سیناپس

گذری بر سینما و ادبیات

گذری بر سینما و ادبیات

سیناپس

رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی است، نقد و معرفی رمان و کتاب، و نگاهی بر داستان ‌کوتاه، شعر، موسیقی و نقاشی‌.


*

من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی!...

۱۸ مطلب با موضوع «شب‌نوشت‌» ثبت شده است

فراسوی امید و ناامیدی

 

گفت: «نظرت دربارۀ امید و ناامیدی چیه؟»

گفتم: «نمی‌دونم!»

گفت: «بالاخره باید سمت یکی‌شون باشی.»

گفتم: «خیلی وقته این چیزها برام اهمیت نداره. راستش رو بخوای، اصلاً متوجه این مسائل نمی‌شم. نمی‌فهمم چطور یه آدم امیدواره و یه آدم دیگه ناامید. مگه اصلاً چیزی برای امید یا ناامیدی وجود داره؟»

اما حین گفتن این کلمات، انگار داشتم به روح خودم زخم می‌زدم. گویی دست می‌انداختم و از اعماق جانم کلمات را بیرون می‌کشیدم. هر واژه در گلویم به گدازه‌ای سوزان بدل می‌شد. چون مدت‌هاست که دیگر قادر به توضیح هیچ‌چیز نیستم. راستش را بخواهی، دیگر حتی نیازی به توضیح نمی‌بینم. آیا در پس این رفتار نوعی بیهودگی نهفته است؟ یک ملال عمیق از دانستن این‌که هر توضیحی چقدر می‌تواند بی‌فایده باشد؟ یا شاید هم به این خاطر که حتی حاضر نیستی برای لحظه‌ای از جهان خودت خارج شوی، همان جایی که دیگر نیازی به هیچ توضیحی نداری.

نمی‌دانم. گفتم که خیلی وقت است به این موضوعات فکر نمی‌کنم.

آینه‌ای که حقیقت را فاش می‌کند

آینه را برداشته‌ام و خودم را وادار به بازبینی می‌کنم. غرق شدن در مسائل دیگران، اغلب راهی برای گریز از خودمان است. در حقیقت، ما در حال فرار از خویش‌ایم. شاید به همین دلیل است که بعضی‌ها از خودشان عکس نمی‌گیرند یا فیلمی ضبط نمی‌کنند _ هراسی از نگریستن به خود، از مواجهه‌ای ناگزیر. لحظه‌ای که ناگهان با خودت روبه‌رو می‌شوی؛ همان کسی که سال‌ها از او گریخته‌ای. یا شاید هم کسی که تا توانسته‌ای به او جفا کرده‌ای. هرچه سختی و مشقت بوده، بر سرش آوار کرده‌ای، و حالا که او را، خسته و از رمق‌افتاده، می‌بینی، احساسی گنگ و نامفهوم سراپایت را فرامی‌گیرد. انگار تمامی گذشته، تمامی خاطرات، ناگهان در یک لحظه فشرده می‌شوند و به تو هجوم می‌آورند.

چه گذشته است! چه زود گذشته است! و به همان سرعت نیز خواهد گذشت...

باید دست به کار شد. باید خودت را دوباره احضار کنی. باید بار دیگر به خودت بنگری. سرانجام، ناچاریم به چشمان ترس‌های‌مان زل بزنیم _ طلبکارانه. چراکه به‌خوبی دریافته‌ایم این ترس‌ها، عامل اصلی نرسیدن‌هاست.

 

 

آن‌سوی خاطرات: نگاهی که تاب ماندن ندارد

برخی خاطرات به گودال‌های عمیقی می‌مانند که پیش از رسیدن، باید از روی‌ آن‌ها پرید. رنج‌آورند، و شاید بتوانی برای چند لحظه به آن‌ها خیره شوی، اما تاب ماندن در برابرشان را نداری. چیزی برای دیدن هست، اما توانی برای دیدنش نیست. خاطراتی که شاید حتی در لحظۀ وقوع‌شان مصیب‌بار به نظر نمی‌آمده‌اند، اما چنان ردی بر تو گذاشته‌اند که یادآوری‌شان لرزه بر تنت می‌اندازد.

آیا می‌توانی این اتفاقات را به آنچه می‌خواستی تبدیل کنی؟ نیچه باور دارد که برای آری‌گویی به زندگی باید از همین سد سخت عبور کرد. باید آنچه رخ داده را درونی ساخت و به چیزی تبدیل کرد که گویی خود خواسته‌ایم. تنها آن‌گاه است که می‌توان بی‌‌پشیمانی، باقی زندگی را به میل خود پیش برد.

اما این‌ حرف‌ها فقط روی کاغذ شدنی به نظر می‌رسد. در واقعیت، مسئله شکل دیگری است. وقتی حتی سایه‌ای از یک خاطره قدیمی تنت را می‌لرزاند، چطور می‌توانی بگویی: «این همان چیزی بود که خودم می‌خواستم؟» چنین پذیرشی، نیرویی درونی و فوق‌العاده می‌طلبد که گویی فقط می‌تواند ذاتی باشد. نیچه می‌گوید برای این عبور باید دلیر بود، اما آیا این دلیری را می‌توان در خود پروراند، یا تنها برخی از ما با آن زاده شده‌ایم؟

 

صادق هدایت؛ نویسنده‌ای که تاریخ با او مهربان ماند

به نظر می‌رسد تنها موسیو هدایت توانسته از این قضاوت‌های سخت تاریخی جان سالم به در ببرد. این در حالی است که سایر روشنفکران و نویسندگان معاصر، این روزها حسابی در معرض قضاوت‌ها و انتقادات شدید مردم قرار گرفته‌اند _ چه از طریق دشنام و ناسزا و چه از طرق دیگر. گویا تاریخ، قضاوت بی‌رحمانه‌اش را آغاز کرده است؛ کاری عظیم و بی‌تعارف که با هیچ‌کس شوخی ندارد.

اما چه عواملی باعث شده که موسیو هدایت از این طوفان جان سالم به در ببرد؟ آن‌هم نویسنده‌ای که به‌جرئت می‌توان گفت هیچ‌کس به‌اندازۀ او در نوشته‌هایش این ملت را مورد نقد و حتی گاه سرزنش و ناسزا قرار نداده است. ولی واقعیت این است که عناصر ملی در نوشته‌های هدایت به‌قدری پُررنگ و برجسته است، و نشانه‌های علاقه عمیق او به این سرزمین به‌قدری در لابه‌لای آثارش دیده می‌شود، که کمتر نویسنده معاصری می‌تواند در این زمینه با او رقابت کند. کافی است به آن گلدان باستانی که راوی «بوف کور» از زیر خاک ری بیرون می‌آورد _ همان گلدانی که وسیله‌ای می‌شود تا شخصیت داستان هویت خود را بازشناسد _ توجه کنیم. هدایت عمیقاً به ایران و این سرزمین کهن دلبسته بود و همین عشق، عاملی شد که حداقل تا به امروز، تاریخ کشورش نیز با او مهربان باشد.

حالا دیگر بگذریم از شخصیت نجیب، شرافتمند، و مصلحت‌اندیش هدایت. او نقد می‌کرد، نه تخریب، و آنچه در سر داشت، ماندگاری ایران بود، نه قطع ریشه‌های آن یا مسموم‌کردن سرچشمه‌های چندهزارسالۀ فرهنگی‌اش. شاید همین دلبستگی عمیق و نگاه مسئولانه بود که او را در نقدها و قضاوت‌ها سربلند نگه داشته است.

 

 

 

 

ترنم سکوت و شگفتی هیچ

 

 

گفتم:

مدتی است که دیگر رغبتی به کلمات ندارم.
آنچه درونم نجوا می‌کند، تنها صدای سکوت است؛
آهنگِ سکوت و شبحی از دریاچه‌ای آرام،
با خیزاب‌هایی کوچک،
زیرِ آسمان ابری،
و پرده‌های غلیظِ مه
که دستان‌شان تا کمر درختان فرو خزیده‌‌ است...

احساس نابِ پوچی، همچون چشمه‌ای ناپیدا، از اعماق تنم می‌جوشد؛
گواهی‌دهنده بر حماقت ابدی انسان،
جدالی بی‌انتها از برای هیچ.[1]

هیچ معنایی در هیچ‌چیز نیست؛
هرگز نبوده
نه در اتفاقی،
نه در جلوه‌ای،
نه حتی در ذرات ریز آبی که گرد آبشارها
معلق‌اند
و بی‌صدا روی گونه‌ات می‌نشینند.

بااین‌همه _
شگفتا که این هیچ،
این تهیِ ناگزیر
برایم به ترنمی می‌ماند
مملو از آرامشی گنگ،
التیامی ناگفته،
و ستایشی خاموش،
از برای زندگی.

من هنوز به پنجره‌های پُرنور زندگی می‌نگرم،
شب‌ها در خلسه‌ای نرم فرو می‌روم،
و شب‌پره‌ها که بیدار می‌شوند
جهان معنای مرا درمی‌‌یابد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[1]. به‌جای این «هیچ» شاید در این سطر بهتر بود «بیهوده» می‌گذاشتم (جدالی بی‌انتها از برای بیهوده). بماند برای بازنگری.

ردپای عطرها

 


رد عطرها را که می‌گیرم،
به دریاهای بیکران خاطرات می‌رسم.
چراغ‌هایی که در تاریکی می‌درخشند،
تصاویری که ناگهان جان می‌گیرند؛
از دلِ هزاران دور،
هزاران فاصله.

و داغ سنگین آن «خداحافظ»،
که هرگز
گفته نشد...

 

 

خواب‌ها؛ میعادگاه ارواح و رازهای ازلی

خواب‌ها دوایر باشکوه و عظیم هستی‌اند. قله‌های افسانه‌ای و میعادگاه‌های پنهان ارواح. خواب‌ها می‌توانند جایی در اعماق سرزمین‌های باستانی و ناشناخته ذهن رخ دهند؛ بااین‌حال، هر خواب دلیلی دارد. مطالعات فروید و یونگ در این‌ زمینه پاسخ بسیاری از پرسش‌های‌مان را می‌دهند؛ هرچند که تحقیقات علمی دربارۀ خواب‌ها طی این سال‌ها هم رشد و گسترش پیدا کرده است و حتماً آن‌ها هم دلایل دقیق‌تری برای برخی از خواب‌ها یافته‌اند.

با وجود این پیشرفت‌ها، خواب‌ها همچنان آن حال‌و‌هوای رازآمیز و خیال‌گون خود را حفظ کرده‌اند. معدود پدیده‌ای در زندگی بشر که همچنان دست‌پر بازمی‌گردد و می‌تواند ما را به حیرت وادارد... .

خوشا خواب‌ها و سرزمین‌های کشف‌ناشدۀ هستی.

 

 

 

قهرمان خسته: تصویری از پیروزی‌های پرهزینه

هر انسانی در مسیر زندگی‌اش با نبردها و کشمکش‌های مختلفی روبه‌رو می‌شود که برخی از آن‌ها بیرونی و برخی درونی‌اند. گاه جبر جغرافیایی، تو را به میدان نبردی طاقت‌فرسا می‌کشاند؛ سرزمینی که هر اتفاقش سایه‌ای بر سرنوشتت می‌اندازد. در لایه‌ای دیگر، جامعه قرار دارد، حصاری که، خواه بخواهی و خواه نه، تو را درگیر قوانین نانوشته و کشمکش‌های پنهان و آشکار خود می‌کند. سپس به خانواده می‌رسیم، سنگ‌بنای شکل‌گیری شخصیت. چه بسیار دلخوری‌ها و کشمکش‌هایی که در این دایره نزدیک رخ می‌دهد، از نخستین روزهای زندگی تا واپسین لحظات آن.

اما نبرد درونی، نبردی متفاوت و بی‌پایان است. هنگامی که انسان در تاریکی ذهنش گم می‌شود، صدای انتقادگر درون طنین‌انداز می‌شود، ارزشیابی‌های بی‌رحمانه‌ای که همچون شعله‌ای خاموش‌نشدنی او را می‌سوزاند و به چالش می‌کشد.

این کشمکش‌ها فقط محدود به زندگی آدم‌ها نیست؛ شخصیت‌های داستانی نیز اغلب با چنین موانع و تنش‌هایی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. این درگیری‌هاست که داستان را جان می‌بخشد، مخاطب را جذب می‌کند و قهرمان را از میان رنج و فرسایش به پیروزی می‌رساند. اصلاً به همین خاطر به او می‌گویند «قهرمان». اما پیروزی چه هزینه‌ای دارد؟ هر نبرد، زخمی بر روح و جسم باقی می‌گذارد. در پایان بسیاری از داستان‌ها، چهره قهرمان را خسته و پُر از زخم می‌یابیم. او پیروز شده است، اما بهایی گزاف پرداخته.

زندگی واقعی نیز از این الگو بی‌بهره نیست. افرادی که از تمام موانع عبور کرده‌اند، اگرچه فاتح‌اند، اما باری از خستگی و فرسودگی را با خود حمل می‌کنند؛ پیروزی‌های‌شان آمیخته به زخم‌ها و یادگارهای نبرد است...

 

تعهد در نویسندگی

 

نویسنده هیچ تعهدی به آنچه می‌نویسد ندارد. این‌که خواننده از نوشته چه برداشتی می‌کند، وظیفه نویسنده نیست. او فقط باید صادقانه بنویسد. اما این چه مزخرفاتی است که سر هم می‌کنم؟ اصلاً چرا نشستم پشت لپ‌تاپ و دربارۀ نویسندگان می‌نویسم؟ مگر نوشتن امری ارادی است؟ مگر نه این‌که روحی وجود نویسنده را تسخیر می‌کند و او ناخواسته شروع به نوشتن می‌کند؟ آیا کسی می‌تواند این روح را احضار کند یا خودش را جای آن بگذارد؟

هر چیزی که در حالت خودآگاه به ذهنم می‌رسد، نمی‌دانم چرا فوراً می‌خواهم توضیح بدهم؟ این مرض توضیح‌دادن از کجا آمده؟ درست همین مداخلات ذهن خودآگاه است که مدام اخلال ایجاد می‌کند و جلوی سخن گفتنِ روح را می‌گیرد. حتی حالا هم وسوسه توضیح این حرف‌ها به سراغم می‌آید. چرا ذهنم این‌طور کار می‌کند؟ چرا اجازه نمی‌دهم هرچه به ذهنم می‌رسد بنویسم؟ مگر اولین اصل نوشتن این نیست که راحت بنویسی؟ به‌محض این‌که شروع می‌کنم، گویی قالبی آماده در ذهنم نشسته و کنترل را به دست می‌گیرد. می‌خواهد به هر کلمه، هر مفهوم، و هر جمله نظمی بدهد. همین حالا هم مشغول همین کار است.

این ذهن است که بعد از هر جمله احساس می‌کند باید توضیح بیشتری بدهم. چون گمان می‌کند حرف‌هایم در خلأ گم می‌شود.

نویسنده هیچ تعهدی به آنچه می‌نویسد ندارد. او فقط شهادت می‌دهد؛ ترسیم می‌کند. انسان تا چیزی را نشناخته باشد، نمی‌تواند آن را تصاحب کند. اگر مرزهای اندوه ترسیم نشود، هرگز نمی‌توانیم آن را بشناسیم، و در نتیجه، نمی‌توانیم از آن عبور کنیم. این کار نویسنده است: کاوش در اعماق احساسات، کشف لایه‌های مختلف، و آشکار کردن بخش‌های پنهان. این، به‌نوعی، نقشه‌نگاری احساسات است.

اما آیا این تعهد در نویسندگی، وظیفه همگان است؟ شاید فقط متعلق به نوابغ باشد؛ همان‌هایی که تعهد را معنا کرده‌اند. شاید روحی که نویسنده را تسخیر می‌کند، تشخیص داده است که از زبان آنان سخن بگوید، زیرا این مأموریت از عهدۀ دیگران برنمی‌آمده است. شاید همین حالت ناخودآگاهی در هنگام نوشتن، همین بی‌ارادگی ناب، دلیل آن باشد که بگوییم اثر هنری با شخصیت نویسنده ارتباطی ندارد. حتی بزرگ‌ترین نویسندگان، با وجود آثار برجسته، ممکن است از نظر شخصیتی مانند دیگران پر از نقص باشند.

شاید همین نقص‌ها، مراتب و جایگاه نویسندگان را تعیین می‌کند. بله، شاید تأثیر داشته باشد. زیرا به همان میزان...

ناتمام.

 

وقت‌مان کم است

 

 

photo_2019_09_01_11_11_57

خیلی سعی کردم قبل از پایان مهر، مطلبی در وبلاگ بگذارم. نمی‌خواستم ترتیب ماه‌ها به هم بخورد و از شهریور یک‌دفعه آبان بشود. قبلاً در وبلاگ‌نویسی به این چیزها مقید بودم، اما چه می‌شود کرد؟ چند کار مهم داشتم که در این چند ماه مشغول‌شان بودم، و البته بد هم نبود. فکر می‌کنم کار کردن، غذای روح است. وقتی آدم کار نمی‌کند، ذهنش مختل می‌شود. بااین‌حال، گاهی در دوره‌هایی که ذهنت درگیر کار است، اتفاقات عجیب‌وغریبی رخ می‌دهد و نگه‌داشتن تعادل ذهن سخت می‌شود. خودت را درگیر کار کرده‌ای، ذهنت در بهترین حالتش شناور است، و ناگهان یک اتفاق پیش می‌آید و همه‌چیز به هم می‌ریزد. چه می‌شود کرد؟

می‌دانی، واقعیت این است که انسان‌ها نمی‌دانند چقدر زمان‌شان محدود است. شاید مدام در مورد آن حرف بزنند، به این صورت می‌خواهند بگویند که چقدر این موضوع مهم است، ولی در عمل اغلب این‌طور رفتار نمی‌کنند. واقعاً فرصت زیادی برای انجام بسیاری از کارها نداریم. حتی اگر میانگین عمرمان را هم حساب کنیم، می‌بینیم چقدر سریع می‌گذرد. آدم‌ها فراموش می‌کنند که زمان چقدر کم است، وگرنه این‌قدر به یکدیگر بدی نمی‌کردند و این‌همه کدورت به وجود نمی‌آمد. گاهی شدت این کدورت‌ها آن‌قدر زیاد می‌شود که حتی وقتی می‌دانی زندگی ارزش این‌همه دلخوری را ندارد، باز هم حاضری آن کدورت را برای همیشه با خود حمل کنی، حتی در این فرصت محدود. گاهی اوقات، زندگی برخی آدم‌ها را نفرت و کدورت پیش می‌برد. بعضی‌ها به قول خودشان از نیروی عشق و محبت برای ادامه زندگی استفاده می‌کنند، ولی بعضی‌ها نفرت را دلیل ادامه می‌دانند؛ آن‌قدر متنفرند که حاضرند به‌خاطر همین تنفر به زندگی ادامه دهند. اما این تنفر زاده چیست؟

شاید این عصبانیت دقیقاً ناشی از این باشد که وقت خیلی کم است. ای‌کاش این موضوع را جدی‌تر می‌گرفتیم. هرچه فرد کمتر این حقیقت را درک کرده باشد، ناراحتی بیشتری برایت ایجاد می‌کند و در نتیجه کدورت و رنجش خاطرش در ذهنت باقی می‌ماند. گاهی می‌بینی همین فرصت اندکی که داشته‌ای، چقدر بی‌دلیل و در چه جاهای بیهوده‌ای سپری شده است، و این عصبانیتت را بیشتر می‌کند. چرخه عجیبی است.

درنهایت، باید بداهه پیش رفت. نه این‌که آینده‌نگر نباشیم، ولی بعضی وقت‌ها فقط واقعاً باید با خودت باشی و غرق در جهان خودت و ببینی بعد چه اتفاقی می‌افتد. چند ماهی بود که هیچ فرصتی برای آرام کردن ذهنم پیدا نکرده بودم. باید به خودم یادآوری کنم که زمان چقدر محدود است. از جایی به بعد، نباید دیگر زیاد جدی گرفت. نیچه چه می‌گفت؟
«آن‌که بر فرازِ بلندترین کوه رفته باشد، خنده می‌زند بر همۀ نمایش‌های غمناک و جدی‌بودن‌های غمناک.»

 

شاید علاقه‌ای ناخودآگاه باشد و شاید هم به دنبال گمشده‌ای می‌گردی؛ مدام نشانه‌هایی را حس می‌کنی، بی‌آنکه دقیقاً بدانی آن چیست. علاقه به جهان‌های دیگر از چنین احساساتی برمی‌خیزد. ناشناخته‌ها همیشه برای آدم‌ها جذابیت و هم‌زمان هراس دارند. برای همین وقتی نویسنده‌ای از جهان‌های دیگری می‌‌گوید، توجهم به او جلب می‌شود. البته حرف هر نویسنده‌ای هم اهمیت چندانی ندارد. روی‌هم‌رفته شاید چند نفرند که بهتر است جدی‌شان گرفت؛ مثلاً وقتی کسی مثل داستایفسکی دربارۀ تجربه‌هایش از جهان‌های دیگر سخن می‌گوید، جای درنگ و تأمل است.

سؤال این است، او دقیقاً دربارۀ کدام جهان صحبت می‌کند؟

تا اینجا نزدیک به چهار صد صفحه از رمان «ابله»، نوشتۀ داستایفسکی را خوانده‌ام. مسیری طولانی هم در پیش است. اما تابه‌حال دو مورد بیش از سایر جریانات رمان حواسم را به خودش جلب کرده است.

اولین مورد، زمانی است که داستایفسکی در نقش پرنس میشکین، شخصیت اصلی رمان، از جهان‌هایی می‌گوید که هنگام حملۀ صرع تجربه می‌کند. داستایفسکی می‌گوید، در این لحظه‌ها مغزم آتش می‌گرفت و جنس دیگری از شعور و هشیاری را درک می‌کردم. بیراه نیست اگر فکر کنیم میان این حملات صرع و نبوغ او رابطه‌ای وجود دارد. این حالات در میان برخی از شاعران و عارفان ما هم دیده می‌شود، گویی فرد برای لحظه‌هایی وارد فضای دیگری می‌شود و از آنجا حرف‌هایی می‌آورد که مختص همگان نیست.

گاه این حرف‌ها کاملاً اصیل‌اند‌ و گاهی انگار تکامل یافته‌اند. رشد کرده و شکل دیگری به خود گرفته‌اند. در یک کلام کامل‌تر شده‌اند.

اما مورد بعدی، نقاشیِ «بدن مرده مسیح در گور» اثر «هانس هلباین» است؛ جایی که باز داستایفسکی می‌گوید زیاد نگاه کردن به این تابلو می‌تواند تو را به جهان‌های دیگری ببرد. اگر با ایمان باشی، ممکن است ایمانت را از دست بدهی، و اگر بی‌ایمان هستی، شاید به ایمان برسی...

این همان جهان‌هایی است که گویی ناگهان بر فرد یا نویسنده فرو می‌ریزند، نگاهش را تغییر می‌دهند و سطح دیگری از هشیاری را نمایان می‌سازند.

 

در ثنای سینما

رفتارم خیلی با سینما بد شده است. مدت‌هاست درست‌وحسابی فیلم ندیده‌ام. البته نه این‌که فقط من مقصر باشم، کیفیت فیلم‌های سال‌های اخیر هم به‌شدت پایین آمده. معیارم برای این قیاس شیوۀ داستان‌گویی آن‌هاست و وضعیت داستان‌هایی که تعریف می‌کنند. یکباره سر از کجا درمی‌آورم؟ واقعاً به من چه ربطی دارد کیفیت فیلم‌ها پایین آمده است. فدای سرم. ولی واقعیت این است که آن سال‌ها سینما به‌راستی به نجات من آمد. یادم می‌آید برای مدت‌های مدید حتی دلم نمی‌خواست و البته یک‌جورایی نمی‌توانستم از خانه خارج بشوم. همه‌چیز به‌هم ریخته بود و جز انتظار و کوشش برای بهبود اوضاع هیچ‌‌کاری از دستم برنمی‌آمد. با خودم فکر می‌کردم حتی اگر فلان موضوع را درست کنم بعدش با بیسار موضوع چه کار کنم. انگار چند نفری ریخته باشند روی سرم می‌بایست از هر سمت‌وسویی حواسم به جریانات پیرامونم می‌بود. همه هم موضوعاتی بود که هرکدام‌شان برای یک زندگی کافی بودند. حتی اگر تمام مشکلات را برطرف می‌کردم عملاً باز هم هیچ شانسی برای بهبود اوضاع وجود نداشت. این‌که بعدش چه اتفاقاتی افتاد خودش داستان مفصلی است. اما در آن روزهایی که گاهی اوقات خودم هم نمی‌دانم چطور توانستم سپری‌شان کنم، دل‌خوشی و دلگرمی بزرگم فقط سینما بود. خوشبختانه در برهه‌ای هم بود که دیگر فیلم‌ها به‌‌راحتی به دست می‌آمدند و هرلحظه که اراده‌ می‌کردی هر فیلمی در اختیارت بود. این شد که گاهی‌ وقت‌ها تا چند شبانه‌روز فقط فیلم می‌دیدم. عصر می‌شد داشتم فیلم می‌دیدم، شب می‌شد، نیمه‌شب می‌شد داشتم فیلم می‌دیدم، خورشید بیرون می‌آمد و صبح می‌شد و من همچنان داشتم فیلم می‌دیدم. از شگفت‌انگیزترین صبح‌هایی که داشتم وقتی بود که فیلم «تانگوی شیطان» را تماشا کردم. صبح شده بود و من چه شبی را با این فیلم گذارنده بودم. نور روز آرام‌آرام از پشت‌سرم وارد اتاق می‌شد و من روی تخت‌خوابم، خیره به مانیتور، دراز کشیده بودم. بعد گویی برای این‌که بخواهم چند لحظه‌ای نفسی تازه کنم برمی‌گشتم و به نور خورشید و صبحی که داشت می‌آمد نگاهی می‌انداختم... های! بلاتار عزیز. تو با فیلم‌هایت همدلی مرا برانگیختی و با این‌که قصه‌های فیلم‌هایت یکی از یکی ناراحت‌کننده‌تر هستند اما چون عمیقاً برایم ملموس بودند موجب می‌شدند اوضاع و شرایطی را که در آنم بهتر درک کنم.

اما امشب به یاد فیلم «ماه تلخ» رومن پولانسکی افتاده بودم. آن را هم دلم می‌خواهد دوباره ببینم. هرچند که الان چند روزی است که فیلم «قرمز» کیشلوفسکی را می‌گذارم ولی نیم‌ساعت بعد، تماشای آن را به وقتی دیگر موکول می‌کنم. ولی عجیب اینجاست که اصلاً از تماشای این نیم‌ساعت اول خسته نمی‌شوم. هر بار که دخترک آن سگ زخمی را در آغوش می‌گیرد و او را نوازش می‌کند برایم عجیب است. فیلم‌های کیشلوفسکی هم در آن دورۀ غریب، بس به دلم می‌نشست... اما این روزها هم خیلی دلم می‌خواهد مثل آن وقت‌ها با همان دقت و تمام و کمال خودم را در اختیار فیلم‌ها بگذارم. دوباره مقابل تصاویر دراز بشوم و یک پایم را روی کاناپه بیندازم و برای ساعت‌ها فقط فیلم تماشا کنم، جوری که انگار جهان به پایان رسیده است و فقط من مانده‌ام و این فیلم‌ها. اصلاً یک بار دیگر «پرسونا»ی برگمان را می‌بینم...

 

حماقت ابدی

احمق‌ها همه‌جا هستند. حتی اگر خودت را در عمق زمین پنهان کنی، باز هم یک احمق پیدا می‌شود که دیدگاه‌های احمقانه‌اش را با تو در میان بگذارد. این چند سال مدام سعی کردم که در معرض احمق‌ها قرار نگیرم. کار دشواری است. چون مجبور می‌شوی برای گام نخست ارتباطت را با تمام آدم‌ها قطع کنی و بعد بکوشی صرفاً با کسانی مواجه شوی که بدیهیات رفتارهای آدمیزادی را بفهمند. اما هرکسی مقداری حماقت در وجودش دارد. هرکسی چنانچه به رفتارهای خودش هم دقیق بشود مقداری از حماقت را مشاهده می‌کند و درباره انجام برخی از کارهایش با خودش می‌گوید: «من چه احمقی بودم.» بااین‌همه هرچه اندازه‌ای دارد. این حماقت چنانچه به کسی آسیبی نرساند می‌تواند خودش به‌مثابۀ محافظ خیلی جاها به کمکت بیاید. خوب است که آدم گاهی اوقات چیزهایی را نفهمد. اما احمق‌های ذاتی این‌طور نیستند. آن‌ها هیچ‌گاه احساس نمی‌کنند که احمق‌اند. آن‌ها درباره همه‌چیز اظهار لحیه می‌کنند. درباره همه‌چیز نظر دارند و به زعم‌شان هیچ اشتباهی در کارشان نیست و بر این اساس به رفتارهای احمقانه‌شان ادامه می‌دهند. هیچ‌جوره هم ممکن نیست جلوی این حماقت را گرفت و مشکل آنجاست که گاهی برحسب موقعیت‌های ناگزیر، در معرض این احمق‌ها قرار می‌گیری. موقعیت‌هایی که بسیار طاقت‌فرسا و دشوارند، چرا که هم مجبوری با یک احمق حرف بزنی و هم وقتی به او یادآوری می‌کنی که چرا در حال اشتباه است و چرا رفتارهایش آمیخته به حماقت است، اصلا و ابدا درنمی‌یابد. این فصل مشترک تمام احمق‌هاست و شوربختی اینکه هیچ درمانی ندارد. احمق تا ابد احمق می‌ماند. 

سفر درونی و افسوس برای چیزهای ازدست‌رفته

سفرهای درونی خیلی بیشتر از سفرهای بیرونی زمان می‌برد. آقای «فیلیس گات» دور دنیا را در هشتاد روز گشت اما سفرهای درونی می‌تواند سال‌ها به طول انجامد و هنوز هم هیچ‌جا را ندیده باشی. از یک جایی به‌ بعد هم دیگر ارتباطت با جامعۀ بیرون قطع می‌شود. تو در جهان دیگری زندگی می‌کنی و آن‌ها در جهان دیگری و البته که تو هم صرفاً از سر سرخوشی دست به سفر درونی نزده‌ای. ضرورت موجب شده که در این مسیر وارد بشوی. جز این مگر زندگی‌ات را از سر راه پیدا کرده‌ای صرف این چرندیات بکنی؟ حداقل از جایی به‌بعد به‌راستی ضرورتِ ادامه حیاتت در گروی رسیدگی به پرسش‌ها و مشکلات درونی خودت بوده است. باید پاسخی برای‌شان پیدا می‌کرده‌ای وگرنه سرنوشت اندوهگین، دردناک و مشمئزی در انتظارت بوده. اینجاست که قهرمان داستان می‌باید رخت رزم به تن کند. می‌باید در عمیق‌ترین دهلیزهای روانش دست به اکتشاف بزند. باید ببیند در مغزش چه خبر است تا بتواند به خودش کمک کند و این آغاز سفری طولانی است. در این مسیر چه و چه‌ها که نمی‌بیند. لحظه‌های عجیب، شگفت و گاه دهشتناکی است وقتی خودت تنهایی دوره بیفتی برای سؤال‌ها و مشکلاتت پاسخ پیدا بکنی. چون از جایی به‌بعد وقتی تو می‌گویی الان شب است دیگران می‌گویند نه روز است و این آغاز جدال هولناکی است و البته بعد به مرور یاد می‌گیری که باید دوری کنی از سایر آدم‌ها تا بتوانی زنده بمانی و...

بااین‌همه قهرمان داستان از این سفر برمی‌گردد ولی دیگر هیچ‌گاه همچون گذشته نمی‌تواند به جهان پیرامونش نگاه کند. ذات این سفرها دگرگونی است. بی‌گمان او آسیب‌های فراوانی در این مسیر دیده است؛ مثلاً چون ذهن، خودش دنبال مشکل خودش می‌گردد دچار سرگیجه می‌شود و برای تفریح بخشی از حافظه‌ات را می‌بلعد، ازجمله برای شوخی زبان‌هایی که بلدی و بعد آن‌ها را به دست فراموشی می‌سپارد، جوری که به هیچ شکلی قابل بازیافت نیست. زبان خودت هم به‌مرور یادت می‌رود و زمان می‌برد تا برگردد. آن‌هم دست‌وپا شکسته، آن‌هم گنگ تا ابد برای همه...

چه می‌خواستم بگویم. خیلی چیزها از دست‌ رفته است، دقیق که نگاه می‌کنم گاه افسوس می‌خورم، گاه دلتنگی‌ست و گاه حزنی شبیه به تماشای دریایی که جاشویی را بلعیده؛ ولی مگر کار دیگری از دستم برمی‌آمده؟... .

 

آن‌ها همه‌چیزشان شبیه به سایر آدم‌ها بود.

کمابیش بیشتر داستان‌هایی که برای نوشتن به ذهنم می‌آیند، شخصیت‌هایش ارواح و اشباح و سایه‌ها هستند. با این‌که مدام به خودم نهیب می‌زنم که شخصیت‌های داستانت می‌باید واقعی باشند اما این سایه‌ها و اشباح هستند که سروکله‌شان در روایت‌هایم پیدا می‌شود. آن‌ها برای لحظه‌ای سر می‌رسند و بعد گویی در توده‌ای از مه و غبار گم می‌شوند. تعجبی هم ندارد، چون وقتی مدت‌های مدید فقط خودت با خودت سر کنی، گذرت به مرور به راسته ارواح و اشباح و سایه‌ها هم می‌افتد. اما چند وقت پیش عاقبت داستانی می‌نوشتم که شخصیت‌هایش واقعی بودند. آن‌ها مثل آدمیزاد می‌رفتند و می‌آمدند و حرف می‌زدند و به هم نگاه می‌کردند و به آن معنا هیچ‌ رفتار عجیبی نداشتند مگر این‌که انگار یک‌جوری بودند. انگار چیزی درون‌شان یخ بسته بود. بااین‌حال من همچنان خوشحال از همنشینی با شخصیت‌های واقعی داستانم پیش می‌رفتم که یکباره به صفحۀ مانیتور ماتم برد. یک‌لحظه انگار همه‌چیز سرد و راکد شد. به یکی‌ از شخصیت‌ها خیره مانده بودم و او هم برگشته بود و به من نگاه می‌کرد. بعد به گمانم از سفتی چشمهایش یا نگاهی که با خودش هراسی باستانی داشت، تازه دریافتم این‌ شخصیت‌ها همه مرده‌اند. مرده‌های واقعی. آن‌ها همه‌چیزشان شبیه به سایر آدم‌ها بود، ولی دیری می‌شد که مرده بودند و من مدت‌ها با مردگان تنها بوده‌ام بی‌آنکه بفهمم.

جهان درون

جهان جای بسیار خشم‌آلودی شده است. هرچه تماشا می‌کنی خون و خون‌ریزی است و آدم‌هایی که گلوی یکدیگر را به نیش و فغان می‌درند. گاه مجبوری از این صداها فاصله بگیری. همه‌چیز را ساکت کنی برای اینکه فقط صدای درون خودت را بشنوی. صدای آن احساس اطمینان را. صدای آن رامش جان را. صدای چشمه‌های کوهستان را. آنجا همیشه همه‌چیز امن است.

 

سوپاپ اطمینان برای جلوگیری از جنون

عاقبت موفق شدم وارد وبلاگم بشوم. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود اما ممکن نمی‌شد. بعضی از مطالب فقط به درد وبلاگ می‌خورد. اصلاً برای من که علاقه چندانی به حرف‌زدن با آدم‌ها ندارم بهترین جایی که می‌شود مطلب نوشت همین وبلاگ است. برای من که نه دلم می‌خواهد کسی را تغییر بدهم و نه دلم می‌خواهد کسی تغییرم بدهد. نه کاری به کسی دارم و نه دلم می‌خواهد کسی کاری به کارم داشته باشد. کسی که از توضیح‌دادن متنفر است و بعد باید مطالبی را با آدم‌ها به اشتراک بگذاری که در بهترین حالت ممکن هیچ ربطی به آن‌ها ندارد؛ اما پلتفرم‌های دیگر به این کار مجبورت می‌کند، به‌ویژه ناگزیر مقید می‌شوی مدام جلوی چشم‌ آدم‌ها باشی و این همیشه حال مرا بد می‌کند. چون تو به نوشتن نیاز داری. چون نیاز به نوشتن از بین نمی‌رود. وقتی‌ ساعت‌های متمادی، گاه تا چند شبانه‌روز فقط و فقط با خودت حرف زده‌ای، تنها سوپاپ اطمینان برای جلوگیری از وخامت ذهن، نوشتن آن حرف‌ها است. وبلاگ جای خوبی برای این کار است؛ برای حرف‌زدن با خودت.

سردرد، بی‌خوابی و نوشتن (شب‌نوشت)

سردرد، بی‌خوابی و نوشتن (شب‌نوشت)

 

من همیشه سردرد دارم! میگرن نیست اما مدام سرم درد می‌کند، گاهی به این فکر می‌کنم آدم‌هایی که سرشان درد نمی‌کند چطوری‌اند؟ دنیای پیرامون‌شان را چگونه می‌بیند؟ علاوه بر سردرد، بی‌خوابی هم دارم؛ بی‌خوابی مزمن. از زمان دانشجویی با من همراه شد، سال‌هاست که نتوانسته‌ام شب‌ها بخوابم یا درست بخوابم. ابتدا برایم دشوار بود که با وجود سردرد و بی‌خوابی‌هایی که گاهی به چند روز می‌انجامید زندگی کنم، اما الان چند سالی می‌شود که هیچ‌کس متوجه سردردها یا بی‌خوابی‌هایم نمی‌شود. کناری‌ام پی نمی‌برد مثلا من چند شبانه‌روز است که بیدارم!

هیچ فکر نمی‌کردم برای اولین متن‌های شخصی‌ام در این وبلاگ (گرچه نقدهای من هم بیشترشان شخصی‌اند) با سردرد شروع کنم. به گمانم می‌خواستم بنویسم که پیش‌تر وبلاگی داشتم که چند سالی در آن می‌نوشتم اما جمع شد. بعد هم همان گلایه‌های همیشگی وبلاگ‌نویسان از اینکه سرویس‌ها اینطور و آنطور‌اند. و خودم هم به آن بیافزایم که ما در تمام کارهای‌مان همین‌طوری هستیم، برنامه‌ریزی و امنیت خاطر در هیچ بخشی از زندگی‌مان وجود ندارد، در قیاس با اینکه ما می‌دانیم تا وقتی نسل بشر ادامه داشته باشد فیسبوک و اینستاگرام و این‌ قبیل وجود خواهند داشت، شاید شکل‌شان عوض شود اما هستند. این اسمش اطمینان به آینده است؛ روشن این‌که وقتی شرایط این‌طور است در پی‌اش فردایی هم وجود نخواهد داشت؛ وبلاگ‌ نوشتن و سپس سوت‌ شدن چند سال وقت و انرژی‌ات توی هوا فقط یک جزء است، یک جزء کوچک که می‌تواند نشان‌دهنده‌ی کل باشد...گویا می‌خواستم این‌ها را بنویسم اما دیدم کاملا بی معناست، دیگر حتی گفتن و نگفتن این حرف‌ها هم فایده‌ای ندارد...مثل نوشتن روی آب می‌ماند یا روی باد...بی‌فایده.

اما حالا می‌خواهم در این وبلاگ بیشتر متن‌های شخصی بنویسم! جمله‌هایی که گاهی در ذهنت حاضر می‌شوند و بعد غایب...زیاد هم به درستی‌شان، علت شکل‌گیری‌ یا نحوه‌ی کنار هم قرار گرفتن کلمات و چیدمان‌شان فکر نکنم! انگار که به خلاء می‌نگرم؛ همان‌طور که راستی به خلاء می‌نگرم. اما چرا اصلا باید نوشت؟ مدتی هم هست با این سوال درگیرم. گرچه بیش از یک مدت می‌شود و در نهایت به این رسیده‌ام که نوشتن یک‌جور مرض است، مثل سردردها و بی‌خوابی‌هایم، وگرنه ناگزیر طی این سال‌ها می‌بایست برطرف می‌شد. اما هنوز هست و وادارت می‌کند مثل الان پشت لپ‌تاپ بنشینی و همان حین که سرت درد می‌کند، چیزی بنویسی.

ولی اصلا برای چی می‌نویسی؟ گفتم که یکجور مرض است. ناخودآگاه‌ست. به گمانم چیزی درون افرادی که می‌نویسند و آن هم طولانی مدت، درست کار نمی‌کند، یا زیادی کار می‌کند، چنین چیزی! اما پرسش آخر: پس برای کی می‌نویسی؟ نمی‌دانم! شاید برای یک رهگذر، شاید برای اویی که اصلا نمی‌شناسمش و یک شب گذرش به اینجا خواهد افتاد و با خودش خواهد گفت «این هم مثل من است»...

یعنی دنبال همدلی هستی؟ نه! گمان نمی‌کنم. واقعا نمی‌دانم و گمان هم نمی‌کنم دیگر اصلا اهمیتی داشته باشد پاسخِ این سوال...

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)