سیناپس

گذری بر سینما و ادبیات

گذری بر سینما و ادبیات

سیناپس

رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی است، نقد و معرفی رمان و کتاب، و نگاهی بر داستان ‌کوتاه، شعر، موسیقی و نقاشی‌.


*

من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی!...

در ثنای سینما

رفتارم خیلی با سینما بد شده است. مدت‌هاست درست‌وحسابی فیلم ندیده‌ام. البته نه این‌که فقط من مقصر باشم، کیفیت فیلم‌های سال‌های اخیر هم به‌شدت پایین آمده. معیارم برای این قیاس شیوۀ داستان‌گویی آن‌هاست و وضعیت داستان‌هایی که تعریف می‌کنند. یکباره سر از کجا درمی‌آورم؟ واقعاً به من چه ربطی دارد کیفیت فیلم‌ها پایین آمده است. فدای سرم. ولی واقعیت این است که آن سال‌ها سینما به‌راستی به نجات من آمد. یادم می‌آید برای مدت‌های مدید حتی دلم نمی‌خواست و البته یک‌جورایی نمی‌توانستم از خانه خارج بشوم. همه‌چیز به‌هم ریخته بود و جز انتظار و کوشش برای بهبود اوضاع هیچ‌‌کاری از دستم برنمی‌آمد. با خودم فکر می‌کردم حتی اگر فلان موضوع را درست کنم بعدش با بیسار موضوع چه کار کنم. انگار چند نفری ریخته باشند روی سرم می‌بایست از هر سمت‌وسویی حواسم به جریانات پیرامونم می‌بود. همه هم موضوعاتی بود که هرکدام‌شان برای یک زندگی کافی بودند. حتی اگر تمام مشکلات را برطرف می‌کردم عملاً باز هم هیچ شانسی برای بهبود اوضاع وجود نداشت. این‌که بعدش چه اتفاقاتی افتاد خودش داستان مفصلی است. اما در آن روزهایی که گاهی اوقات خودم هم نمی‌دانم چطور توانستم سپری‌شان کنم، دل‌خوشی و دلگرمی بزرگم فقط سینما بود. خوشبختانه در برهه‌ای هم بود که دیگر فیلم‌ها به‌‌راحتی به دست می‌آمدند و هرلحظه که اراده‌ می‌کردی هر فیلمی در اختیارت بود. این شد که گاهی‌ وقت‌ها تا چند شبانه‌روز فقط فیلم می‌دیدم. عصر می‌شد داشتم فیلم می‌دیدم، شب می‌شد، نیمه‌شب می‌شد داشتم فیلم می‌دیدم، خورشید بیرون می‌آمد و صبح می‌شد و من همچنان داشتم فیلم می‌دیدم. از شگفت‌انگیزترین صبح‌هایی که داشتم وقتی بود که فیلم «تانگوی شیطان» را تماشا کردم. صبح شده بود و من چه شبی را با این فیلم گذارنده بودم. نور روز آرام‌آرام از پشت‌سرم وارد اتاق می‌شد و من روی تخت‌خوابم، خیره به مانیتور، دراز کشیده بودم. بعد گویی برای این‌که بخواهم چند لحظه‌ای نفسی تازه کنم برمی‌گشتم و به نور خورشید و صبحی که داشت می‌آمد نگاهی می‌انداختم... های! بلاتار عزیز. تو با فیلم‌هایت همدلی مرا برانگیختی و با این‌که قصه‌های فیلم‌هایت یکی از یکی ناراحت‌کننده‌تر هستند اما چون عمیقاً برایم ملموس بودند موجب می‌شدند اوضاع و شرایطی را که در آنم بهتر درک کنم.

اما امشب به یاد فیلم «ماه تلخ» رومن پولانسکی افتاده بودم. آن را هم دلم می‌خواهد دوباره ببینم. هرچند که الان چند روزی است که فیلم «قرمز» کیشلوفسکی را می‌گذارم ولی نیم‌ساعت بعد، تماشای آن را به وقتی دیگر موکول می‌کنم. ولی عجیب اینجاست که اصلاً از تماشای این نیم‌ساعت اول خسته نمی‌شوم. هر بار که دخترک آن سگ زخمی را در آغوش می‌گیرد و او را نوازش می‌کند برایم عجیب است. فیلم‌های کیشلوفسکی هم در آن دورۀ غریب، بس به دلم می‌نشست... اما این روزها هم خیلی دلم می‌خواهد مثل آن وقت‌ها با همان دقت و تمام و کمال خودم را در اختیار فیلم‌ها بگذارم. دوباره مقابل تصاویر دراز بشوم و یک پایم را روی کاناپه بیندازم و برای ساعت‌ها فقط فیلم تماشا کنم، جوری که انگار جهان به پایان رسیده است و فقط من مانده‌ام و این فیلم‌ها. اصلاً یک بار دیگر «پرسونا»ی برگمان را می‌بینم...

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی