درباره سریال دکتر هاوس (واقعیت واقعی)
House
هاوس
واقعیت واقعی
پیام رنجبران
تا میتوانم از تماشای سریالها در میروم چون بعضیشان آنقدر قدرتمند و تماشایی هستند که تا به خودت میآیی چند روز تا یکی دو هفته گذشته است و تو فقط مشغول سریال دیدن بودهای؛ از این رو تماشای سریالها را به «اگه شد میبینم» واگذاشتهام! اما این «اگه شد میبینم» در دورههایی از زندگیام اتفاق افتاده که شاید هیچی جز یک سریال درست حسابی به من جواب نمیداده! حالا بیخیال این حرفها یک راست میروم سراغ سریال «دکتر هاوس» و با وجود اینکه بعد از تماشای این سریال هنوز حیرتزدهام یا شاید مشغول فکر کردن به این که واقعا چه دیدهام اما میدانم او، یعنی «دکتر هاوس» مابین تمام آثار داستانی که خواندهام یا دیدهام جزو چند شخصیت اول داستانی فوقالعاده و شگفتانگیزم قرار گرفت. «هاوس» کارکتری فراموشناشدنی است.
این سریال در 177 قسمت از نوامبر 2004 الی 2012 از شبکهی فاکس در هشت فصل پخش شده و یک «درام پزشکی» است و علاوه بر اینکه لابهلای ماجراهای بسیار جالبش به موضوعات چالشبرانگیزی میپردازد، بار اصلی کشش و جذابیتش به دوش «هاوس» است؛ یک شخصیتپردازی بیاندازه تاثیرگذار و تمام عیار که البته تاثیرگذاریش رابطهی مستقیمی با قدرت بازیگری «هیو لوری» در نقش دکتر هاوس نیز دارد! یعنی به نظرم چنانچه «لوری» در درک نقشش و همچنین اجرایش دچار مشکل میشد این سریال به چنین شاهکاری مبدل نمیگشت؛ و البته بده بستان تحسینبرانگیز سایر بازیگران با او در این نقشآفرینی ستایشبرانگیز است.
هاوس، یک نابغهی پزشکی است، تیمی برای تشخیص افتراقی دارد، بیمارانی که سایر پزشکان از معالجهشان در میمانند گذرشان به هاوس میافتد، البته او فقط به پروندههایی میپردازد که معما داشته و همچنین برایش چالشبرانگیز و جالب باشد. هاوس یک پایش لنگ میزند و درد شدیدی بابتش تحمل میکند و با عصا راه میرود و به قرص مُسکن اعتیاد دارد! جامعهستیز و مردمگریز است، به طرز فجیعی آدمها را دست میاندازد، جنون و نبوغش هر دو در بالاترین سطح ممکن قرار دارد که باطبع در تعریف عام چنین افرادی عجیب و غریب یا به نوعی دیوانه تعریف میشوند، اما نگاهی به شدت منطقی و علمی و خردگرایانه به جهان پیرامونش دارد و به هیچ وجه از اصول و قواعد خودویژهاش کناره نمیگیرد و برداشت من از شخصیت هاوس این است:«دنیا و آدمهایش را واقعاً به مثابهی آنچه که هستند میبیند».
این متن نقد نیست، و فقط میخواهم به نکاتی که حین تماشای اثر به ذهنم میرسید اشاراتی کوتاه داشته باشم. یک متن شخصی.
ابتدا اینکه به شدت تحت تاثیر نبوغ نویسندهی این سریال قرار گرفتم و مدام از خودم میپرسیدم چطور ممکن است اینقدر از «واقعیت واقعی» و موجودی به نام «انسان» بدانی اما قاطی نکنی و از همه مهمتر طوری بتوانی یافتههایت را در یک دستگاه فکری نظامند به تصویر بکشی که علاوه بر اینکه بیننده از آنچه میبیند حالش بهم نخورد برایش مفید واقع گردد. نویسندهی سریال دکتر هاوس یک نابغهی تمام عیار و جسور است. اغلب وقتی بیش از اندازه دربارهی واقعیت و انسانها مطلع باشی آنقدر نگاهت نسبت به زندگی تیره و تار میگردد که حتی بعید نیست خودت را خلاص کنی، همچنین معمولاً آنچه خلق میکنی هولناک است و به درد بسیاری از آدمها نمیخورد!- اما به چشم من خالق این مجموعه از این مرحله عبور کرده و وارد بُعد تازهای از تعریف «انسان» و «زندگی» شده است- او نگاه بدبینش را طوری به دکتر هاوس منتقل کرده که کلیت سریال به شدت حاوی نکات مفید و کاربردی در زندگی واقعی شده است، میخواهم بگویم او به گونهای یافتههایش را به طرق مفیدی دستهبندی کرده و از پسش برآمده که در نوع خودش بینظیر است (از تاریکی روشنایی آفریده). مفاهیم و موضوعاتی که درست به شمشیر دو لبه میمانند! نویسنده نخست این مفاهیم را به خوبی فهمیده و درک نموده و سپس در خودش درونیشان کرده، به روشهای چگونه دیدن و نحوهی مواجهه با این مفاهیم اندیشیده، به روشها و چگونه دیدن و نحوهی مواجهه سایر انسانها با این مفاهیم اندیشیده و توجه کرده، و آنگاه محصول این تفکر عمیق را در مقابل دیدگان جامعهاش به اکران گذاشته است. مثلاً تقابل نظرگاه خردگرایانه و متضادش (که به اشکال مختلفی از قبیل مذاهب) درمیآید از جمله کشمکشهای جالب توجه در بخشهایی از اثر است.
اما از دیگر مضامینی که در واقع از پیامها و شعارهای اصلی سریال هستند از این قرارند:«همه دروغ میگویند» و «آدمها عوض نمیشوند». گزارهی نخست را به قضاوت خودتان میسپارم، اما گزارهی دوم مسالهای است که به شدت به آن باور دارم؛ «آدمها هیچگاه عوض نمیشوند» اما لازم است این را نیز بیفزایم چون به این هم باور دارم:«آدمها ممکن است به نسخهی بهتری از خودشان تبدیل بشوند!» البته به خوبی میدانم به هیچ عنوان ساده نیست کما اینکه در سریال نیز دکتر هاوس با تمام آن نبوغ و هوش عجیب و غریبش یکی از مشکلات اصلیاش برای زندگی و ارتباط با دیگران همین است! عوض شدن آدمها طی مراتب و مراحل اغلب دردناکی اتفاق میافتد و میزان درد مکفی برای تغییر در هر فردی متفاوت است! و البته ممکن است این تغییرات که گمان بردهای حاصل شده در همهی شرایط بر تو حکمفرما یا در تو حاضر نباشد! یعنی گاهی اوقات از گوش و چشم و زبانت آنچه واقعا هستی بیرون میزند. همچنین ممکن است مبدل به فردی بشوی که آگاهانه میداند که چیست یا چطور موجودی است و به همین که هست رضایت بدهد حتی اگر موجودی کاملاً مزخرف باشد. یعنی به نوعی آگاهانه دست به کارهایی میزند که نباید بزند. در جایی از این سریال که در اکثر بخشهایش به شدت خندهدار هم هست یکی از کارمندان دکتر هاوس میگوید:«هاوس الاغ است، اما خودش میداند که الاغ است» و اینکه فردی نسبت به این مساله اشراف داشته باشد یعنی مثلاً از «الاغ» بودن خودش خبر داشته باشد راز بزرگی در خود دارد و بسیار مهم است. اما مهمتر آن است که بدانیم منبع باورهایمان چیست و کجاست؟ و همچنین نتیجه و پیامدش چه میشود؟
هاوس پزشکی است که جان آدمهای بسیاری را نجات میدهد. علیرغم آنچه نشان میدهد که اهمیت حل معما برایش از جان آدمها مهمتر است اما به واقع چنین نیست. او آنقدر در زیرمتن رفتارش با وجود تمام نفرتش انسانها و همچنین واقعیت برایش اهمیت دارد که آرزو میکنی ای کاش گاهی اوقات کمی کوتاه میآمد تا خودش زندگی بهتری میداشت. تا میتوانست از فرصتهایی که برای خوشحال بودن و زندگی کردن به او در کنار سایر انسانها رو میآورد بهرهمند شود. اما او چنین نیست و این افسوس عمیقی که به خاطر او دچارش میشوی یکی از همان آموزههای این سریال است و البته باید بیفزایم هاوس نمیتواند یا نمیخواهد جلوی خودش را بگیرد! واقعیت این است گاهی اوقات نمیشود و نباید و به قول همین سریال:«همینه که هست». هاوس از زمره آدمهایی است که نمیشود زیاد به او نزدیک شد کما اینکه فقط یک رفیق دارد. وقتی آدمها به او زیادی نزدیک میشوند، اگر قلقش را ندانند، اگر درکش نکنند ناگزیر از زندگی تا روانشان آسیب میبیند و به هاوس نیز در این ارتباط عاطفیاش به شدت خسارت وارد میشود. مقصر کیست؟ هاوس، ضمیر ناخودآگاهش یا جبری که بر سرنوشت این آدم حاکم است؟ اما این سکه روی دیگری نیز دارد. هاوس تنهاست و همهی رفتارهایش در عین افراط اعلان نیاز به دیگری است. این رفتارهای دیوانهوار فریادهای اوست. گونهای عشقورزی. او میخواهد یک نفر پیدا شود و منطق تاریکش را نسبت به دیگران در هم بشکند. اما نیست. هیچکس نیست. نمیتوانند که باشند. از پسش برنمیآیند. خرد و خمیر میشوند و دلش را بدتر میشکنند. حتی با وجود ویلسون رفیقش، او تنهاست و این تنهایی همان است که ارسطو دربارهاش میگفت که تو یا حیوانی یا خدا که چنین تنهایی! و هاوس به باور من از خدایانی است که جایگاهش مابین آدمها نیست؛ خدایگانی که حتی اگر بخواهند هم نمیتوانند چیزی جز آنچه که هستند باشند. من به هاوس احترام میگذارم.
نوشتم «به هاوس نیز در ارتباط عاطفیاش با دیگران آسیب وارد میشود» و به آن اضافه میکنم:«چون هاوس نابترین نوع احساسات را دارد». یکی از محورهایی که سریال روی آن مانور میدهد ارتباط آدمها با جهان واقعی است. هاوس آدمی است که به شدت با جهان واقعی در ارتباط است و منطقی دارد که مجبورش میکند واقعیت را لخت و عریان ببیند. مابین هاوس و سایر آدمها اختلاف عمدهای وجود دارد. جهانبینیاش فرق دارد، تعریف او از واقعیت با آنچه که دیگران میبیند متفاوت است. او میتواند واقعیت واقعی زندگی را به مثابهی آنچه که هست ببیند و تحلیل کند. چیزی که دیگر آدمها حتی برای چند لحظه هم طاقت دیدن یا شنیدنش را ندارند. اکثر آدمها از هراس یک لحظه دیدنِ شبه واقعیت نیز دست به گریز میزنند چه برسد به خود واقعیت. هاوس در خودِ واقعیت میغلتد و آنرا به طرز فجیعی عریان و دقیق میبیند. این است که وقتی به روش خودش ابراز احساسات میکند، این ابراز احساسات برای سایر آدمها کاملا ناشناخته است و نمیتوانند همراهیاش کند. فردی که به دلیل اینکه میتواند واقعیت واقعی را به مثابهی آنچه واقعاً هست ببیند خالصترین نوع احساسات را دارد، عواطفی که ذرهای ابتذال به آن راه نیافته و کاملا واقعی است و به همین خاطر بیش از سایر آدمها در ارتباطهایش دچار آسیب میشود. آنقدر سهمگین که او را مجبور میکند طوری خودش را جلوه بدهد که احساسات ندارد و بیتوجه از کنار آدمها میگذرد.
اما مگر میشود کسی که مخدر مصرف میکند ارتباطش با واقعیت برقرار باشد؟ قطعاً هر گونه تخدیری برای تسکین از درد واقعیت اعم از الکل و مواد مخدر یا پاسخهایی که به پرسشهای آدمها در ادیان، مذاهب، نحلههای عرفانی داده میشود...موجب میگردد ارتباط افراد با واقعیت قطع شود و در دنیای تخیلی خودشان غرق شده و با دوستان خیالیشان مشغول گفت و شنود باشند. اما در نظر بگیریم هاوس بعد از واقعهای که برای پایش رخ میدهد دچار اعتیاد شده است، همچنین در دورهای دوساله طی داستان مُسکن مصرف نمیکند! ولی اگر به زندگیاش توجه کنیم این مساله برای هاوس هم در برهههایی رخ میدهد؛ این نیز یکی دیگر از نکات آموزشی این سریال است. با تمام احترامی که برای هاوس قائل هستم اما همان مشکلاتی که برای سایر افرادی که در طبقهبندی جزو آدمهای معمولیای تعریف میشوند که به مواد مخدر اعتیاد دارند به نوعی دیگر نیز برای او اتفاق میافتد! سخن را با یک عبارت شاید شعاری تمام کنم، عبارتی که خوب میدانم فاصلهی میان گفتن و به عمل درآوردنش چقدر سخت و دشوار است:«دلیری آن است که با واقعیتِ واقعی بدون هیچگونه تخدیری مواجه شوی!». اما چه فایدهای دارد؟ پی بردن به راز در همین خلاصه شده است.
بازنشر از وبلاگ قبلیام، منتشر شده آنجا سال 97
پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)