سیناپس

گذری بر سینما و ادبیات

گذری بر سینما و ادبیات

سیناپس

رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی است، نقد و معرفی رمان و کتاب، و نگاهی بر داستان ‌کوتاه، شعر، موسیقی و نقاشی‌.


*

من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی!...

۹ مطلب با موضوع «نقد فیلم و سریال» ثبت شده است

نگاهی به فیلم «دختری با سوزن» (2024). دربارۀ جهانی فاقد احساسات

 

این فیلم درباره فقدان احساسات و عواطف است، درباره لحظات هولناکی که انسان‌ها هم‌دلی‌شان را نسبت به یکدیگر از دست می‌دهند یا این حس به انحراف کشیده می‌شود. در چنین جهانی، زندگی بدل به دوزخی می‌شود که فیلم، گوشه‌ای از آن را به تصویر می‌کشد.

اثری که ظرافت، دقت و نقاط قوت فراوانی دارد؛ از بازیگری تا صحنه‌پردازی و جذابیت‌های بصری، همه‌چیز در سطح یک تجربۀ ممتاز سینمایی است.

فیلم‌نامۀ آن نشان‌‌ می‌دهد که همیشه «دوختن کُت برای یک دکمه» بد نیست؛ اینجا شخصیتی به نام «داگمار» داریم، کاراکتری برگرفته از واقعیت که راز تکان‌دهنده‌اش در نقطه اوج و پایان فیلم آشکار می‌شود (دکمه)، و حالا برای رسیدن به این لحظه، قصه‌ای گیرا با محوریت «کارولین» نوشته می‌شود (کُت). موقعیت‌هایی که پیش‌تر بارها در فیلم‌های دیگر دیده‌ایم، این‌بار چنان دقیق و هنرمندانه کنار هم چیده شده‌اند که از یکدیگر آشنازدایی می‌کنند، مدام غافلگیرمان می‌کنند و ساختاری استوار می‌سازند. این فیلم بار دیگر یادآور می‌شود که چگونه یک قصۀ قوی و فیلم‌نامۀ حساب‌شده می‌تواند به گسترش و تأثیرگذاری بیشتر مضمون بینجامد و اثری چندلایه خلق کند.

برای مثال، من می‌گویم این فیلم درباره فقدان احساسات و عواطف است، اما مخاطبی دیگر لایه‌های متفاوتی از معنا را کشف و تفسیر خواهد کرد. تماشای این فیلم تجربه‌ای دشوار اما ارزشمند است که بیننده را عمیقاً تحت‌تأثیر قرار می‌دهد؛ بااین‌حال بهتر است پیش از تماشا، برای مواجهه با لحظات طاقت‌فرسا و تکان‌دهندۀ آن آماده باشید.

 

۷ از ۱۰.

 

 

نگاهی به فیلم «نوسفراتو» (2024)

 

خون‌آشام‌ها فقط موجودات تخیلی نیستند؛ سینمای وحشت می‌خواهد این را بگوید. این‌که هیولاها، ارواح خبیثه و شیاطین واقعی‌اند. برای دیدن‌شان کافی است نگاهی به اخبار روزانه بیندازید _ از بالا تا پایین صفحه، انواع‌واقسام هیولاها در شکل‌های مختلف پیدا می‌شوند. سینمای وحشت هم همین را می‌کاود و پرسش‌هایی درباره «شر» مطرح می‌کند؛ همان‌طور که دختر در فیلم می‌پرسد: «منشأ این شر کجاست؟ درون آدمی یا بیرون؟» و معمولاً، این سینما انگشت اتهام را به‌سمت تاریک‌ترین لایه‌های ناخودآگاه انسان نشانه می‌رود.

اما «نوسفراتو» شروعی درخشان دارد و پایانی نه‌چندان رضایت‌بخش؛ دراکولا آن‌طور که باید به سزای اعمالش نمی‌رسد و قصه خیلی ساده جمع می‌شود؛ بااین‌حال، فیلم ارزش یک‌ بار دیدن را دارد. «نوسفراتو» دربارۀ سایه‌هایی است که آرام‌آرام بر زندگی آدمی خیمه می‌زنند. گاهی تاریکی از جایی می‌آید که انتظارش را نداری.

۴ از ۱۰.

 

 

نگاهی به فیلم «روزهای نیچه در تورین» (2003)

 

Days of Nietzsche in Turin

کارگردان باید جسارت و بلندپروازی بسیاری داشته باشد که نقطۀ دید نیچه را برای فیلمش برگزیند. بااین‌حال، این مهم در حد همان بلندپروازی باقی می‌ماند و درنهایت، تصاویری که او به دست می‌دهد، چنگی به دل نمی‌زند. این فیلم درواقع چیزی بیش از یک مقالۀ سینمایی نیست؛ بی‌دیالوگ، بی‌داستان‌پردازی، و صرفاً نگاهی گذرا به روزهای پایانی زندگی نیچه در تورین دارد؛ همان روزهایی که به فروپاشی ذهنی و جنون او انجامید.

بااین‌همه، یکی از معدود نقاط قوت فیلم، انتخاب روایت‌هایی از نوشته‌های نیچه است، که گاه با تصاویر پیوند می‌خورند و لحظاتی قابل‌تحمل می‌سازند؛ وگرنه، چه در بازیگری و چه در سایر انتخاب‌ها، گمان نمی‌کنم فیلم زحمتی به خود داده باشد.

۲ از ۱۰.

 

نگاهی کوتاه به داگویل (2003)

1. آیا هنر برای بیان واقعیت باید شبیه به آن باشد؟ «داگویل» محکم می‌گوید: نه! این فیلم که یکی از انتزاعی‌ترین آثار تاریخ سینماست، به لحاظ ظاهری هیچ شباهتی به واقعیت ندارد، اما دلایل قاطعی در شرح و نقد واقعیت ارائه می‌دهد. داگویل با جسارت واقعیت را می‌شکافد و به چالش می‌‌کشد. بعید است مخاطبی بتواند موقعیت‌ها و شخصیت‌های این فیلم را نادیده بگیرد یا نشناسد.

2. «داگویل» فیلم موردعلاقۀ زنده‌یاد مریم میرزاخانی هم بوده است. برایم سؤال بود چه عنصری در فیلم باعث شده چنین ذهن درخشانی شیفتۀ آن باشد؟ این بار که فیلم را می‌دیدم، به نظرم رسید شاید نقطۀ اشتراک‌شان در همین فضای انتزاعی باشد. چرا که ریاضیات هم در فضایی انتزاعی، جهان را تحلیل می‌کند و ما را به درک روشن‌تر و دقیق‌تری از واقعیت می‌رساند.

3. «داگویل» تأکید می‌کند هنر فقط بازنمایی ساده واقعیت نیست؛ بلکه می‌تواند واقعیت را عریان کند، بازسازی نماید و از نو به ما بیاموزد. این همان قدرت انتزاع است؛ قدرتی که چیزهایی را به ما نشان می‌دهد که شاید در جهان عینی هرگز نمی‌دیدیم.

 

 

نگاهی کوتاه به فیلم «زن در ریگ روان»

                                                                               
                                                         

نما به نمای فیلم دقیق، موزون، و به‌اندازه است. جهان این اثر چه در فیلم و چه در رمان عمیقاً از جهان کافکایی تأثیر گرفته، اما این شباهت اهمیتی ندارد؛ چراکه سینمای ژاپن گاه چنان درخشان و منحصربه‌فرد است که دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد. «زن در ریگ روان» ازین دست آثار است.

*

دل را به ریگ روان سپرده‌ایم،
در قعرِ گودالِ غم فتاده‌ایم.
هر موجِ شن قصه‌ای نو کند،
در حلقۀ تکرارْ جان گداخته‌ایم.

چشمان زن، رازِ خاک و بقا،
«ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم!»
هر شب به امیدِ صبحی دگر،
آه از امیدها که باخته‌ایم.

فرجام ما در حصار بماند،
در سایۀ کابوس راه ساخته‌ایم.
آزادگی چیست؟ تقدیرمان چه بود؟
ما زندگانی به وهم باخته‌ایم.

 

داشتم به فیلم فکر می‌کردم که یکباره مبدل شد به این جملات ریتمیک و شاعرانه؛ خنده‌دار است ولی جدی گفتم. cool

 

جوکر: جنون مشترک 2024 (نگاهی کوتاه)


  https://cdn.honaronline.ir/thumbnail/VpH08EC2Y9pD/t455U-vj7HoFiK2lSX4ww6IFYUG8sUEk5_3jCPI962iNI1x10-Kt1dgpIs3g4bUW/%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B11.jpg

 

هر داستانی، چه فیلم‌نامه، رمان یا نمایش‌نامه، اگر تغییر لحن ناگهانی داشته باشد، از هم می‌پاشد. اگر لحن فیلمی به‌طور ناگهانی تغییر کند و معلوم نباشد با چه فضایی طرف هستیم، آن فیلم نمی‌تواند تأثیرگذار باشد. در داستان‌نویسی، لحن یکی از عناصر کلیدی است که عواطف مخاطب را برمی‌انگیزد؛ این‌که مخاطب چه احساسی تجربه کند ـ مثلاً شاد یا غمگین شود ـ به لحن بستگی دارد. حال اگر ناگهان لحن کمیکِ فیلم به تراژدی، سپس به شاعرانه، بعد موزیکال و بعد به‌سرعت به فاز درام دادگاهی تغییر کند، دیگر نمی‌توان آن فیلم را جدی گرفت. مشکل اصلی «جوکر: جنون مشترک» دقیقاً همین است.

همچنین جوکر شخصیتی سرشناس و سنگین‌وزن است. شهرتش به‌اندازه‌ای است که نمی‌توان به‌سادگی او را به چالش کشید. این شخصیت ویژگی‌های منحصربه‌فردی دارد که او را به جوکر تبدیل می‌کند. دست‌کاریِ این ویژگی‌ها برای متناسب‌سازی با داستانی جدید ایرادی ندارد، اما وقتی این ویژگی‌ها کاملاً از شخصیت گرفته می‌شوند، او به کاراکتری دیگر تبدیل می‌شود که فقط نام و شمایل جوکر را قرض گرفته است. مخلوق تاد فیلیپس در این فیلم بیشتر به پارودی جوکر می‌ماند تا به شخصیت واقعی و عصیانگر او.

این بار همان عنصری که جوکرِ قبلی را درخشان کرده بود، باعث ضعف این یکی شده است؛ یعنی تلاش برای نگاهی واقع‌نگرانه به کاراکتر جوکر و قرار دادن او در بستر واقعیات زندگی. فیلیپس این بار هم قصد دارد با نگاهی واقعی به این کاراکتر بنگرد، اما آنچه به دست داده، کاراکتری منفعل، تکراری و ملال‌آور است که بارها در داستان‌های دیگر دیده‌ایم. مخاطب برای تماشای جوکر به سینما می‌آید، نه شخصیتی تکراری که شبیه به ده‌ها شخصیت بی‌روح دیگر است. با از دست رفتن شخصیت اصلی، سایر شخصیت‌ها نیز بی‌اعتبار می‌شوند‌؛ مانند هارلی کویین در این فیلم، که شخصیت‌پردازی قابل‌قبولی ندارد.

 

فیلیپس در این فیلم به جوکر چاقو نمی‌زند، بلکه گویا قصد دارد او را در دنیای واقعیت کاملاً نابود کند. این برای من خیلی عجیب است.

 

مروری بر فیلم «انوع مهربانی». Kinds of Kindness 2024

 

فیلم دربارۀ چیست؟ «کنترل.» به چه منظور؟ «تسلط بر معنا.» چگونه این مسیر پیموده می‌شود؟ «همانند جامعۀ امروز، با دستکاریِ شکل روابط، دفرمه‌کردن اصول‌وقواعد: از تغییر شکل روابط زن‌وشوهری، مناسبات کاری تا رفاقت.» آیا آدم‌ها به مقصدی رسیده‌اند؟ آیا حالا معنایی در زندگی‌شان آفریده یا به چنگ آورده‌اند؟ «خیر. آن‌ها فقط بیش از پیش در جهان بی‌معنای خود فرو رفته‌اند، این را با آن اشتباه گرفته‌اند و آنچه به‌دست داده‌اند، چیزی جز تصنع و ابتذال نبوده.» درنهایت هم وقتی معنایی اصیل در میان‌شان پیدا می‌شود، ویرانش می‌کنند (به‌صورت تمثیلی، آن دخترک دامپزشک). در آخرین صحنۀ فیلم، با دیدن اشک‌های دخترک، یکباره به یاد این بند از «دانش طربناک» افتادم: «خدا مرده است، خدا مرده باقی خواهد ماند و ما او را کُشتیم. چگونه تسلی دهیم خویش را؟ ما جانیان. دشنه‌های‌مان، خون مقدس‌ترین چیزی را بر زمین ریخت که تاکنون در میان‌مان بود...»

 

«انواع مهربانی»، به‌سرعت بهترین فیلمی شد که تا حالا از «یورگوس لانتیموس» دیده‌ام. اثری متعلق به امروز!

نقد فیلم دستکش طلایی 2019 فاتح آکین (گذشته‌ی هونکا)

 

The Golden Glove

فیلم: دستکش طلایی

کارگردان: فاتح آکین

محصول 2019 آلمان

***

گذشته‌ی هونکا

پیام رنجبران

 

«دستکش طلایی» آخرین ساخته‌ی «فاتح آکین» بر اساس یک ماجرای واقعی و داستان یک قاتل زنجیره‌ای است به نام «فریتز هونکا» که در دهه‌ی هفتاد آلمان می‌گذرد. این فیلم ترکیب عجیب و غریبی است از المان‌هایی چون «پوچیِ» حاکم بر سینمای «روی اندرسون» فیلمساز شاخص سوئدی و روابط منجمدِ مابین آدم‌ها و لحن و طنز نیش‌دارش و همین‌طور قاب‌هایی که سینمای او را به یاد می‌آورد؛ همچنین با گوشه ‌چشمی به سینمای اکسپرسینویسم آلمان، به‌ویژه در «دفرمه» کردن و از ریخت‌ انداختن کارکترهای داستان که «آکین» به این منظور به‌طرز بسیار جالب‌ توجه‌ای از نقاشی‌های «لوسین فروید» نیز الهام گرفته است؛ در این راستا او بدن‌های برهنه‌ای را نشان می‌دهد که زیر پوست و توده‌های گوشت‌شان هیچ نشانی از وجود روح و روان ندارند؛ و در نهایت امر با از آنِ خود کردن این مولفه‌ها و در کنار هم چیدن‌شان به نحو مطلوب، اثر قابل تامل و خاصی فراهم آورده است.

درباره سریال دکتر هاوس (واقعیت واقعی)

https://blog.cyrildason.com/wp-content/uploads/2016/11/House-MD.png

 

 

House

 هاوس

 واقعیت واقعی

 

پیام رنجبران

 

تا می‌توانم از تماشای سریال‌ها در می‌روم چون بعضی‌شان آنقدر قدرتمند و تماشایی هستند که تا به خودت می‌آیی چند روز تا یکی دو هفته گذشته است و تو فقط مشغول سریال دیدن بوده‌ای؛ از این رو تماشای سریال‌ها را به «اگه شد می‌بینم» واگذاشته‌ام! اما این «اگه شد می‌بینم» در دوره‌هایی از زندگی‌ام اتفاق افتاده که شاید هیچی جز یک سریال درست حسابی به من جواب نمی‌داده! حالا بی‌خیال این حرف‌ها یک راست می‌روم سراغ سریال «دکتر هاوس» و با وجود اینکه بعد از تماشای این سریال هنوز حیرت‌زده‌ام یا شاید مشغول فکر کردن به این که واقعا چه دیده‌ام اما می‌دانم او، یعنی «دکتر هاوس» مابین تمام آثار داستانی که خوانده‌ام یا دیده‌ام جزو چند شخصیت اول داستانی فوق‌العاده و شگفت‌انگیزم قرار گرفت. «هاوس» کارکتری فراموش‌ناشدنی است.

 

این سریال در 177 قسمت از نوامبر 2004 الی 2012 از شبکه‌ی فاکس در هشت فصل پخش شده و یک «درام پزشکی» است و علاوه بر اینکه لابه‌لای ماجراهای بسیار جالبش به موضوعات چالش‌برانگیزی می‌پردازد، بار اصلی کشش و جذابیتش به دوش «هاوس» است؛ یک شخصیت‌پردازی بی‌اندازه تاثیرگذار و تمام عیار که البته تاثیرگذاریش رابطه‌ی مستقیمی با قدرت بازیگری «هیو لوری» در نقش دکتر هاوس نیز دارد! یعنی به نظرم چنانچه «لوری» در درک نقشش و همچنین اجرایش دچار مشکل می‌شد این سریال به چنین شاهکاری مبدل نمی‌گشت؛ و البته بده بستان تحسین‌برانگیز سایر بازیگران با او در این نقش‌آفرینی ستایش‌برانگیز است.

هاوس، یک نابغه‌ی پزشکی است، تیمی برای تشخیص افتراقی دارد، بیمارانی که سایر پزشکان از معالجه‌شان در می‌مانند گذرشان به هاوس می‌افتد، البته او فقط به پرونده‌هایی می‌پردازد که معما داشته و همچنین برایش چالش‌برانگیز و جالب باشد. هاوس یک پایش لنگ می‌زند و درد شدیدی بابتش تحمل می‌کند و با عصا راه می‌رود و به قرص مُسکن اعتیاد دارد! جامعه‌ستیز و مردم‌گریز است، به طرز فجیعی آدم‌ها را دست می‌اندازد، جنون و نبوغش هر دو در بالاترین سطح ممکن قرار دارد که باطبع در تعریف عام چنین افرادی عجیب و غریب یا به نوعی دیوانه تعریف می‌شوند، اما نگاهی به شدت منطقی و علمی و خردگرایانه به جهان پیرامونش دارد و به هیچ وجه از اصول و قواعد خودویژه‌اش کناره نمی‌گیرد و برداشت من از شخصیت هاوس این است:«دنیا و آدم‌هایش را واقعاً به مثابه‌ی آنچه که هستند می‌بیند».

این متن نقد نیست، و فقط می‌خواهم به نکاتی که حین تماشای اثر به ذهنم می‌رسید اشاراتی کوتاه داشته باشم. یک متن شخصی.

 

 

ابتدا این‌که به شدت تحت تاثیر نبوغ نویسنده‌ی این سریال قرار گرفتم و مدام از خودم می‌پرسیدم چطور ممکن است اینقدر از «واقعیت واقعی» و موجودی به نام «انسان» بدانی اما قاطی نکنی و از همه مهم‌تر طوری بتوانی یافته‌هایت را در یک دستگاه فکری نظامند به تصویر بکشی که علاوه بر اینکه بیننده از آنچه می‌بیند حالش بهم نخورد برایش مفید واقع گردد. نویسنده‌ی سریال دکتر هاوس یک نابغه‌ی تمام عیار و جسور است. اغلب وقتی بیش از اندازه درباره‌ی واقعیت و انسان‌ها مطلع باشی آنقدر نگاهت نسبت به زندگی تیره و تار می‌گردد که حتی بعید نیست خودت را خلاص کنی، همچنین معمولاً آنچه خلق می‌کنی هولناک است و به درد بسیاری از آدم‌ها نمی‌خورد!- اما به چشم من خالق این مجموعه از این مرحله عبور کرده و وارد بُعد تازه‌ای از تعریف «انسان» و «زندگی» شده است- او نگاه بدبینش را طوری به دکتر هاوس منتقل کرده که کلیت سریال به شدت حاوی نکات مفید و کاربردی در زندگی واقعی شده است، می‌خواهم بگویم او به گونه‌ای یافته‌هایش را به طرق مفیدی دسته‌بندی کرده و از پسش برآمده که در نوع خودش بی‌نظیر است (از تاریکی روشنایی آفریده). مفاهیم و موضوعاتی که درست به شمشیر دو لبه می‌مانند! نویسنده نخست این مفاهیم را به خوبی فهمیده و درک نموده و سپس در خودش درونی‌شان کرده، به روش‌های چگونه دیدن و نحوه‌ی مواجهه با این مفاهیم اندیشیده، به روش‌ها و چگونه دیدن و نحوه‌ی مواجهه سایر انسان‌ها با این مفاهیم اندیشیده و توجه کرده، و آنگاه محصول این تفکر عمیق را در مقابل دیدگان جامعه‌اش به اکران گذاشته است. مثلاً تقابل نظرگاه خردگرایانه و متضادش (که به اشکال مختلفی از قبیل مذاهب) درمی‌آید از جمله کشمکش‌های جالب توجه در بخش‌هایی از اثر است.

https://cdn.cinematerial.com/p/297x/zpip1wdt/house-md-poster-md.jpg

 

اما از دیگر مضامینی که در واقع از پیام‌ها و شعارهای اصلی سریال هستند از این قرارند:«همه دروغ می‌گویند» و «آدم‌ها عوض نمی‌شوند». گزاره‌ی نخست را به قضاوت خودتان می‌سپارم، اما گزاره‌ی دوم مساله‌ای است که به شدت به آن باور دارم؛ «آدم‌ها هیچ‌گاه عوض نمی‌شوند» اما لازم است این را نیز بیفزایم چون به این هم باور دارم:«آدم‌ها ممکن است به نسخه‌ی بهتری از خودشان تبدیل بشوند!» البته به خوبی می‌دانم به هیچ عنوان ساده نیست کما اینکه در سریال نیز دکتر هاوس با تمام آن نبوغ و هوش عجیب و غریبش یکی از مشکلات اصلی‌اش برای زندگی و ارتباط با دیگران همین است! عوض شدن آدم‌ها طی مراتب و مراحل اغلب دردناکی اتفاق می‌افتد و میزان درد مکفی برای تغییر در هر فردی متفاوت است! و البته ممکن است این تغییرات که گمان برده‌ای حاصل شده در همه‌ی شرایط بر تو حکم‌فرما یا در تو حاضر نباشد! یعنی گاهی اوقات از گوش و چشم و زبانت آنچه واقعا هستی بیرون می‌زند. همچنین ممکن است مبدل به فردی بشوی که آگاهانه می‌داند که چیست یا چطور موجودی است و به همین که هست رضایت بدهد حتی اگر موجودی کاملاً مزخرف باشد. یعنی به نوعی آگاهانه دست به کارهایی می‌زند که نباید بزند. در جایی از این سریال که در اکثر بخش‌هایش به شدت خنده‌دار هم هست یکی از کارمندان دکتر هاوس می‌گوید:«هاوس الاغ است، اما خودش می‌داند که الاغ است» و اینکه فردی نسبت به این مساله اشراف داشته باشد یعنی مثلاً از «الاغ» بودن خودش خبر داشته باشد راز بزرگی در خود دارد و بسیار مهم است. اما مهم‌تر آن است که بدانیم منبع باورهای‌مان چیست و کجاست؟ و همچنین نتیجه و پیامدش چه می‌شود؟  

هاوس پزشکی است که جان آدم‌های بسیاری را نجات می‌دهد. علی‌رغم آنچه نشان می‌دهد که اهمیت حل معما برایش از جان آدم‌ها مهم‌تر است اما به واقع چنین نیست. او آنقدر در زیرمتن رفتارش با وجود تمام نفرتش انسان‌ها و همچنین واقعیت برایش اهمیت دارد که آرزو می‌کنی ای کاش گاهی اوقات کمی کوتاه می‌آمد تا خودش زندگی بهتری می‌داشت. تا می‌توانست از فرصت‌هایی که برای خوشحال بودن و زندگی کردن به او در کنار سایر انسان‌ها رو می‌آورد بهره‌مند شود. اما او چنین نیست و این افسوس عمیقی که به خاطر او دچارش می‌شوی یکی از همان آموزه‌های این سریال است و البته باید بیفزایم هاوس نمی‌تواند یا نمی‌خواهد جلوی خودش را بگیرد! واقعیت این است گاهی اوقات نمی‌شود و نباید و به قول همین سریال:«همینه که هست». هاوس از زمره آدم‌هایی است که نمی‌شود زیاد به او نزدیک شد کما این‌که فقط یک رفیق دارد. وقتی آدم‌ها به او زیادی نزدیک می‌شوند، اگر قلقش را ندانند، اگر درکش نکنند ناگزیر از زندگی‌ تا روان‌شان آسیب می‌بیند و به هاوس نیز در این ارتباط عاطفی‌اش به شدت خسارت وارد می‌شود. مقصر کیست؟ هاوس، ضمیر ناخودآگاهش یا جبری که بر سرنوشت این آدم حاکم است؟ اما این سکه روی دیگری نیز دارد. هاوس تنهاست و همه‌ی رفتارهایش در عین افراط اعلان نیاز به دیگری است. این رفتارهای دیوانه‌وار فریاد‌های اوست. گونه‌ای عشق‌ورزی. او می‌خواهد یک نفر پیدا شود و منطق تاریکش را نسبت به دیگران در هم بشکند. اما نیست. هیچ‌کس نیست. نمی‌توانند که باشند. از پسش برنمی‌آیند. خرد و خمیر می‌شوند و دلش را بدتر می‌شکنند. حتی با وجود ویلسون رفیقش، او تنهاست و این تنهایی همان است که ارسطو درباره‌اش می‌گفت که تو یا حیوانی یا خدا که چنین تنهایی! و هاوس به باور من از خدایانی است که جایگاهش مابین آدم‌ها نیست؛ خدایگانی که حتی اگر بخواهند هم نمی‌توانند چیزی جز آنچه که هستند باشند. من به هاوس احترام می‌گذارم.

نوشتم «به هاوس نیز در ارتباط عاطفی‌اش با دیگران آسیب وارد می‌شود» و به آن اضافه می‌کنم:«چون هاوس ناب‌ترین نوع احساسات را دارد». یکی از محور‌هایی که سریال روی آن مانور می‌دهد ارتباط آدم‌ها با جهان واقعی است. هاوس آدمی است که به شدت با جهان واقعی در ارتباط است و منطقی دارد که مجبورش می‌کند واقعیت را لخت و عریان ببیند. مابین هاوس و سایر آدم‌ها اختلاف عمده‌ای وجود دارد. جهان‌بینی‌اش فرق دارد، تعریف او از واقعیت با آنچه که دیگران می‌بیند متفاوت است. او می‌تواند واقعیت واقعی زندگی را به مثابه‌ی آنچه که هست ببیند و تحلیل کند. چیزی که دیگر آدم‌ها حتی برای چند لحظه هم طاقت دیدن یا شنیدنش را ندارند. اکثر آدم‌ها از هراس یک لحظه‌ دیدنِ شبه واقعیت نیز دست به گریز می‌زنند چه برسد به خود واقعیت. هاوس در خودِ واقعیت می‌غلتد و آن‌را به طرز فجیعی عریان و دقیق می‌بیند. این است که وقتی به روش خودش ابراز احساسات می‌کند، این ابراز احساسات برای سایر آدم‌ها کاملا ناشناخته است و نمی‌توانند همراهی‌اش کند. فردی که به دلیل این‌که می‌تواند واقعیت واقعی را به مثابه‌ی آنچه واقعاً هست ببیند خالص‌ترین نوع احساسات را دارد، عواطفی که ذره‌ای ابتذال به آن راه نیافته و کاملا واقعی است و به همین خاطر بیش از سایر آدم‌ها در ارتباط‌هایش دچار آسیب می‌شود. آنقدر سهمگین که او را مجبور می‌کند طوری خودش را جلوه بدهد که احساسات ندارد و بی‌توجه از کنار آدم‌ها می‌گذرد.

اما مگر می‌شود کسی که مخدر مصرف می‌کند ارتباطش با واقعیت برقرار باشد؟ قطعاً هر گونه تخدیری برای تسکین از درد واقعیت اعم از الکل و مواد مخدر یا پاسخ‌هایی که به پرسش‌های آدم‌ها در ادیان، مذاهب، نحله‌های عرفانی داده می‌شود...موجب می‌گردد ارتباط افراد با واقعیت قطع شود و در دنیای تخیلی خودشان غرق شده و با دوستان خیالی‌شان مشغول گفت و شنود باشند. اما در نظر بگیریم هاوس بعد از واقعه‌ای که برای پایش رخ می‌دهد دچار اعتیاد شده است، همچنین در دوره‌ای دوساله طی داستان مُسکن مصرف نمی‌کند! ولی اگر به زندگی‌اش توجه کنیم این مساله برای هاوس هم در برهه‌هایی رخ می‌دهد؛ این نیز یکی دیگر از نکات آموزشی این سریال است. با تمام احترامی که برای هاوس قائل هستم اما همان مشکلاتی که برای سایر افرادی که در طبقه‌بندی جزو آدم‌های معمولی‌ای تعریف می‌شوند که به مواد مخدر اعتیاد دارند به نوعی دیگر نیز برای او اتفاق می‌افتد! سخن را با یک عبارت شاید شعاری تمام کنم، عبارتی که خوب می‌دانم فاصله‌ی میان گفتن و به عمل درآوردنش چقدر سخت و دشوار است:«دلیری آن است که با واقعیتِ واقعی بدون هیچ‌گونه تخدیری مواجه شوی!». اما چه فایده‌ای دارد؟ پی بردن به راز در همین خلاصه شده است.

 

 

 بازنشر از وبلاگ قبلی‌ام، منتشر شده آنجا سال 97

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)