جهانهای ناشناخته به گفتۀ نویسندگان بزرگ (رمان ابله، داستایفسکی)
شاید علاقهای ناخودآگاه باشد و شاید هم به دنبال گمشدهای میگردی؛ مدام نشانههایی را حس میکنی، بیآنکه دقیقاً بدانی آن چیست. علاقه به جهانهای دیگر از چنین احساساتی برمیخیزد. ناشناختهها همیشه برای آدمها جذابیت و همزمان هراس دارند. برای همین وقتی نویسندهای از جهانهای دیگری میگوید، توجهم به او جلب میشود. البته حرف هر نویسندهای هم اهمیت چندانی ندارد. رویهمرفته شاید چند نفرند که بهتر است جدیشان گرفت؛ مثلاً وقتی کسی مثل داستایفسکی دربارۀ تجربههایش از جهانهای دیگر سخن میگوید، جای درنگ و تأمل است.
سؤال این است، او دقیقاً دربارۀ کدام جهان صحبت میکند؟
تا اینجا نزدیک به چهار صد صفحه از رمان «ابله»، نوشتۀ داستایفسکی را خواندهام. مسیری طولانی هم در پیش است. اما تابهحال دو مورد بیش از سایر جریانات رمان حواسم را به خودش جلب کرده است.
اولین مورد، زمانی است که داستایفسکی در نقش پرنس میشکین، شخصیت اصلی رمان، از جهانهایی میگوید که هنگام حملۀ صرع تجربه میکند. داستایفسکی میگوید، در این لحظهها مغزم آتش میگرفت و جنس دیگری از شعور و هشیاری را درک میکردم. بیراه نیست اگر فکر کنیم میان این حملات صرع و نبوغ او رابطهای وجود دارد. این حالات در میان برخی از شاعران و عارفان ما هم دیده میشود، گویی فرد برای لحظههایی وارد فضای دیگری میشود و از آنجا حرفهایی میآورد که مختص همگان نیست.
گاه این حرفها کاملاً اصیلاند و گاهی انگار تکامل یافتهاند. رشد کرده و شکل دیگری به خود گرفتهاند. در یک کلام کاملتر شدهاند.
اما مورد بعدی، نقاشیِ «بدن مرده مسیح در گور» اثر «هانس هلباین» است؛ جایی که باز داستایفسکی میگوید زیاد نگاه کردن به این تابلو میتواند تو را به جهانهای دیگری ببرد. اگر با ایمان باشی، ممکن است ایمانت را از دست بدهی، و اگر بیایمان هستی، شاید به ایمان برسی...
این همان جهانهایی است که گویی ناگهان بر فرد یا نویسنده فرو میریزند، نگاهش را تغییر میدهند و سطح دیگری از هشیاری را نمایان میسازند.