سیناپس

گذری بر سینما و ادبیات

گذری بر سینما و ادبیات

سیناپس

رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی است، نقد و معرفی رمان و کتاب، و نگاهی بر داستان ‌کوتاه، شعر، موسیقی و نقاشی‌.


*

من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی!...

۳ مطلب در تیر ۱۴۰۳ ثبت شده است

در ثنای سینما

رفتارم خیلی با سینما بد شده است. مدت‌هاست درست‌وحسابی فیلم ندیده‌ام. البته نه این‌که فقط من مقصر باشم، کیفیت فیلم‌های سال‌های اخیر هم به‌شدت پایین آمده. معیارم برای این قیاس شیوۀ داستان‌گویی آن‌هاست و وضعیت داستان‌هایی که تعریف می‌کنند. یکباره سر از کجا درمی‌آورم؟ واقعاً به من چه ربطی دارد کیفیت فیلم‌ها پایین آمده است. فدای سرم. ولی واقعیت این است که آن سال‌ها سینما به‌راستی به نجات من آمد. یادم می‌آید برای مدت‌های مدید حتی دلم نمی‌خواست و البته یک‌جورایی نمی‌توانستم از خانه خارج بشوم. همه‌چیز به‌هم ریخته بود و جز انتظار و کوشش برای بهبود اوضاع هیچ‌‌کاری از دستم برنمی‌آمد. با خودم فکر می‌کردم حتی اگر فلان موضوع را درست کنم بعدش با بیسار موضوع چه کار کنم. انگار چند نفری ریخته باشند روی سرم می‌بایست از هر سمت‌وسویی حواسم به جریانات پیرامونم می‌بود. همه هم موضوعاتی بود که هرکدام‌شان برای یک زندگی کافی بودند. حتی اگر تمام مشکلات را برطرف می‌کردم عملاً باز هم هیچ شانسی برای بهبود اوضاع وجود نداشت. این‌که بعدش چه اتفاقاتی افتاد خودش داستان مفصلی است. اما در آن روزهایی که گاهی اوقات خودم هم نمی‌دانم چطور توانستم سپری‌شان کنم، دل‌خوشی و دلگرمی بزرگم فقط سینما بود. خوشبختانه در برهه‌ای هم بود که دیگر فیلم‌ها به‌‌راحتی به دست می‌آمدند و هرلحظه که اراده‌ می‌کردی هر فیلمی در اختیارت بود. این شد که گاهی‌ وقت‌ها تا چند شبانه‌روز فقط فیلم می‌دیدم. عصر می‌شد داشتم فیلم می‌دیدم، شب می‌شد، نیمه‌شب می‌شد داشتم فیلم می‌دیدم، خورشید بیرون می‌آمد و صبح می‌شد و من همچنان داشتم فیلم می‌دیدم. از شگفت‌انگیزترین صبح‌هایی که داشتم وقتی بود که فیلم «تانگوی شیطان» را تماشا کردم. صبح شده بود و من چه شبی را با این فیلم گذارنده بودم. نور روز آرام‌آرام از پشت‌سرم وارد اتاق می‌شد و من روی تخت‌خوابم، خیره به مانیتور، دراز کشیده بودم. بعد گویی برای این‌که بخواهم چند لحظه‌ای نفسی تازه کنم برمی‌گشتم و به نور خورشید و صبحی که داشت می‌آمد نگاهی می‌انداختم... های! بلاتار عزیز. تو با فیلم‌هایت همدلی مرا برانگیختی و با این‌که قصه‌های فیلم‌هایت یکی از یکی ناراحت‌کننده‌تر هستند اما چون عمیقاً برایم ملموس بودند موجب می‌شدند اوضاع و شرایطی را که در آنم بهتر درک کنم.

اما امشب به یاد فیلم «ماه تلخ» رومن پولانسکی افتاده بودم. آن را هم دلم می‌خواهد دوباره ببینم. هرچند که الان چند روزی است که فیلم «قرمز» کیشلوفسکی را می‌گذارم ولی نیم‌ساعت بعد، تماشای آن را به وقتی دیگر موکول می‌کنم. ولی عجیب اینجاست که اصلاً از تماشای این نیم‌ساعت اول خسته نمی‌شوم. هر بار که دخترک آن سگ زخمی را در آغوش می‌گیرد و او را نوازش می‌کند برایم عجیب است. فیلم‌های کیشلوفسکی هم در آن دورۀ غریب، بس به دلم می‌نشست... اما این روزها هم خیلی دلم می‌خواهد مثل آن وقت‌ها با همان دقت و تمام و کمال خودم را در اختیار فیلم‌ها بگذارم. دوباره مقابل تصاویر دراز بشوم و یک پایم را روی کاناپه بیندازم و برای ساعت‌ها فقط فیلم تماشا کنم، جوری که انگار جهان به پایان رسیده است و فقط من مانده‌ام و این فیلم‌ها. اصلاً یک بار دیگر «پرسونا»ی برگمان را می‌بینم...

 

نامه‌هایی به میلنا (نزدیک‌ترین انسان)

کافکا را چه می‌شود؟ این سؤالی است که جناب جمادی، مترجم کتاب، در مقدمه‌اش بر «نامه‌هایی بر میلنا» مطرح می‌کند و راستی که در تمام طول متن در سرم صدا می‌کرد. من هم مدام از خودم می‌پرسیدم کافکا را چه می‌شود؟ بعد از تجربه «نامه‌ به فلیسه»، کتابی که برایم تکان‌دهنده و نفس‌گیر بود و عمیقاً غمگینم کرد، خواندن این کتاب را عقب می‌انداختم. هرچند هر بار که در کتاب‌فروشی‌ها آن را می‌دیدم وسوسۀ خواندنش به‌سراغم می‌آمد. وسوسۀ خواندن نوشته‌های نزدیک‌ترین انسانی که به خود شناخته‌ام. گرچه هنوز موفق نشده‌ام تمامش کنم. راستش هر چند صفحه یک بار غرق می‌شوم در خاطرات ازدست‌رفته، نجواهای ذهنی ممتد و بی‌خوابی‌هایی که هر آن احساس می‌‌کنم می‌توانند دوباره یقه‌ام را بگیرند. هرچند حالا دیگر با کافکا هم‌سن‌وسالم. دیگر آنچه را که می‌گوید می‌توانم از این منظر هم ببینم. دیگر هیچ‌چیز آن‌قدر برایم تکان‌دهنده و عجیب نیست. اما این کافکایی که من در این نامه‌ها می‌بینم با آن کافکایی که در نامه‌هایش به فلیسه می‌شناختم فرق دارد. گویی دل‌سرد شده و دیگر خبری از آن کافکایی نیست که شور‌و‌شوق عاشقانه‌اش سر به جنون برمی‌داشت. جنونی در جستجویی خویش. شاید با خودش کنار آمده... چه می‌گویم. می‌باید ادامه کتاب را بخوانم.

 

حماقت ابدی

احمق‌ها همه‌جا هستند. حتی اگر خودت را در عمق زمین پنهان کنی، باز هم یک احمق پیدا می‌شود که دیدگاه‌های احمقانه‌اش را با تو در میان بگذارد. این چند سال مدام سعی کردم که در معرض احمق‌ها قرار نگیرم. کار دشواری است. چون مجبور می‌شوی برای گام نخست ارتباطت را با تمام آدم‌ها قطع کنی و بعد بکوشی صرفاً با کسانی مواجه شوی که بدیهیات رفتارهای آدمیزادی را بفهمند. اما هرکسی مقداری حماقت در وجودش دارد. هرکسی چنانچه به رفتارهای خودش هم دقیق بشود مقداری از حماقت را مشاهده می‌کند و درباره انجام برخی از کارهایش با خودش می‌گوید: «من چه احمقی بودم.» بااین‌همه هرچه اندازه‌ای دارد. این حماقت چنانچه به کسی آسیبی نرساند می‌تواند خودش به‌مثابۀ محافظ خیلی جاها به کمکت بیاید. خوب است که آدم گاهی اوقات چیزهایی را نفهمد. اما احمق‌های ذاتی این‌طور نیستند. آن‌ها هیچ‌گاه احساس نمی‌کنند که احمق‌اند. آن‌ها درباره همه‌چیز اظهار لحیه می‌کنند. درباره همه‌چیز نظر دارند و به زعم‌شان هیچ اشتباهی در کارشان نیست و بر این اساس به رفتارهای احمقانه‌شان ادامه می‌دهند. هیچ‌جوره هم ممکن نیست جلوی این حماقت را گرفت و مشکل آنجاست که گاهی برحسب موقعیت‌های ناگزیر، در معرض این احمق‌ها قرار می‌گیری. موقعیت‌هایی که بسیار طاقت‌فرسا و دشوارند، چرا که هم مجبوری با یک احمق حرف بزنی و هم وقتی به او یادآوری می‌کنی که چرا در حال اشتباه است و چرا رفتارهایش آمیخته به حماقت است، اصلا و ابدا درنمی‌یابد. این فصل مشترک تمام احمق‌هاست و شوربختی اینکه هیچ درمانی ندارد. احمق تا ابد احمق می‌ماند.