
نویسنده هیچ تعهدی به آنچه مینویسد ندارد. اینکه خواننده از نوشته چه برداشتی میکند، وظیفه نویسنده نیست. او فقط باید صادقانه بنویسد. اما این چه مزخرفاتی است که سر هم میکنم؟ اصلاً چرا نشستم پشت لپتاپ و دربارۀ نویسندگان مینویسم؟ مگر نوشتن امری ارادی است؟ مگر نه اینکه روحی وجود نویسنده را تسخیر میکند و او ناخواسته شروع به نوشتن میکند؟ آیا کسی میتواند این روح را احضار کند یا خودش را جای آن بگذارد؟
هر چیزی که در حالت خودآگاه به ذهنم میرسد، نمیدانم چرا فوراً میخواهم توضیح بدهم؟ این مرض توضیحدادن از کجا آمده؟ درست همین مداخلات ذهن خودآگاه است که مدام اخلال ایجاد میکند و جلوی سخن گفتنِ روح را میگیرد. حتی حالا هم وسوسه توضیح این حرفها به سراغم میآید. چرا ذهنم اینطور کار میکند؟ چرا اجازه نمیدهم هرچه به ذهنم میرسد بنویسم؟ مگر اولین اصل نوشتن این نیست که راحت بنویسی؟ بهمحض اینکه شروع میکنم، گویی قالبی آماده در ذهنم نشسته و کنترل را به دست میگیرد. میخواهد به هر کلمه، هر مفهوم، و هر جمله نظمی بدهد. همین حالا هم مشغول همین کار است.
این ذهن است که بعد از هر جمله احساس میکند باید توضیح بیشتری بدهم. چون گمان میکند حرفهایم در خلأ گم میشود.
نویسنده هیچ تعهدی به آنچه مینویسد ندارد. او فقط شهادت میدهد؛ ترسیم میکند. انسان تا چیزی را نشناخته باشد، نمیتواند آن را تصاحب کند. اگر مرزهای اندوه ترسیم نشود، هرگز نمیتوانیم آن را بشناسیم، و در نتیجه، نمیتوانیم از آن عبور کنیم. این کار نویسنده است: کاوش در اعماق احساسات، کشف لایههای مختلف، و آشکار کردن بخشهای پنهان. این، بهنوعی، نقشهنگاری احساسات است.
اما آیا این تعهد در نویسندگی، وظیفه همگان است؟ شاید فقط متعلق به نوابغ باشد؛ همانهایی که تعهد را معنا کردهاند. شاید روحی که نویسنده را تسخیر میکند، تشخیص داده است که از زبان آنان سخن بگوید، زیرا این مأموریت از عهدۀ دیگران برنمیآمده است. شاید همین حالت ناخودآگاهی در هنگام نوشتن، همین بیارادگی ناب، دلیل آن باشد که بگوییم اثر هنری با شخصیت نویسنده ارتباطی ندارد. حتی بزرگترین نویسندگان، با وجود آثار برجسته، ممکن است از نظر شخصیتی مانند دیگران پر از نقص باشند.
شاید همین نقصها، مراتب و جایگاه نویسندگان را تعیین میکند. بله، شاید تأثیر داشته باشد. زیرا به همان میزان...
ناتمام.