سیناپس

گذری بر سینما و ادبیات

گذری بر سینما و ادبیات

سیناپس

رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی است، نقد و معرفی رمان و کتاب، و نگاهی بر داستان ‌کوتاه، شعر، موسیقی و نقاشی‌.


*

من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی!...

۹ مطلب در بهمن ۱۴۰۳ ثبت شده است

آن‌سوی خاطرات: نگاهی که تاب ماندن ندارد

برخی خاطرات به گودال‌های عمیقی می‌مانند که پیش از رسیدن، باید از روی‌ آن‌ها پرید. رنج‌آورند، و شاید بتوانی برای چند لحظه به آن‌ها خیره شوی، اما تاب ماندن در برابرشان را نداری. چیزی برای دیدن هست، اما توانی برای دیدنش نیست. خاطراتی که شاید حتی در لحظۀ وقوع‌شان مصیب‌بار به نظر نمی‌آمده‌اند، اما چنان ردی بر تو گذاشته‌اند که یادآوری‌شان لرزه بر تنت می‌اندازد.

آیا می‌توانی این اتفاقات را به آنچه می‌خواستی تبدیل کنی؟ نیچه باور دارد که برای آری‌گویی به زندگی باید از همین سد سخت عبور کرد. باید آنچه رخ داده را درونی ساخت و به چیزی تبدیل کرد که گویی خود خواسته‌ایم. تنها آن‌گاه است که می‌توان بی‌‌پشیمانی، باقی زندگی را به میل خود پیش برد.

اما این‌ حرف‌ها فقط روی کاغذ شدنی به نظر می‌رسد. در واقعیت، مسئله شکل دیگری است. وقتی حتی سایه‌ای از یک خاطره قدیمی تنت را می‌لرزاند، چطور می‌توانی بگویی: «این همان چیزی بود که خودم می‌خواستم؟» چنین پذیرشی، نیرویی درونی و فوق‌العاده می‌طلبد که گویی فقط می‌تواند ذاتی باشد. نیچه می‌گوید برای این عبور باید دلیر بود، اما آیا این دلیری را می‌توان در خود پروراند، یا تنها برخی از ما با آن زاده شده‌ایم؟

 

به وقت چهل سالگی (یادداشت‌های زیرزمینی)

حالا چهل سالم است، و چهل سال یعنی یک عمر؛ یعنی عمیق‌ترین دوران پیری. زندگی بعد از چهل‌ سالگی دیگر زشت است، مبتذل است، غیراخلاقی است! کسی که بیش از چهل سال زندگی کند _ حالا صادقانه و روراست بگویید _ او کیست؟ بگذارید من جواب بدهم: فقط احمق‌ها و رذل‌ها زندگی را ادامه می‌دهند. این را توی صورت هر پیرمردی خواهم گفت، به آن پیرانِ محترم، به آن پیرمردانِ مونقره‌ای و خوشبو! توی صورت تمام دنیا خواهم گفت!

حق دارم چنین بگویم، چون خودم تا شصت سالگی زندگی خواهم کرد... تا هفتاد سالگی هم زندگی خواهم کرد! حتی تا هشتاد سالگی!...

صبر کنید! بگذارید نفسم جا بیاید...

«هنر یا آزمون تحمل؟ نگاهی انتقادی به 2024 All We Imagine as Light»

آه، «همه آنچه را که به‌مثابه نور تصور می‌کنیم»، چراغی درخشان در سینمای مدرن که یک چیز را ثابت می‌کند: اگر موسیقی پس‌زمینه را حذف کنید، دیالوگ‌های درگیرکننده را کنار بگذارید و به‌جای احساسات واقعی، نماهای طولانی از هیچ ارائه دهید، منتقدان آن را «هنر» خواهند نامید. واقعاً کلاه از سر برمی‌داریم برای کارگردانی که ملال را با چنین دقتی بازتعریف کرده است.

داستان؟ اوه، صبر کنید _ داستانی هم وجود دارد؟ در جایی میان هوای آلودۀ بمبئی، قرار است با سه زن که زندگی‌شان را به کسل‌کننده‌ترین شکل ممکن سپری می‌کنند، ارتباط برقرار کنیم. نه درامی هست، نه تنشی، فقط رژه‌ای بی‌پایان از نگاه‌های پوچ، سکوت‌های معذب و مالیخولیای وجودی. مثل این است که دو ساعت به دیواری خیره شوید، با این تفاوت که دیوار گه‌گاه چیزی زیرلب دربارۀ شکنندگی زندگی زمزمه می‌کند.

و بیایید دربارۀ «طراحی صدا» صحبت کنیم. یا بهتر بگویم، نبود آن. اگر تا‌به‌حال کنجکاو بودید که تماشای فیلمی بدون حتی یک قطعه موسیقی انگیزشی، تنش‌زا یا حداقل اندکی جذاب چه حسی دارد _ تبریک می‌گویم، این فیلم دقیقاً همان را به شما ارائه می‌دهد. ظاهراً سکوت، سمفونیِ جدید است. چه نیازی به موسیقی است وقتی می‌توانیم از آوای دلنشین... قدم‌ها و پنکه‌های سقفی لذت ببریم؟

ریتم فیلم شاهکاری از یکنواختی است. زمان کِش می‌آید، کش می‌آید و تقریباً متوقف می‌شود. یک آزمون استقامت تمام‌عیار. هر صحنه، آرام و کش‌دار، تماشاگر را به چالش بیدار ماندن می‌کشاند. وقتی تیتراژ پایانی بالا می‌آید، احساس پیروزی ندارید، احساس رهایی می‌کنید.

و بااین‌‌حال، این فیلم در حال درو کردن نامزدی‌های جوایز مختلف است. ظاهراً هیئت‌های داوری علاقۀ خاصی به فیلم‌هایی دارند که محتوای واقعی را با تظاهر زیبایی‌شناختی جایگزین می‌کنند. این افراد دقیقاً چه کسانی هستند؟ و مهم‌تر از آن، چه چیزی مصرف می‌کنند؟ چون نامزدی «همه آنچه را که به‌مثابه نور تصور می‌کنیم» بیشتر به یک شوخی عملی شباهت دارد _ برای ما که فکر می‌کردیم سینما قرار است، نمی‌دانم، سرگرم‌کننده باشد؟

به آن‌هایی که این فیلم را «کاوشی لطیف در باب شرایط انسانی» یا «شعری تصویری بر پردۀ سینما» می‌نامند _ آفرین، خودتان را دست‌کم نگیرید. پادشاه حقیقتاً برهنه است، اما شما همه را قانع کرده‌اید که لباس فاخر به تن دارد.

در نهایت، اگر به دنبال بدترین فیلم سال _ یا شاید حتی دهه _ هستید، این همان است. بی‌روح، بی‌هیجان و به‌طرز دردناکی خسته‌کننده، «همه آنچه را که به‌مثابه نور تصور می‌کنیم» فقط یک فیلم نیست؛ آزمونی برای تاب‌آوری روح انسان است. شگفت‌انگیز. حقیقتاً، فوق‌العاده شگفت‌انگیز.

 

 

نویسنده:
Kranthi Kumar

 

 

نگاهی به فیلم «دختری با سوزن» (2024). دربارۀ جهانی فاقد احساسات

 

این فیلم درباره فقدان احساسات و عواطف است، درباره لحظات هولناکی که انسان‌ها هم‌دلی‌شان را نسبت به یکدیگر از دست می‌دهند یا این حس به انحراف کشیده می‌شود. در چنین جهانی، زندگی بدل به دوزخی می‌شود که فیلم، گوشه‌ای از آن را به تصویر می‌کشد.

اثری که ظرافت، دقت و نقاط قوت فراوانی دارد؛ از بازیگری تا صحنه‌پردازی و جذابیت‌های بصری، همه‌چیز در سطح یک تجربۀ ممتاز سینمایی است.

فیلم‌نامۀ آن نشان‌‌ می‌دهد که همیشه «دوختن کُت برای یک دکمه» بد نیست؛ اینجا شخصیتی به نام «داگمار» داریم، کاراکتری برگرفته از واقعیت که راز تکان‌دهنده‌اش در نقطه اوج و پایان فیلم آشکار می‌شود (دکمه)، و حالا برای رسیدن به این لحظه، قصه‌ای گیرا با محوریت «کارولین» نوشته می‌شود (کُت). موقعیت‌هایی که پیش‌تر بارها در فیلم‌های دیگر دیده‌ایم، این‌بار چنان دقیق و هنرمندانه کنار هم چیده شده‌اند که از یکدیگر آشنازدایی می‌کنند، مدام غافلگیرمان می‌کنند و ساختاری استوار می‌سازند. این فیلم بار دیگر یادآور می‌شود که چگونه یک قصۀ قوی و فیلم‌نامۀ حساب‌شده می‌تواند به گسترش و تأثیرگذاری بیشتر مضمون بینجامد و اثری چندلایه خلق کند.

برای مثال، من می‌گویم این فیلم درباره فقدان احساسات و عواطف است، اما مخاطبی دیگر لایه‌های متفاوتی از معنا را کشف و تفسیر خواهد کرد. تماشای این فیلم تجربه‌ای دشوار اما ارزشمند است که بیننده را عمیقاً تحت‌تأثیر قرار می‌دهد؛ بااین‌حال بهتر است پیش از تماشا، برای مواجهه با لحظات طاقت‌فرسا و تکان‌دهندۀ آن آماده باشید.

 

۷ از ۱۰.

 

 

نقد و بررسی «دختری با سوزن»: درام تاریک دانمارکی (2024)

 

مثل یکی از آن گره‌های شیطانی که هرچه بیشتر تقلا کنی، محکم‌تر می‌شود، فیلم دختر و سوزن ساخته مگنوس فون هورن، که در بخش رقابتی جشنواره کن حضور دارد، به اوجی ویرانگر می‌رسد، چنان که گویی زه یک پیانو را تا حد گسستن کشیده باشند.

بازیگر دانمارکی، ویک کارمن سونه (تعطیلات، سرزمین خدا)، نقش کارولینه را با ظرافتی چندلایه و کمینه‌گرا ایفا می‌کند؛ خیاطی آسیب‌پذیر اما مقاوم که در کپنهاگ پس از جنگ جهانی اول، در دهه ۱۹۲۰، تنها و درمانده می‌شود. وقتی معشوق ثروتمندش (یواکیم فیِلستروپ) او را باردار کرده اما حاضر به ازدواج با او نمی‌شود، کارولینه تنها دو راه پیش رو دارد: یا با یک میل‌بافتنی در وان حمام نوزاد خود را سقط کند، یا آن را به داگمار (ترینه دیرهولم)، زنی شوم که صاحب یک آبنبات‌فروشی است و در خفا یک آژانس غیرقانونی فرزندخواندگی را اداره می‌کند، بسپارد. این فیلم که توسط فیلمبردار مستعد، میخال دیمِک (درد واقعی، ای‌او)، با فرمت دیجیتال، سیاه و سفید و در نسبت تصویری ۳:۲ فیلم‌برداری شده، حس عکسی عتیقه را دارد؛ فضایی خلسه‌آور و ساکن که سینمادوستان را مجذوب خود می‌کند، اما به دلیل تلخی موضوع ممکن است از نظر تجاری موفقیت‌آمیز نباشد.

دست‌کم در دانمارک، که داستان واقعی الهام‌بخش این فیلم معروف است، توجه عمومی را جلب خواهد کرد. اما دختر و سوزن می‌تواند مخاطبان گسترده‌تری را نیز تحت‌تأثیر قرار دهد، چراکه مسئله اصلی فیلمگزینه‌های محدود زنان در مواجهه با بارداری‌های ناخواستههمچنان موضوعی داغ و بحث‌برانگیز است. این مسئله در حال حاضر از همیشه به‌روزتر به نظر می‌رسد، به‌ویژه پس از آنکه برخی کشورهای اروپایی (مانند ایرلند و فرانسه) حق انتخاب را در قانون اساسی خود گنجانده‌اند.

کارگردانان دیگر شاید این فرصت را غنیمت می‌شمردند تا از بُعد جنایت واقعی فیلم نهایت استفاده را ببرند و روایت را از نگاه شخصیت دیگری دنبال کنند. اما فون هورن، که در فیلم پیشین خود عرق نیز بر زنی جوان که در آستانه فروپاشی است تمرکز داشت، قهرمانی انتخاب کرده که در عین آشفتگی، قابل همذات‌پنداری است. در فیلمنامه‌ای که فون هورن و لاین لانگبک به نگارش درآورده‌اند، کارولینه به‌آسانی می‌توانست شخصیتی غیردوست‌داشتنی و حتی سرد جلوه کند، اما بازی سونه این توازن را برقرار می‌کند؛ او معصومیت کودکانه، حسی ملموس از سرزندگی و میل به اعتماد کردن را در کارولینه برجسته می‌سازدویژگی‌ای که در نهایت به سقوطش می‌انجامد. سونه حتی از لحاظ فیزیکی همچون یک نوجوان به نظر می‌رسد: اندامی ظریف و لباسی که با سلیقه‌ای کودکانه و تصادفی ترکیب شده، گویی عروسکی که لباس‌هایش را سرهم کرده باشند. با این حال، نوعی سرسختی در او وجود دارد، قدرتی درونی که علی‌رغم تمام ضعف‌هایش، او را شایسته تحسین می‌کند.

این قدرت درونی در صحنه‌های آغازین مشهود است، هنگامی که کارولینه با صاحبخانه‌اش بگومگو می‌کند؛ کسی که دیگر نمی‌تواند او را در خانه نگه دارد، چراکه هفته‌ها اجاره عقب‌افتاده دارد. مشخص است که کارولینه مدتی است از نظر مالی در تنگنا قرار دارد. اگرچه او در یک کارگاه پوشاک کار می‌کند و یونیفورم می‌دوزد (علاقه‌مندان به صنایع‌دستی و ماشین‌های دوخت قدیمی از دیدن کارگرانی که پشت چرخ‌خیاطی‌های دستی ایستاده‌اند و کار می‌کنند لذت خواهند برد)، اما شوهرش، پیتر، که برای جنگیدن در کنار متفقین رفته بود، ماه‌هاست که هیچ خبری از خود نداده است. کارولینه گمان می‌کند او مرده، اما بدون گواهی فوت نمی‌تواند از مستمری بیوه‌ها بهره‌مند شود. در تلاش برای نجات خود، به دفتر یورگن، صاحب کارخانه، می‌رود و این وارث جوان و خوش‌چهره به او دل می‌بندد و دستمزدش را افزایش می‌دهدبه اندازه‌ای که بتواند اجاره‌خانه محقر و کثیفش را بپردازد.

جالب آنکه فیلم، با استفاده از لوکیشن‌هایی در لهستان و شهر گوتنبرگ در سوئد، فضای شهری آلوده و واقعی‌ای را خلق کرده است: خیابان‌های پیچ‌درپیچ سنگ‌فرش‌شده، دیوارهایی با رنگ‌های پوسته‌پوسته، و دروازه‌های کارخانه‌هایی که یادآور نخستین فیلم‌های برادران لومیر هستند.

همزمان با اینکه کارولینه متوجه بارداری‌اش می‌شود و امید دارد که یورگن با او ازدواج کند، همسر واقعی‌اش، پیتر (بشیر زچیری)، ناگهان از ناکجاآباد سر می‌رسد _ تقریباً غیرقابل‌شناسایی به دلیل زخم‌های وحشتناکی که صورتش را پوشانده و با ماسکی سفارشی آن‌ها را پنهان می‌کند. کارولینه که نگران است حضور پیتر آینده‌اش با یورگن را خراب کند و از اینکه او هرگز به او اطلاع نداده که هنوز زنده است، خشمگین است، او را از خود می‌راند. اما همه‌چیز زمانی به بیراهه می‌رود که مادر متکبر و اشرافی یورگن (بندیکته هانسن) ازدواج را برهم می‌زند، و کارولینه را در برابر انتخابی سهمگین قرار می‌دهد: سوزن بافندگی یا زایمان فرزندی نامشروع.

فیلمنامه، هر گام را به‌گونه‌ای ترسیم می‌کند که اجتناب‌ناپذیر به نظر برسد، اما همچنان تعلیق کافی را حفظ می‌کند تا مخاطب برای ادامه فیلم کنجکاو باشد. بااین‌حال، نکته مهم این است که در نیمه دوم فیلم، کارولینه در دام دگمار اووربای (با بازی توانمند ستاره دانمارکی ترین دیورهولم) گرفتار می‌شود _ زنی که فون هورن به طرز هولناکی اما کاملاً دقیق در یادداشت‌های مطبوعاتی فیلم، او را با جادوگران قصه‌های پریان مقایسه می‌کند. دگمار که همیشه همراه دختر هفت‌ساله و موطلایی‌اش، ارنا (آوو ناکس مارتین)، دیده می‌شود، در ابتدا به نظر می‌رسد که برای کارولینه یک نجات‌بخش است. تماشاگرانی که با داستان واقعی آشنا نیستند، ممکن است او را در آغاز همان زنان نجیب و مهربانی ببینند که در چنین روایت‌هایی به دختران جوان گرفتار کمک می‌کنند. اما هشدار: او چنین کسی نیست.

تدوین متوازن آگنیشکا گلینسکا و تسلط فون هورن بر روایت، به‌طرزی استادانه، داستان را به سوی اوج وحشتش هدایت می‌کند. مانند یک افسانه، فاش شدن حقیقت در انتها هم غیرمنتظره است و هم از پیش آشکار شدن. نقش دیورهولم در حفظ تعلیق را نباید دست‌کم گرفت. دگمار، در عین جذابیت، بی‌رحم است _ زنی که آشکارا زخم‌هایی از گذشته دارد و چهرۀ دلپذیر و مادرانه‌اش ماسکی است که در پس آن، هیولایی پنهان شده است. نکته جالب اینجاست که انعکاس متقابل او در روایت، یعنی پیتر _ که درنهایت به یکی از موجودات عجیب سیرک بدل می‌شود _ تنها شخصیت کاملاً شریف و بی‌گناه داستان است، که نوعی تعادل روایی واضح اما شاید اندکی بیش‌ازحد مستقیم را ایجاد می‌کند.

همه‌چیز می‌توانست بیش از حد واقعی و طاقت‌فرسا باشد، اگر پایان داستان خوشبختانه با روزنه‌ای از امید همراه نبود. بدترین شخصیت‌ها تاوان گناهانشان را پس می‌دهند و خوبان فرصتی دوباره می‌یابند. بی‌تردید، این پایانی شبیه افسانه‌هاست، اما از آن دست که این روزها بیش از همیشه به آن نیاز داریم.

 

منبع: لزلی فلپرین

The Hollywood Reporter

فقط در صورتی که فکر کرده‌اید این فیلم داستانی دلگرم‌کننده درباره یک خیاط جوان شیرین است که در برنامه تلویزیونی بی‌بی‌سی برنده می‌شود، باید بگویم که «سوزن» موردنظر درواقع میل‌ بافتنی است که برای سقط‌جنین در یک حمام عمومی در کپنهاگِ پس از جنگ‌جهانی اول استفاده می‌شود. این فیلم، ساختۀ ماگنوس ون هورن، کارگردان سوئدی ساکن لهستان که اولین حضورش را در رقابت جشنواره کن تجربه می‌کند _ یک فیلم ترسناکِ تاریک و هیپنوتیزم‌کننده است؛ کابوسی جنایی که بر اساس پروندۀ واقعی قاتل نوزادان در دانمارکِ سال ۱۹۲۱ ساخته شده، با سبک بصری سیاه و سفید اکسپرسیونیستی با کنتراست بالا فیلم‌برداری شده و موسیقی اعصاب‌خردکن فردریکه هوفمایر آن را به سطحی از اضطراب تقریباً غیرقابل‌تحمل می‌رساند.

فیلم قبلی ون هورن، Sweat، که طنزی درباره رسانه‌های اجتماعی بود، مرا قانع نکرد، اما این فیلم جدید، گراند گینیول وحشتناکی است که با مهارتی فنی چشمگیر ساخته شده؛ چیزی شبیه Sweeney Todd  از سوندهیم، اما بدون آن طنز سیاه. در اینجا می‌توان ردپای دیوید لینچ، لارس فون تریه و حتی تاد براونینگ را دید. فیلم دربارۀ دنیایی است که در آن زندگی زنان بی‌ارزش تلقی می‌شود و مقامات نه‌تنها از رنج آن‌ها بی‌اعتنا هستند، بلکه با انزجار به آن می‌نگرند _ و این همه در دوره‌ای است که جنگ جهانی اول، ایدۀ قتل‌عام را عادی کرده بود. در حین تماشای فیلم، ذهنم به چیزی قدیمی‌تر پرواز کرد: خودکشی‌های مالتوسی در جود گمنام اثر توماس هاردی، آنجا که گفته می‌شود: «تمام شد، چون ما زیادی بودیم

The Girl With the Needle یک اثر آرت‌هاوس-اکسپلویتیشن (تلفیقی از سینمای هنری و استثمارگر) با بازی‌های درگیرکننده و مضمونی حقیقتاً جهنمی است، اما به نظرم تصمیم ون هورن برای تقسیم تمرکز دراماتیک بین قاتل سریالی واقعی و زنی کاملاً خیالی (همان "دختر با سوزن") که یکی از قربانیان-مشتریان اوست و با او نوعی رابطۀ عاطفی مشترک پیدا می‌کند، جای بحث دارد. این ابداع جسورانه‌ای است، اما از تأثیر و حضور دراماتیک قاتل کم می‌کند و شاید به شکلی نادرست، تنهایی عمیق و ذاتی او را از بین می‌برد.

ویک کارمن سونه، بازیگر همیشه درخشان (از فیلم‌های Godland  اثر هیلنور پالماسون و Holiday  ساخته ایزابلا اکلُف) در نقش کارولینه ظاهر می‌شود؛ زنی جوان و فقیر که همسرش در جنگ ناپدید شده و احتمالاً کشته شده است (البته این، گره داستانی کمی مشکل‌ساز به نظر می‌رسد، چون در بخش‌های دیگر، فیلمنامۀ ون هورن اذعان دارد که دانمارک در جنگ بی‌طرف بود). کارولینه با صاحب ثروتمند کارخانۀ نساجی که در آن کار می‌کند، رابطه‌ای عاشقانه آغاز می‌کند و او نیز پس از بارداری، قول ازدواج به او می‌دهد. اما مادر مقتدر مرد، این وصلت را ممنوع می‌کند و در این میان، همسر کارولینه پس از پایان جنگ بازمی‌گرددبا ماسکی روی صورت که زخم‌های وحشتناک او را پنهان می‌کند، به‌گونه‌ای که تنها شغلی که برایش باقی مانده، اجرای نمایش در سیرک به‌عنوان یک موجود عجیب و غریب است.

در ناامیدی محض، کارولینه تلاش می‌کند در یک حمام عمومی، با میل‌بافتنی، فرزند خود را سقط کند و اینجا همان نقطه‌ای است که او با داگمار اووربایه افسانه‌ای (شخصیت واقعی)، با بازی ترینه دیرهولم، آشنا می‌شود؛ زنی که مغازۀ شیرینی‌فروشی دارد، اما در کنار آن، عملیاتی مخفیانه برای "واگذاری نوزادان به فرزندخواندگی" به راه انداخته است. کارولینه تصور می‌کند که می‌تواند به‌عنوان یک دایۀ شیرده از این راه کسب درآمد کند، اما کم‌کم متوجه می‌شود که این نوزادان هرگز به خانواده‌ای سپرده نمی‌شوند...

فیلم پر از لحظات تهوع‌آور اما کاملاً باورپذیر است. داگمار به اتر اعتیاد دارد تا از وحشت و یأس خود بکاهد؛ در خانه‌اش کودکی خردسال زندگی می‌کند (احتمالاً یکی از نوزادانی که نتوانسته به قتل برساند) و کارولینه مجبور می‌شود او را شیر دهد. یک روایت دیگر می‌توانست این شخصیت را عمیق‌تر بررسی کنداز جمله دوران کودکی و تربیت او، تجربه‌های فرضی‌اش از ظلم، فقر و سوءاستفاده، و این‌که چگونه قدم‌به‌قدم به سمت این شغل هولناک کشیده شد. اما ون هورن این بخش‌ها را به شخصیت خیالی و جوان‌ترِ کارولینه منتقل کرده است؛ انتخابی که گرچه به لحاظ داستانی کارآمد است، اما باعث می‌شود دیرهولم (در نقش داگمار) عملاً متریال کمتری برای ایفای نقش داشته باشد.

بااین‌حال، هیچ تردیدی نیست که این فیلم از ابتدا تا انتها، موجی از ترس خالص را در بیننده ایجاد می‌کند.

 

منبع: پیتر برادشاو، گاردین

نگاهی به فیلم «نوسفراتو» (2024)

 

خون‌آشام‌ها فقط موجودات تخیلی نیستند؛ سینمای وحشت می‌خواهد این را بگوید. این‌که هیولاها، ارواح خبیثه و شیاطین واقعی‌اند. برای دیدن‌شان کافی است نگاهی به اخبار روزانه بیندازید _ از بالا تا پایین صفحه، انواع‌واقسام هیولاها در شکل‌های مختلف پیدا می‌شوند. سینمای وحشت هم همین را می‌کاود و پرسش‌هایی درباره «شر» مطرح می‌کند؛ همان‌طور که دختر در فیلم می‌پرسد: «منشأ این شر کجاست؟ درون آدمی یا بیرون؟» و معمولاً، این سینما انگشت اتهام را به‌سمت تاریک‌ترین لایه‌های ناخودآگاه انسان نشانه می‌رود.

اما «نوسفراتو» شروعی درخشان دارد و پایانی نه‌چندان رضایت‌بخش؛ دراکولا آن‌طور که باید به سزای اعمالش نمی‌رسد و قصه خیلی ساده جمع می‌شود؛ بااین‌حال، فیلم ارزش یک‌ بار دیدن را دارد. «نوسفراتو» دربارۀ سایه‌هایی است که آرام‌آرام بر زندگی آدمی خیمه می‌زنند. گاهی تاریکی از جایی می‌آید که انتظارش را نداری.

۴ از ۱۰.

 

 

نگاهی به فیلم «روزهای نیچه در تورین» (2003)

 

Days of Nietzsche in Turin

کارگردان باید جسارت و بلندپروازی بسیاری داشته باشد که نقطۀ دید نیچه را برای فیلمش برگزیند. بااین‌حال، این مهم در حد همان بلندپروازی باقی می‌ماند و درنهایت، تصاویری که او به دست می‌دهد، چنگی به دل نمی‌زند. این فیلم درواقع چیزی بیش از یک مقالۀ سینمایی نیست؛ بی‌دیالوگ، بی‌داستان‌پردازی، و صرفاً نگاهی گذرا به روزهای پایانی زندگی نیچه در تورین دارد؛ همان روزهایی که به فروپاشی ذهنی و جنون او انجامید.

بااین‌همه، یکی از معدود نقاط قوت فیلم، انتخاب روایت‌هایی از نوشته‌های نیچه است، که گاه با تصاویر پیوند می‌خورند و لحظاتی قابل‌تحمل می‌سازند؛ وگرنه، چه در بازیگری و چه در سایر انتخاب‌ها، گمان نمی‌کنم فیلم زحمتی به خود داده باشد.

۲ از ۱۰.

 

نگاهی کوتاه به داگویل (2003)

1. آیا هنر برای بیان واقعیت باید شبیه به آن باشد؟ «داگویل» محکم می‌گوید: نه! این فیلم که یکی از انتزاعی‌ترین آثار تاریخ سینماست، به لحاظ ظاهری هیچ شباهتی به واقعیت ندارد، اما دلایل قاطعی در شرح و نقد واقعیت ارائه می‌دهد. داگویل با جسارت واقعیت را می‌شکافد و به چالش می‌‌کشد. بعید است مخاطبی بتواند موقعیت‌ها و شخصیت‌های این فیلم را نادیده بگیرد یا نشناسد.

2. «داگویل» فیلم موردعلاقۀ زنده‌یاد مریم میرزاخانی هم بوده است. برایم سؤال بود چه عنصری در فیلم باعث شده چنین ذهن درخشانی شیفتۀ آن باشد؟ این بار که فیلم را می‌دیدم، به نظرم رسید شاید نقطۀ اشتراک‌شان در همین فضای انتزاعی باشد. چرا که ریاضیات هم در فضایی انتزاعی، جهان را تحلیل می‌کند و ما را به درک روشن‌تر و دقیق‌تری از واقعیت می‌رساند.

3. «داگویل» تأکید می‌کند هنر فقط بازنمایی ساده واقعیت نیست؛ بلکه می‌تواند واقعیت را عریان کند، بازسازی نماید و از نو به ما بیاموزد. این همان قدرت انتزاع است؛ قدرتی که چیزهایی را به ما نشان می‌دهد که شاید در جهان عینی هرگز نمی‌دیدیم.