم. خیلی چیزها از دست‌ رفته است، دقیق که نگاه می‌کنم گاه افسوس می‌خورم، گاه دلتنگی‌ست و گاه حزنی شبیه به تماشای دریایی که جاشویی را بلعیده؛ ولی مگر کار دیگری از دستم برمی‌آمده؟... .

 

سوپاپ اطمینان برای جلوگیری از جنون

عاقبت موفق شدم وارد وبلاگم بشوم. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود اما ممکن نمی‌شد. بعضی از مطالب فقط به درد وبلاگ می‌خورد. اصلاً برای من که علاقه چندانی به حرف‌زدن با آدم‌ها ندارم بهترین جایی که می‌شود مطلب نوشت همین وبلاگ است. برای من که نه دلم می‌خواهد کسی را تغییر بدهم و نه دلم می‌خواهد کسی تغییرم بدهد. نه کاری به کسی دارم و نه دلم می‌خواهد کسی کاری به کارم داشته باشد. کسی که از توضیح‌دادن متنفر است و بعد باید مطالبی را با آدم‌ها به اشتراک بگذاری که در بهترین حالت ممکن هیچ ربطی به آن‌ها ندارد؛ اما پلتفرم‌های دیگر به این کار مجبورت می‌کند، به‌ویژه ناگزیر مقید می‌شوی مدام جلوی چشم‌ آدم‌ها باشی و این همیشه حال مرا بد می‌کند. چون تو به نوشتن نیاز داری. چون نیاز به نوشتن از بین نمی‌رود. وقتی‌ ساعت‌های متمادی، گاه تا چند شبانه‌روز فقط و فقط با خودت حرف زده‌ای، تنها سوپاپ اطمینان برای جلوگیری از وخامت ذهن، نوشتن آن حرف‌ها است. وبلاگ جای خوبی برای این کار است؛ برای حرف‌زدن با خودت.

سردرد، بی‌خوابی و نوشتن (شب‌نوشت)

سردرد، بی‌خوابی و نوشتن (شب‌نوشت)

 

من همیشه سردرد دارم! میگرن نیست اما مدام سرم درد می‌کند، گاهی به این فکر می‌کنم آدم‌هایی که سرشان درد نمی‌کند چطوری‌اند؟ دنیای پیرامون‌شان را چگونه می‌بیند؟ علاوه بر سردرد، بی‌خوابی هم دارم؛ بی‌خوابی مزمن. از زمان دانشجویی با من همراه شد، سال‌هاست که نتوانسته‌ام شب‌ها بخوابم یا درست بخوابم. ابتدا برایم دشوار بود که با وجود سردرد و بی‌خوابی‌هایی که گاهی به چند روز می‌انجامید زندگی کنم، اما الان چند سالی می‌شود که هیچ‌کس متوجه سردردها یا بی‌خوابی‌هایم نمی‌شود. کناری‌ام پی نمی‌برد مثلا من چند شبانه‌روز است که بیدارم!

هیچ فکر نمی‌کردم برای اولین متن‌های شخصی‌ام در این وبلاگ (گرچه نقدهای من هم بیشترشان شخصی‌اند) با سردرد شروع کنم. به گمانم می‌خواستم بنویسم که پیش‌تر وبلاگی داشتم که چند سالی در آن می‌نوشتم اما جمع شد. بعد هم همان گلایه‌های همیشگی وبلاگ‌نویسان از اینکه سرویس‌ها اینطور و آنطور‌اند. و خودم هم به آن بیافزایم که ما در تمام کارهای‌مان همین‌طوری هستیم، برنامه‌ریزی و امنیت خاطر در هیچ بخشی از زندگی‌مان وجود ندارد، در قیاس با اینکه ما می‌دانیم تا وقتی نسل بشر ادامه داشته باشد فیسبوک و اینستاگرام و این‌ قبیل وجود خواهند داشت، شاید شکل‌شان عوض شود اما هستند. این اسمش اطمینان به آینده است؛ روشن این‌که وقتی شرایط این‌طور است در پی‌اش فردایی هم وجود نخواهد داشت؛ وبلاگ‌ نوشتن و سپس سوت‌ شدن چند سال وقت و انرژی‌ات توی هوا فقط یک جزء است، یک جزء کوچک که می‌تواند نشان‌دهنده‌ی کل باشد...گویا می‌خواستم این‌ها را بنویسم اما دیدم کاملا بی معناست، دیگر حتی گفتن و نگفتن این حرف‌ها هم فایده‌ای ندارد...مثل نوشتن روی آب می‌ماند یا روی باد...بی‌فایده.

اما حالا می‌خواهم در این وبلاگ بیشتر متن‌های شخصی بنویسم! جمله‌هایی که گاهی در ذهنت حاضر می‌شوند و بعد غایب...زیاد هم به درستی‌شان، علت شکل‌گیری‌ یا نحوه‌ی کنار هم قرار گرفتن کلمات و چیدمان‌شان فکر نکنم! انگار که به خلاء می‌نگرم؛ همان‌طور که راستی به خلاء می‌نگرم. اما چرا اصلا باید نوشت؟ مدتی هم هست با این سوال درگیرم. گرچه بیش از یک مدت می‌شود و در نهایت به این رسیده‌ام که نوشتن یک‌جور مرض است، مثل سردردها و بی‌خوابی‌هایم، وگرنه ناگزیر طی این سال‌ها می‌بایست برطرف می‌شد. اما هنوز هست و وادارت می‌کند مثل الان پشت لپ‌تاپ بنشینی و همان حین که سرت درد می‌کند، چیزی بنویسی.

ولی اصلا برای چی می‌نویسی؟ گفتم که یکجور مرض است. ناخودآگاه‌ست. به گمانم چیزی درون افرادی که می‌نویسند و آن هم طولانی مدت، درست کار نمی‌کند، یا زیادی کار می‌کند، چنین چیزی! اما پرسش آخر: پس برای کی می‌نویسی؟ نمی‌دانم! شاید برای یک رهگذر، شاید برای اویی که اصلا نمی‌شناسمش و یک شب گذرش به اینجا خواهد افتاد و با خودش خواهد گفت «این هم مثل من است»...

یعنی دنبال همدلی هستی؟ نه! گمان نمی‌کنم. واقعا نمی‌دانم و گمان هم نمی‌کنم دیگر اصلا اهمیتی داشته باشد پاسخِ این سوال...

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)