سیناپس

گذری بر سینما و ادبیات

گذری بر سینما و ادبیات

سیناپس

رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی است، نقد و معرفی رمان و کتاب، و نگاهی بر داستان ‌کوتاه، شعر، موسیقی و نقاشی‌.


*

من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی!...

۵ مطلب در آبان ۱۴۰۳ ثبت شده است

خواب‌ها؛ میعادگاه ارواح و رازهای ازلی

خواب‌ها دوایر باشکوه و عظیم هستی‌اند. قله‌های افسانه‌ای و میعادگاه‌های پنهان ارواح. خواب‌ها می‌توانند جایی در اعماق سرزمین‌های باستانی و ناشناخته ذهن رخ دهند؛ بااین‌حال، هر خواب دلیلی دارد. مطالعات فروید و یونگ در این‌ زمینه پاسخ بسیاری از پرسش‌های‌مان را می‌دهند؛ هرچند که تحقیقات علمی دربارۀ خواب‌ها طی این سال‌ها هم رشد و گسترش پیدا کرده است و حتماً آن‌ها هم دلایل دقیق‌تری برای برخی از خواب‌ها یافته‌اند.

با وجود این پیشرفت‌ها، خواب‌ها همچنان آن حال‌و‌هوای رازآمیز و خیال‌گون خود را حفظ کرده‌اند. معدود پدیده‌ای در زندگی بشر که همچنان دست‌پر بازمی‌گردد و می‌تواند ما را به حیرت وادارد... .

خوشا خواب‌ها و سرزمین‌های کشف‌ناشدۀ هستی.

 

 

 

قهرمان خسته: تصویری از پیروزی‌های پرهزینه

هر انسانی در مسیر زندگی‌اش با نبردها و کشمکش‌های مختلفی روبه‌رو می‌شود که برخی از آن‌ها بیرونی و برخی درونی‌اند. گاه جبر جغرافیایی، تو را به میدان نبردی طاقت‌فرسا می‌کشاند؛ سرزمینی که هر اتفاقش سایه‌ای بر سرنوشتت می‌اندازد. در لایه‌ای دیگر، جامعه قرار دارد، حصاری که، خواه بخواهی و خواه نه، تو را درگیر قوانین نانوشته و کشمکش‌های پنهان و آشکار خود می‌کند. سپس به خانواده می‌رسیم، سنگ‌بنای شکل‌گیری شخصیت. چه بسیار دلخوری‌ها و کشمکش‌هایی که در این دایره نزدیک رخ می‌دهد، از نخستین روزهای زندگی تا واپسین لحظات آن.

اما نبرد درونی، نبردی متفاوت و بی‌پایان است. هنگامی که انسان در تاریکی ذهنش گم می‌شود، صدای انتقادگر درون طنین‌انداز می‌شود، ارزشیابی‌های بی‌رحمانه‌ای که همچون شعله‌ای خاموش‌نشدنی او را می‌سوزاند و به چالش می‌کشد.

این کشمکش‌ها فقط محدود به زندگی آدم‌ها نیست؛ شخصیت‌های داستانی نیز اغلب با چنین موانع و تنش‌هایی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. این درگیری‌هاست که داستان را جان می‌بخشد، مخاطب را جذب می‌کند و قهرمان را از میان رنج و فرسایش به پیروزی می‌رساند. اصلاً به همین خاطر به او می‌گویند «قهرمان». اما پیروزی چه هزینه‌ای دارد؟ هر نبرد، زخمی بر روح و جسم باقی می‌گذارد. در پایان بسیاری از داستان‌ها، چهره قهرمان را خسته و پُر از زخم می‌یابیم. او پیروز شده است، اما بهایی گزاف پرداخته.

زندگی واقعی نیز از این الگو بی‌بهره نیست. افرادی که از تمام موانع عبور کرده‌اند، اگرچه فاتح‌اند، اما باری از خستگی و فرسودگی را با خود حمل می‌کنند؛ پیروزی‌های‌شان آمیخته به زخم‌ها و یادگارهای نبرد است...

 

تعهد در نویسندگی

 

نویسنده هیچ تعهدی به آنچه می‌نویسد ندارد. این‌که خواننده از نوشته چه برداشتی می‌کند، وظیفه نویسنده نیست. او فقط باید صادقانه بنویسد. اما این چه مزخرفاتی است که سر هم می‌کنم؟ اصلاً چرا نشستم پشت لپ‌تاپ و دربارۀ نویسندگان می‌نویسم؟ مگر نوشتن امری ارادی است؟ مگر نه این‌که روحی وجود نویسنده را تسخیر می‌کند و او ناخواسته شروع به نوشتن می‌کند؟ آیا کسی می‌تواند این روح را احضار کند یا خودش را جای آن بگذارد؟

هر چیزی که در حالت خودآگاه به ذهنم می‌رسد، نمی‌دانم چرا فوراً می‌خواهم توضیح بدهم؟ این مرض توضیح‌دادن از کجا آمده؟ درست همین مداخلات ذهن خودآگاه است که مدام اخلال ایجاد می‌کند و جلوی سخن گفتنِ روح را می‌گیرد. حتی حالا هم وسوسه توضیح این حرف‌ها به سراغم می‌آید. چرا ذهنم این‌طور کار می‌کند؟ چرا اجازه نمی‌دهم هرچه به ذهنم می‌رسد بنویسم؟ مگر اولین اصل نوشتن این نیست که راحت بنویسی؟ به‌محض این‌که شروع می‌کنم، گویی قالبی آماده در ذهنم نشسته و کنترل را به دست می‌گیرد. می‌خواهد به هر کلمه، هر مفهوم، و هر جمله نظمی بدهد. همین حالا هم مشغول همین کار است.

این ذهن است که بعد از هر جمله احساس می‌کند باید توضیح بیشتری بدهم. چون گمان می‌کند حرف‌هایم در خلأ گم می‌شود.

نویسنده هیچ تعهدی به آنچه می‌نویسد ندارد. او فقط شهادت می‌دهد؛ ترسیم می‌کند. انسان تا چیزی را نشناخته باشد، نمی‌تواند آن را تصاحب کند. اگر مرزهای اندوه ترسیم نشود، هرگز نمی‌توانیم آن را بشناسیم، و در نتیجه، نمی‌توانیم از آن عبور کنیم. این کار نویسنده است: کاوش در اعماق احساسات، کشف لایه‌های مختلف، و آشکار کردن بخش‌های پنهان. این، به‌نوعی، نقشه‌نگاری احساسات است.

اما آیا این تعهد در نویسندگی، وظیفه همگان است؟ شاید فقط متعلق به نوابغ باشد؛ همان‌هایی که تعهد را معنا کرده‌اند. شاید روحی که نویسنده را تسخیر می‌کند، تشخیص داده است که از زبان آنان سخن بگوید، زیرا این مأموریت از عهدۀ دیگران برنمی‌آمده است. شاید همین حالت ناخودآگاهی در هنگام نوشتن، همین بی‌ارادگی ناب، دلیل آن باشد که بگوییم اثر هنری با شخصیت نویسنده ارتباطی ندارد. حتی بزرگ‌ترین نویسندگان، با وجود آثار برجسته، ممکن است از نظر شخصیتی مانند دیگران پر از نقص باشند.

شاید همین نقص‌ها، مراتب و جایگاه نویسندگان را تعیین می‌کند. بله، شاید تأثیر داشته باشد. زیرا به همان میزان...

ناتمام.

 

جوکر: جنون مشترک 2024 (نگاهی کوتاه)


  https://cdn.honaronline.ir/thumbnail/VpH08EC2Y9pD/t455U-vj7HoFiK2lSX4ww6IFYUG8sUEk5_3jCPI962iNI1x10-Kt1dgpIs3g4bUW/%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B11.jpg

 

هر داستانی، چه فیلم‌نامه، رمان یا نمایش‌نامه، اگر تغییر لحن ناگهانی داشته باشد، از هم می‌پاشد. اگر لحن فیلمی به‌طور ناگهانی تغییر کند و معلوم نباشد با چه فضایی طرف هستیم، آن فیلم نمی‌تواند تأثیرگذار باشد. در داستان‌نویسی، لحن یکی از عناصر کلیدی است که عواطف مخاطب را برمی‌انگیزد؛ این‌که مخاطب چه احساسی تجربه کند ـ مثلاً شاد یا غمگین شود ـ به لحن بستگی دارد. حال اگر ناگهان لحن کمیکِ فیلم به تراژدی، سپس به شاعرانه، بعد موزیکال و بعد به‌سرعت به فاز درام دادگاهی تغییر کند، دیگر نمی‌توان آن فیلم را جدی گرفت. مشکل اصلی «جوکر: جنون مشترک» دقیقاً همین است.

همچنین جوکر شخصیتی سرشناس و سنگین‌وزن است. شهرتش به‌اندازه‌ای است که نمی‌توان به‌سادگی او را به چالش کشید. این شخصیت ویژگی‌های منحصربه‌فردی دارد که او را به جوکر تبدیل می‌کند. دست‌کاریِ این ویژگی‌ها برای متناسب‌سازی با داستانی جدید ایرادی ندارد، اما وقتی این ویژگی‌ها کاملاً از شخصیت گرفته می‌شوند، او به کاراکتری دیگر تبدیل می‌شود که فقط نام و شمایل جوکر را قرض گرفته است. مخلوق تاد فیلیپس در این فیلم بیشتر به پارودی جوکر می‌ماند تا به شخصیت واقعی و عصیانگر او.

این بار همان عنصری که جوکرِ قبلی را درخشان کرده بود، باعث ضعف این یکی شده است؛ یعنی تلاش برای نگاهی واقع‌نگرانه به کاراکتر جوکر و قرار دادن او در بستر واقعیات زندگی. فیلیپس این بار هم قصد دارد با نگاهی واقعی به این کاراکتر بنگرد، اما آنچه به دست داده، کاراکتری منفعل، تکراری و ملال‌آور است که بارها در داستان‌های دیگر دیده‌ایم. مخاطب برای تماشای جوکر به سینما می‌آید، نه شخصیتی تکراری که شبیه به ده‌ها شخصیت بی‌روح دیگر است. با از دست رفتن شخصیت اصلی، سایر شخصیت‌ها نیز بی‌اعتبار می‌شوند‌؛ مانند هارلی کویین در این فیلم، که شخصیت‌پردازی قابل‌قبولی ندارد.

 

فیلیپس در این فیلم به جوکر چاقو نمی‌زند، بلکه گویا قصد دارد او را در دنیای واقعیت کاملاً نابود کند. این برای من خیلی عجیب است.

 

وقت‌مان کم است

 

 

photo_2019_09_01_11_11_57

خیلی سعی کردم قبل از پایان مهر، مطلبی در وبلاگ بگذارم. نمی‌خواستم ترتیب ماه‌ها به هم بخورد و از شهریور یک‌دفعه آبان بشود. قبلاً در وبلاگ‌نویسی به این چیزها مقید بودم، اما چه می‌شود کرد؟ چند کار مهم داشتم که در این چند ماه مشغول‌شان بودم، و البته بد هم نبود. فکر می‌کنم کار کردن، غذای روح است. وقتی آدم کار نمی‌کند، ذهنش مختل می‌شود. بااین‌حال، گاهی در دوره‌هایی که ذهنت درگیر کار است، اتفاقات عجیب‌وغریبی رخ می‌دهد و نگه‌داشتن تعادل ذهن سخت می‌شود. خودت را درگیر کار کرده‌ای، ذهنت در بهترین حالتش شناور است، و ناگهان یک اتفاق پیش می‌آید و همه‌چیز به هم می‌ریزد. چه می‌شود کرد؟

می‌دانی، واقعیت این است که انسان‌ها نمی‌دانند چقدر زمان‌شان محدود است. شاید مدام در مورد آن حرف بزنند، به این صورت می‌خواهند بگویند که چقدر این موضوع مهم است، ولی در عمل اغلب این‌طور رفتار نمی‌کنند. واقعاً فرصت زیادی برای انجام بسیاری از کارها نداریم. حتی اگر میانگین عمرمان را هم حساب کنیم، می‌بینیم چقدر سریع می‌گذرد. آدم‌ها فراموش می‌کنند که زمان چقدر کم است، وگرنه این‌قدر به یکدیگر بدی نمی‌کردند و این‌همه کدورت به وجود نمی‌آمد. گاهی شدت این کدورت‌ها آن‌قدر زیاد می‌شود که حتی وقتی می‌دانی زندگی ارزش این‌همه دلخوری را ندارد، باز هم حاضری آن کدورت را برای همیشه با خود حمل کنی، حتی در این فرصت محدود. گاهی اوقات، زندگی برخی آدم‌ها را نفرت و کدورت پیش می‌برد. بعضی‌ها به قول خودشان از نیروی عشق و محبت برای ادامه زندگی استفاده می‌کنند، ولی بعضی‌ها نفرت را دلیل ادامه می‌دانند؛ آن‌قدر متنفرند که حاضرند به‌خاطر همین تنفر به زندگی ادامه دهند. اما این تنفر زاده چیست؟

شاید این عصبانیت دقیقاً ناشی از این باشد که وقت خیلی کم است. ای‌کاش این موضوع را جدی‌تر می‌گرفتیم. هرچه فرد کمتر این حقیقت را درک کرده باشد، ناراحتی بیشتری برایت ایجاد می‌کند و در نتیجه کدورت و رنجش خاطرش در ذهنت باقی می‌ماند. گاهی می‌بینی همین فرصت اندکی که داشته‌ای، چقدر بی‌دلیل و در چه جاهای بیهوده‌ای سپری شده است، و این عصبانیتت را بیشتر می‌کند. چرخه عجیبی است.

درنهایت، باید بداهه پیش رفت. نه این‌که آینده‌نگر نباشیم، ولی بعضی وقت‌ها فقط واقعاً باید با خودت باشی و غرق در جهان خودت و ببینی بعد چه اتفاقی می‌افتد. چند ماهی بود که هیچ فرصتی برای آرام کردن ذهنم پیدا نکرده بودم. باید به خودم یادآوری کنم که زمان چقدر محدود است. از جایی به بعد، نباید دیگر زیاد جدی گرفت. نیچه چه می‌گفت؟
«آن‌که بر فرازِ بلندترین کوه رفته باشد، خنده می‌زند بر همۀ نمایش‌های غمناک و جدی‌بودن‌های غمناک.»