سیناپس

گذری بر سینما و ادبیات

گذری بر سینما و ادبیات

سیناپس

رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی است، نقد و معرفی رمان و کتاب، و نگاهی بر داستان ‌کوتاه، شعر، موسیقی و نقاشی‌.


*

من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی!...

۵ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است

صادق هدایت؛ نویسنده‌ای که تاریخ با او مهربان ماند

به نظر می‌رسد تنها موسیو هدایت توانسته از این قضاوت‌های سخت تاریخی جان سالم به در ببرد. این در حالی است که سایر روشنفکران و نویسندگان معاصر، این روزها حسابی در معرض قضاوت‌ها و انتقادات شدید مردم قرار گرفته‌اند _ چه از طریق دشنام و ناسزا و چه از طرق دیگر. گویا تاریخ، قضاوت بی‌رحمانه‌اش را آغاز کرده است؛ کاری عظیم و بی‌تعارف که با هیچ‌کس شوخی ندارد.

اما چه عواملی باعث شده که موسیو هدایت از این طوفان جان سالم به در ببرد؟ آن‌هم نویسنده‌ای که به‌جرئت می‌توان گفت هیچ‌کس به‌اندازۀ او در نوشته‌هایش این ملت را مورد نقد و حتی گاه سرزنش و ناسزا قرار نداده است. ولی واقعیت این است که عناصر ملی در نوشته‌های هدایت به‌قدری پُررنگ و برجسته است، و نشانه‌های علاقه عمیق او به این سرزمین به‌قدری در لابه‌لای آثارش دیده می‌شود، که کمتر نویسنده معاصری می‌تواند در این زمینه با او رقابت کند. کافی است به آن گلدان باستانی که راوی «بوف کور» از زیر خاک ری بیرون می‌آورد _ همان گلدانی که وسیله‌ای می‌شود تا شخصیت داستان هویت خود را بازشناسد _ توجه کنیم. هدایت عمیقاً به ایران و این سرزمین کهن دلبسته بود و همین عشق، عاملی شد که حداقل تا به امروز، تاریخ کشورش نیز با او مهربان باشد.

حالا دیگر بگذریم از شخصیت نجیب، شرافتمند، و مصلحت‌اندیش هدایت. او نقد می‌کرد، نه تخریب، و آنچه در سر داشت، ماندگاری ایران بود، نه قطع ریشه‌های آن یا مسموم‌کردن سرچشمه‌های چندهزارسالۀ فرهنگی‌اش. شاید همین دلبستگی عمیق و نگاه مسئولانه بود که او را در نقدها و قضاوت‌ها سربلند نگه داشته است.

 

 

 

 

نگاهی کوتاه به فیلم «زن در ریگ روان»

                                                                               
                                                         

نما به نمای فیلم دقیق، موزون، و به‌اندازه است. جهان این اثر چه در فیلم و چه در رمان عمیقاً از جهان کافکایی تأثیر گرفته، اما این شباهت اهمیتی ندارد؛ چراکه سینمای ژاپن گاه چنان درخشان و منحصربه‌فرد است که دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد. «زن در ریگ روان» ازین دست آثار است.

*

دل را به ریگ روان سپرده‌ایم،
در قعرِ گودالِ غم فتاده‌ایم.
هر موجِ شن قصه‌ای نو کند،
در حلقۀ تکرارْ جان گداخته‌ایم.

چشمان زن، رازِ خاک و بقا،
«ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم!»
هر شب به امیدِ صبحی دگر،
آه از امیدها که باخته‌ایم.

فرجام ما در حصار بماند،
در سایۀ کابوس راه ساخته‌ایم.
آزادگی چیست؟ تقدیرمان چه بود؟
ما زندگانی به وهم باخته‌ایم.

 

داشتم به فیلم فکر می‌کردم که یکباره مبدل شد به این جملات ریتمیک و شاعرانه؛ خنده‌دار است ولی جدی گفتم. cool

 

ترنم سکوت و شگفتی هیچ

 

 

گفتم:

مدتی است که دیگر رغبتی به کلمات ندارم.
آنچه درونم نجوا می‌کند، تنها صدای سکوت است؛
آهنگِ سکوت و شبحی از دریاچه‌ای آرام،
با خیزاب‌هایی کوچک،
زیرِ آسمان ابری،
و پرده‌های غلیظِ مه
که دستان‌شان تا کمر درختان فرو خزیده‌‌ است...

احساس نابِ پوچی، همچون چشمه‌ای ناپیدا، از اعماق تنم می‌جوشد؛
گواهی‌دهنده بر حماقت ابدی انسان،
جدالی بی‌انتها از برای هیچ.[1]

هیچ معنایی در هیچ‌چیز نیست؛
هرگز نبوده
نه در اتفاقی،
نه در جلوه‌ای،
نه حتی در ذرات ریز آبی که گرد آبشارها
معلق‌اند
و بی‌صدا روی گونه‌ات می‌نشینند.

بااین‌همه _
شگفتا که این هیچ،
این تهیِ ناگزیر
برایم به ترنمی می‌ماند
مملو از آرامشی گنگ،
التیامی ناگفته،
و ستایشی خاموش،
از برای زندگی.

من هنوز به پنجره‌های پُرنور زندگی می‌نگرم،
شب‌ها در خلسه‌ای نرم فرو می‌روم،
و شب‌پره‌ها که بیدار می‌شوند
جهان معنای مرا درمی‌‌یابد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[1]. به‌جای این «هیچ» شاید در این سطر بهتر بود «بیهوده» می‌گذاشتم (جدالی بی‌انتها از برای بیهوده). بماند برای بازنگری.

ایمان به زندگی

چند شب پیش با دوستی قدیمی قدم می‌زدیم، مشکلی برایش پیش آمده و در موردش صحبت می‌کردیم.

یک لحظه خواستم مثالی بزنم و گفتم: من با این مسئله به‌صورت مستقیم برخورد داشته‌ام، می‌دانم چه ماجرایی است، آخر چند سال پیش یکی دیگر از رفقای نزدیکم این اتفاق برایش افتاده بود.

دوستم برگشت و گفت: «خب، چی شد؟ مُرد؟»

گفتم: «نه، خودکشی کرد... فکر می‌کنم این‌قدر ترسیده بود که خودش را کشت.»

بعد گمان می‌کنم با دستانم شکل یک مرگ فجیع را نشان دادم.

دیدم دوستم یک نگاهی به من انداخت و بعد به جایی دیگر خیره شد و من هم احساس کردم مثال جالبی نزده‌ام.

 

دیشب که دوباره باهم قدم می‌زدیم، یاد این قضیه افتادم و خواستم دلجویی کنم که خودش همان لحظه به موضوع اشاره کرد.

هر دو خنده‌مان گرفت و به شوخی برای هم دوباره تعریفش کردیم.

*

گاهی باید گذشته را احضار کرد،

تاروپودش را گشود و به‌ یاد آورد،

می‌باید به خاطر آورد که از کدامین سرزمین‌های بی‌نشان گذر کرده‌ایم،

در کدامین برزخ‌های بی‌پایان گرفتار شده‌ایم،

و چه دوزخ‌ها به چشم دیده‌ایم

باید به یاد بیاوریم که ما تاریکی را زیسته‌ایم،

اما درنهایت

به شکوه زندگی گواهی داده‌ایم

 

نمی‌خواهم شعار بدهم!

هیچ هم دلم نمی‌خواهد

ایمان خودم به زندگی محک بخورد

راستش حتی دلم نمی‌خواهد بدانم

آیا اصلاً به زندگی ایمان دارم یا نه؟

 

اما وقتی به پشت‌‌سر می‌نگرم،

می‌بینم آن‌هایی که از گردنه‌های باریک و تند عبور کرده‌اند،

هیچ راه‌توشه‌ای به‌جز ایمان به زندگی نداشته‌اند.

 

بله دوست من!

بعضی‌ها ناچارند با پای برهنه

روی خرده‌شیشه‌‌ها برقصند،

از تندباد بلایا بگذرند

و دلاورانه

راه را تا پایان طی کنند.

نه حتی برای خودِ کوفتی‌شان،

بلکه فقط برای زندگی.

 

به‌خاطر این‌که من تو را سال‌هاست باور کرده‌ام

هم تو را

هم زندگی را...

 

فراموشی و ستایش آن

انگار به یک مصالحه درونی رسیده‌ام. نوعی فراموشی. دیگر خیلی وقت‌ها هیچ چیزی به خاطرم نمی‌آید. گویی زنجیره‌ گفتگوهای ذهنی‌ام به پایان رسیده است؛ همان وراجی‌های بی‌پایانِ همیشگی. حالا، بیشتر اوقات وقتی مشغول به کاری می‌شوم، تمام حواسم معطوف به همان کار است. تمام توجهم جلب آن می‌شود. بسیاری از افکار به محض شکل‌گیری محو می‌شوند. از یک برخورد تا فراموش کردنش، می‌توانم مطمئن باشم که زمان زیادی نمی‌گذرد. گاهی دلخوری‌هایی یادم می‌آید، دلتنگی‌ها و غصه‌هایی از گذشته. از سالیان دور. شاید هنوز هم چیزی را نبخشیده باشم، ولی دیگر یادم نمی‌آید که چه چیزهایی بوده‌اند. انگار همه، لابه‌لای غباری نرم گم شده‌اند. حالا خیلی وقت‌ها فقط خودم هستم، همین کسی که در حال تایپ این کلمات است. اما درباره فراموشی جمله‌هایی در خاطرم مانده است، بعضی‌ها آن را ستایش کرده بودند و از صفت‌هایی می‌‌دانستند که خدایی‌ست، شکوه دارد. هولدرلین بود یا نیچه که این را می‌گفت...

یادم نیست و اهمیتی ندارد.