ایمان به زندگی
چند شب پیش با دوستی قدیمی قدم میزدیم، مشکلی برایش پیش آمده و در موردش صحبت میکردیم.
یک لحظه خواستم مثالی بزنم و گفتم: من با این مسئله بهصورت مستقیم برخورد داشتهام، میدانم چه ماجرایی است، آخر چند سال پیش یکی دیگر از رفقای نزدیکم این اتفاق برایش افتاده بود.
دوستم برگشت و گفت: «خب، چی شد؟ مُرد؟»
گفتم: «نه، خودکشی کرد... فکر میکنم اینقدر ترسیده بود که خودش را کشت.»
بعد گمان میکنم با دستانم شکل یک مرگ فجیع را نشان دادم.
دیدم دوستم یک نگاهی به من انداخت و بعد به جایی دیگر خیره شد و من هم احساس کردم مثال جالبی نزدهام.
دیشب که دوباره باهم قدم میزدیم، یاد این قضیه افتادم و خواستم دلجویی کنم که خودش همان لحظه به موضوع اشاره کرد.
هر دو خندهمان گرفت و به شوخی برای هم دوباره تعریفش کردیم.
*
گاهی باید گذشته را احضار کرد،
تاروپودش را گشود و به یاد آورد،
میباید به خاطر آورد که از کدامین سرزمینهای بینشان گذر کردهایم،
در کدامین برزخهای بیپایان گرفتار شدهایم،
و چه دوزخها به چشم دیدهایم
باید به یاد بیاوریم که ما تاریکی را زیستهایم،
اما درنهایت
به شکوه زندگی گواهی دادهایم
نمیخواهم شعار بدهم!
هیچ هم دلم نمیخواهد
ایمان خودم به زندگی محک بخورد
راستش حتی دلم نمیخواهد بدانم
آیا اصلاً به زندگی ایمان دارم یا نه؟
اما وقتی به پشتسر مینگرم،
میبینم آنهایی که از گردنههای باریک و تند عبور کردهاند،
هیچ راهتوشهای بهجز ایمان به زندگی نداشتهاند.
بله دوست من!
بعضیها ناچارند با پای برهنه
روی خردهشیشهها برقصند،
از تندباد بلایا بگذرند
و دلاورانه
راه را تا پایان طی کنند.
نه حتی برای خودِ کوفتیشان،
بلکه فقط برای زندگی.
بهخاطر اینکه من تو را سالهاست باور کردهام
هم تو را
هم زندگی را...