فراموشی و ستایش آن
انگار به یک مصالحه درونی رسیدهام. نوعی فراموشی. دیگر خیلی وقتها هیچ چیزی به خاطرم نمیآید. گویی زنجیره گفتگوهای ذهنیام به پایان رسیده است؛ همان وراجیهای بیپایانِ همیشگی. حالا، بیشتر اوقات وقتی مشغول به کاری میشوم، تمام حواسم معطوف به همان کار است. تمام توجهم جلب آن میشود. بسیاری از افکار به محض شکلگیری محو میشوند. از یک برخورد تا فراموش کردنش، میتوانم مطمئن باشم که زمان زیادی نمیگذرد. گاهی دلخوریهایی یادم میآید، دلتنگیها و غصههایی از گذشته. از سالیان دور. شاید هنوز هم چیزی را نبخشیده باشم، ولی دیگر یادم نمیآید که چه چیزهایی بودهاند. انگار همه، لابهلای غباری نرم گم شدهاند. حالا خیلی وقتها فقط خودم هستم، همین کسی که در حال تایپ این کلمات است. اما درباره فراموشی جملههایی در خاطرم مانده است، بعضیها آن را ستایش کرده بودند و از صفتهایی میدانستند که خداییست، شکوه دارد. هولدرلین بود یا نیچه که این را میگفت...
یادم نیست و اهمیتی ندارد.