حماقت ابدی
احمقها همهجا هستند. حتی اگر خودت را در عمق زمین پنهان کنی، باز هم یک احمق پیدا میشود که دیدگاههای احمقانهاش را با تو در میان بگذارد. این چند سال مدام سعی کردم که در معرض احمقها قرار نگیرم. کار دشواری است. چون مجبور میشوی برای گام نخست ارتباطت را با تمام آدمها قطع کنی و بعد بکوشی صرفاً با کسانی مواجه شوی که بدیهیات رفتارهای آدمیزادی را بفهمند. اما هرکسی مقداری حماقت در وجودش دارد. هرکسی چنانچه به رفتارهای خودش هم دقیق بشود مقداری از حماقت را مشاهده میکند و درباره انجام برخی از کارهایش با خودش میگوید: «من چه احمقی بودم.» بااینهمه هرچه اندازهای دارد. این حماقت چنانچه به کسی آسیبی نرساند میتواند خودش بهمثابۀ محافظ خیلی جاها به کمکت بیاید. خوب است که آدم گاهی اوقات چیزهایی را نفهمد. اما احمقهای ذاتی اینطور نیستند. آنها هیچگاه احساس نمیکنند که احمقاند. آنها درباره همهچیز اظهار لحیه میکنند. درباره همهچیز نظر دارند و به زعمشان هیچ اشتباهی در کارشان نیست و بر این اساس به رفتارهای احمقانهشان ادامه میدهند. هیچجوره هم ممکن نیست جلوی این حماقت را گرفت و مشکل آنجاست که گاهی برحسب موقعیتهای ناگزیر، در معرض این احمقها قرار میگیری. موقعیتهایی که بسیار طاقتفرسا و دشوارند، چرا که هم مجبوری با یک احمق حرف بزنی و هم وقتی به او یادآوری میکنی که چرا در حال اشتباه است و چرا رفتارهایش آمیخته به حماقت است، اصلا و ابدا درنمییابد. این فصل مشترک تمام احمقهاست و شوربختی اینکه هیچ درمانی ندارد. احمق تا ابد احمق میماند.