نامههایی به میلنا (نزدیکترین انسان)
کافکا را چه میشود؟ این سؤالی است که جناب جمادی، مترجم کتاب، در مقدمهاش بر «نامههایی بر میلنا» مطرح میکند و راستی که در تمام طول متن در سرم صدا میکرد. من هم مدام از خودم میپرسیدم کافکا را چه میشود؟ بعد از تجربه «نامه به فلیسه»، کتابی که برایم تکاندهنده و نفسگیر بود و عمیقاً غمگینم کرد، خواندن این کتاب را عقب میانداختم. هرچند هر بار که در کتابفروشیها آن را میدیدم وسوسۀ خواندنش بهسراغم میآمد. وسوسۀ خواندن نوشتههای نزدیکترین انسانی که به خود شناختهام. گرچه هنوز موفق نشدهام تمامش کنم. راستش هر چند صفحه یک بار غرق میشوم در خاطرات ازدسترفته، نجواهای ذهنی ممتد و بیخوابیهایی که هر آن احساس میکنم میتوانند دوباره یقهام را بگیرند. هرچند حالا دیگر با کافکا همسنوسالم. دیگر آنچه را که میگوید میتوانم از این منظر هم ببینم. دیگر هیچچیز آنقدر برایم تکاندهنده و عجیب نیست. اما این کافکایی که من در این نامهها میبینم با آن کافکایی که در نامههایش به فلیسه میشناختم فرق دارد. گویی دلسرد شده و دیگر خبری از آن کافکایی نیست که شوروشوق عاشقانهاش سر به جنون برمیداشت. جنونی در جستجویی خویش. شاید با خودش کنار آمده... چه میگویم. میباید ادامه کتاب را بخوانم.